Saturday, 18 July 2015
23 September 2021
قصه‌های جزیره

«روزگار خوش من و تو»

2012 June 21

هادی خوجینیان / رادیو کوچه

وقتی از ناگفتی‌ها و گفتی‌های روزمره حرف می‌زنی، انگار لحظه به لحظه به من نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شوی. وقتی از هراس‌ها و دل‌واپسی‌های خودت برایم می‌نویسی، انگار در کنار روح‌ات، همسایه‌ام و از پنجره‌ی خانه‌ام، صدای طپش‌های قلب نگران ترا می‌شنوم. وقتی در خانه را باز می‌کنی. وقتی در پنجره را تاق باز به افق می‌گشایی. وقتی کتری برقی را روشن می‌کنی تا قهوه‌ای بخوری. وقتی در یخچال را باز می‌کنی تا کره و مربا رابرداری، انگار این دست‌های من است که کار می‌کنند. انگار این تن من است که در اتاق‌ها راه‌پیمایی می‌کند. انگار من توام و تو منی.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

این روزها، روزهای سبکی است و به مانند برق و باد به تندی می‌گذرند. تا به آن‌ها برسم، رفته‌اند چند فرسخ دورتر. حجم هوا را می‌فشارم، بخار بلند می‌شود. همه چیز حالت به خصوصی دارند، بی هیچ موج و تکانی. همه چیز به آرامی و گاه به تندی می‌گذرند، بی آن‌که خدشه‌ای به روابط من و تو وارد کنند. همه چیز آنی است که باید باشد. گفته‌ها و حرف‌های دیگران، انگار وقتی بخواهند به ما برسند، در نیمه‌ی راه، دزد سرگردنه‌ی پریشانی‌ها، با دست زمخت‌اش از کف می‌رباید تا هیچ گزندی به من و تو نرسند.

این روزها سارق‌های ژنده‌پوش و بی سر و پا، دیگر با ما کاری ندارند. دست‌های‌شان خالی از هر گونه سلام گرم و سرد است. انگار یادشان رفته همین چند ماه پیش، لباس‌ها و اندوخته‌های ما را به تاراج بردند و لخت و عور در وسط خیابان هر دوی ما را ول کردند و رفتند. ولی ببین قدرت خدا را. حالا من و تو  درست مثل شاه‌زاده‌ها در پول و طلا غرق شده‌ایم و اینان جرات نزدیک شدن را ندارند. فکر می‌کنی خدای من و تو به همین سادگی‌ها همه چیز را فراموش می‌کند. نه،نه، رفیق‌‌های تنهایی من. خدای این روزها،  همیشه دست گرم‌اش بالای سر من و توست، حتا اگر ما غفلتی بکنیم و گاه به گاه به گناهی آلوده شویم. خدای من و تو مهربان است و خالی از هرگونه کنیه و عداوت. بیش از آن‌که در چاه ویل فرو رویم، نجات‌مان می‌دهد. نه به سان یوسف در چاه ویل به دست خودش طناب می‌اندازد و پله‌های طناب، اندازه‌ی پای من و توست.

بیش از آن‌که در اشک غرقه شویم، آب نم‌ناک را به صورت مان پخش می‌کند تا از بی‌حسی و وحشت به در آییم. وقتی سر کوچه‌ی «آلبا» دست ترا در دست من گذاشت، هنوز در بهت بیرون آمدن از چاه بودم. تو در کنار من در زیر ناودان پر از آب باران ایستاده بودی و نم نم از نادوان، آب باران به سر و صورت‌مان می‌چکید. هوا کمی ابری بود و مه تمام خیابان را پر کرده بود. هیچ هوسی جز یک لیوان داغ قهوه و یا چایی در سرمان نبود.بی آن‌که کسی ما را ببیند، راه افتادیم. در خانه‌های‌مان را باز کردیم و به سادگی تمام، همسایه‌ی هم دیگر شدیم. بی هیچ حرف و حدیثی. همه‌ی درها را باز کردی و من به تقلید از تو  دست به همه‌ی چهارچوب‌ها زدم. لیوان داغ قهوه دهانم را سوزاند و تو با لب‌های شیرین‌ات فوت کردی به میان زبانم و من حالم به‌تر شد.

می‌بینی همه چیز فرق کرده. عشق‌بازی، نحوه‌ی غذا خوردن، چگونه لباس پوشیدن و  به کجا رفتن. وسیله‌ی رفت و آمدمان، فقط گشودن دست‌های‌مان هست و چه لذتی بالاتر از  این‌ها. چه لذتی بالاتر از این‌که حالا در کنار هم هستیم، بی هیچ سرخری و بی هیچ مزاحمی. دیگر به هیچ چیز فکر نمی‌کنم، جز اشباع شدن حفره‌های خالی مابین روح من و تو. امید آن را در سرم می‌پراکنم که این روزهای دل‌خوشی، مابین من و تو،  طولانی و طولانی‌تر از این شود. هی روزگار خوش، از آن من و تو باد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,