Saturday, 18 July 2015
25 September 2021
قسمت نهم

«رنگ‌هایی بالاتر از سیاهی»

2012 June 20

فریاد (مهدی زواره‌ای)/ رادیو کوچه

در بـــاورمن ســکوت هنوز علامت رضـایت است‌، پـــس نامم را فــــریاد گذاشتم تـــا صدای فــــریادم آزار دهد هرکــه را که سکوتم شــکست‌.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

لحظه سال تحویل همه بچه‌ها در اتاق خودشان بودند‌، همه دور تا دور اتاق نشسته بودیم چشم به تلویزیون‌، سکوت تلخی کل سالن را پوشانده بود، حس غریبی در تمام اتاق مشهود بود، همه بدون هیچ حرفی در افکار خود غوطه‌ور بودند‌، وقتی دعای سال تحویل از تلویزیون پخش می‌‌شد هرکسی چیزی در وجودش می‌خواست‌، بغض سنگینی راه گلوی همه مردان اوینی را بسته بود که کم کم تبدیل به گریه شد‌، از شنیدن صدای گریه‌ها و هق‌هق‌هایی که صدایش کل بند را در بر گرفته بود تنها چیزی که احساس نمی‌کردی تحویل سال بود.

زجه‌های مردانی که هر کدام بزرگ و سرپرست خانواده‌ای بودند و بیرون از این بند‌ها برای خود یلی بودند، سنگ‌ها را نیز شرمسار می‌کرد‌، مردانی که حداقل نیمی از آن‌ها واقعن بدون گناه در زندان افتاده بودند و هیچ راهی برای آزادی‌شان نبود، بعضی‌ها عکسی از همسر‌، فرزند و یا عزیزی در دست داشتند و به آرامی می‌گریستند .

به قول اوینی‌ها با یک مامور به اوین آورده می‌شی ولی با یک گردان آزاد نمی‌شی.

لحظه سال تحویل 89 غم‌گین‌ترین سال تحویل زندگیم بوده تا‌کنون‌، نا‌خودآگاه از گریه هم‌بندیانم به گریه افتادم‌، بدجوری دلم گرفته بود.

مسوول اتاق‌مان که صادق نام داشت عکس دخترش را دردستش گرفته بود و گریه می‌کرد‌، سه سال بود که در زندان بود و وقتی به زندان وارد شده بود خانومش هفت ماهه باردار بوده‌، دخترش را طی این چند ساله فقط در ملاقات‌ها دیده بود و حس پدری‌اش در زندان چال شده بود به اتهام جرایم رایانه‌ای که بعدن فهمیدم به کسانی که در سیستم شرکت‌های هرمی بوده‌اند این اتهام را می‌زنند. او بازی خورده‌ای بود که هنوز بعد از گذشت سه سال از حضورش در زندان گنگ بود که مگر چه کرده .

علی، شهردار اتاق ما، جوانکی 25 ساله بود که دو سال به جرم اعتماد در زندان به سر می‌برد، او یک صندوق‌دار بانک بود‌. روزی یکی از مشتریان دایم بانک از او درخواست می‌کند که چک 12 میلیونی‌اش را پاس کند تا او بعدن واریز کند که مبادا چکش برگشت بخورد‌، او هم انجام داه بود و مشتری نا‌مردی کرده و دیگر پول را پرداخت نکرده بود. علی که یک بچه شهرستانی ساده بود و تازه 6 ماه بوده که در بانک کار می‌کرده‌، نتوانست تاوان این اشتباه را پس بدهد و به جرم اختلاس دو سال می‌شد که در زندان بود و برایش 10 سال حبس بریده بودند. جالب این‌که تخت کناری علی که او هم علی نام داشت به جرم اختلاس ده میلیارد تومانی، او را سه ماه بود که دستگیر کرده بودند و نکته جالب‌تر این‌که سه ماه بعد نیز با قید ضمانت آزاد شد و رفت.

این تبعیض‌ها‌، و این‌که صدای زندانی مخصوصن از نوع بی‌کس و کارش به گوش کسی نمی‌ر‌سید امری کاملن مشهود و بدون مناقشه بود، البته وقتی صدای مردمی که مثلن دارند در بیرون از این بندها زندگی می‌کنند به گوش کسی نمی‌رسد دیگر توقعی از داخل زندان نمی‌شود داشت .

مسوول چراغ‌خانه ما عاقله مردی شوخ طبع با قدی کوتاه و چاق بود به نام اسداله. همیشه پیراهنی مردانه می‌پوشید و آن را داخل پیژامه (شلوار شیرازی) خود می‌کرد. مرد خوش قلب و با روحیه‌ که جرمش خیانت در امانت و حکمش دوسال حبس بود. اگر پرینت اوین او را نمی‌دیدم و خودش نیز تایید نمی‌کرد محال بود که باور کنم او تنها به خاطر یک بار (وانت) هندوانه به مبلغ هفت‌صدهزار تومان به همچین مجازاتی محکوم شده. او چهار دختر داشت که یکی را شوهر داده بود و نوه هم داشت. از این اسداله‌ها بسیار بودند و هستند که قاضی‌های نامروت و انسان‌نما با قانونی من‌در‌آوردی آن‌ها را به سخره گرفته بودند.

سال تحویل شد و همه با همان چشم‌های اشک‌آلود و قیافه‌های در غم پیچیده که سعی می‌کردند خوددار باشند و خوش‌حال به نظر برسند، شروع کردند به دست دادن و روبوسی و تبریک گفتن سال نو و تنها آرزوی‌شان برای یک‌دیگر آزادی در سال جدید بود.

آزادی که دیگر برای عده‌ای معنا و مفهومی نداشت و امید به آزادی را به کل از دست داده بودند. هر کسی به دیدن دوستانش در اتاق‌های دیگر می‌رفت و با در آغوش کشیدن یک‌دیگر، احساس می‌کرد در کنار خانواده‌اش است. صف تلفن بسیار طولانی بود و از قبل از سال تحویل قرار شده بود هر کسی فقط دو دقیقه با خانواده‌اش تماس بگیرد. چون هر اتاق تنها یک خط تلفن داشت و گذشته از این‌که اتاق ما بیش‌ترین جمعیت را دارا بود، میانگین جمعیت دیگر اتاق‌ها حداقل به بیست نفر می‌رسید. تلفن‌ها با کارت تلفن شهری یا هوش‌مند کار می‌کرد که در فروش‌گاه قابل دست‌رسی بود.

تنها حصارهای زندان نبود که باعث ناراحتی می‌شد‌، دل‌تنگی‌ها و دغدغه‌ها زمانی تازه سر باز می‌کرد که دست به تلفن می‌بردی. تا زمانی که با بیرون از دیوارها تماس نداشتی همه چیز تقریبن عادی بود ولی به محض تماس با خانواده‌ات و یا هر کسی در بیرون‌، تازه غم و غربت حبس و میله جلوی چشمانت نقش می‌بست. میله‌هایی که جان خیلی‌ها را قبل از تجربه کردن آزادی گرفته بود‌، افرادی که با ترفندهای گوناگون و به اسم رای باز(مرخصی) و یا آزادی و یا بازجویی از سالن جدای‌شان کرده و با هزار امید با همگان خداحافظی می‌کردند ولی در آخر به آزادی روح‌شان تبدیل می‌شد و در خفا اعدام می‌شدند.

آزادی برایم معنی رهایی از زندان را نمی‌داد بلکه گاهی اوقات در زندان آزادی را بیش‌تر می‌دیدم‌. آزادی که خیلی از زندانیان می‌دیدند فراتر از دیوارها و حصارهای تپه‌های سرد اوین بود. در بند قرنطینه در حیاط به صورت حروف متقاطع نوشته بودند «زندانی سیاسی آزاد است»‌، آزادی تن در بند هزاران بار شرف دارد به آزادی کسانی که از ترس در بند بودند، تن به هر خفتی از سوی دولت می‌دادند. شاید به ناچار سکوت اختیار کرده بودند‌. با این افکار کمی دردها تسکین داده می‌شد ولی شکنجه زندانیان تبدیل به تفریح مسوولین زندان‌ها و دیگر نهادها شده بود. کسانی که تجربه‌ی زندان را داشته‌اند می‌دانند که یکی از بدترین شکنجه‌ها جابه‌جایی زندانی است. وقتی حتا اتاق یک زندانی را عوض می‌کردند به وضوح اشک و بغض او را دیده بودم و این فقط و فقط به خاطر آزار و شکنجه بود. شاید درکش برای کسی که هرگز زندان را ندیده باشد خیلی سخت باشد ولی تصور کنید از بدو ورود یک زندانی به سالن تصمیم گرفته می‌شود که او در کدام اتاق اسکان پیدا کند‌، در ابتدا به خاطر قوانین وضع شده توسط خود زندانیان که ظاهرن قدمت زیادی هم دارد باید جلوی درب اتاق‌، یعنی به عنوان آخرین کف خواب بخوابد و در انتظار برای آزادی‌های مکرر کسانی که تخت دارند بماند‌، به نوبت و دونه به دونه جلو برود تا به ته اتاق برسد و به اصطلاح سر کف خواب شود. اگر خوش‌شانس باشد این کار دو ماهی طول می‌کشد و در این دو ماه باید رفتار قریب‌نواز هم‌اتاقیانش را هم تحمل کند تا این‌که تازه از خوابیدن روی زمین و لگد‌مال شدن شب‌ها زیر دست و پا و… نجات پیدا کرده و صاحب تخت شود.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,