Saturday, 18 July 2015
25 September 2021
کتاب‌خانه‌ی کوچک من

«شاید در هامبورگ، شاید در برلین»

2012 June 21

نهال نوریان/ رادیو کوچه

«هوا تاریک بود که قطار در ایست‌گاه مرکزی نگه داشت. پیاده شدم. احساس سبکی عجیبی می‌کردم و خیال می‌کردم که بوی شهر را استشمام می‌کنم. هوا گرم بود. سکوی راه آهن مملو از آدم، سوار پله‌برقی شدم تا به ایست‌گاه مترو بروم و گرچه دنبال آن زن نمی‌گشتم ولی بالافاصله پیدایش کردم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

در حیاط پشت خانه درخت‌های زیزفون برگ داده بود، من با پسربچه‌های ترک فوتبال بازی می‌کردم و دلم برای وره‌نا تنگ شده بود، اما غصه نمی‌خوردم. شب که می‌شد راه می‌افتادم، شهر انگار که کمی مست کرده باشد… .»

«سونیا» داستان کوتاهی از نویسنده‌ی آلمانی‌تبار، «یودیت هرمان» است. این داستان، با برگردانی از «محمود حسینی‌زاد»، در هجده صفحه توسط یک وبلاگ منتشر شده است. می‌توان آدرس اینترنتی وبلاگ را درست در پایین هر صفحه یافت، ولی آن‌چه بدون هیچ شناختی از محتوا، ممکن است خواننده را به پی‌گیری داستان ترغیب کند، نام مترجم و داستان‌نویسی است که هم به ادبیات داستانی اشراف دارد، هم به زبان آلمانی تسلط دارد و هم به‌نظر می‌رسد ادبیات فارسی را می‌شناسد. محمود حسینی‌زاد چند مجموعه داستان منتشرشده‌ی رسمی دارد و ترجمه‌هایی هم از او به چشم می‌خورند، ولی مهم‌تر از همه‌ی این‌ها در بازار رسانه، تبدیل شدن به لیبل و برچسب است، برچسبی که می‌تواند یک کالا را معتبر کند و یا از اعتبار بیندازد. راوی ماجرا از ورود سونیا به زندگی‌اش می‌گوید و مدام این ناآگاهی را به خود گوش‌زد می‌کند که «اصلن متوجه نبودم که سونیا داشت در زندگی‌ام جا می‌گرفت.» سونیا همیشه به او گوش می‌داد و تقریبن هیچ‌وقت حرف نمی‌زد. گویی مرد راوی با خودش حرف بزند. «سه ماه با یک سونیای خسته‌ی کوچک‌اندام مسحور» و «شاید هم آن شب‌ها فقط سرد بودند و به‌طرز تمسخرآمیزی سردرگم‌کننده.» ولی راوی همیشه در نوسان است.

داستان کوتاه «سونیا» را می‌توان در یک نشست خواند. «سونیا» از شما چیز زیادی نمی‌خواهد چراکه او فاتح لحظه‌هایی است که خود را در غیاب او امتداد می‌دهند. زبان ترجمه‌ی متن، دارای آشفتگی و چنددستی است، ولی هنوز مانع از خواندن و فهمیدن نمی‌شود. راوی ماجرا کم‌تر از هر شخصیت دیگری شکل گرفته است گویی نویسنده هیچ اهمیتی به حضور یا موجودیت او نمی‌دهد، به‌واقع از شخصیت وره‌نا هم تنها به این دلیل سخن گفته می‌شود که در تقابل با سونیا قرار بگیرد و زن هم‌راهی‌ کننده‌ی سونیا که موهای پرپشت دارد، فقط شبحی است که حضور می‌یابد و غایب می‌شود. بااین‌وجود حضور شبح‌واره‌ی همه‌ی شخصیت‌ها هر کنشی را منوط به وقوع یک روی‌داد محض در دنیای اشباح می‌کند. او مدام از زیبایی و تناسب وره‌نا حرف می‌زند و سعی دارد خود را متقاعد کند. «لحظه‌هایی پیش می‌آمد که دلم برای چیزی تنگ می‌شد که خودم درست نمی‌دانستم.» ولی همیشه لحظه‌هایی هستند که ما به چیزی غیر از قواعد تعریف‌شده احتیاج داریم، درست همان چیزی که به گفتار نمی‌آید. راوی مصمم است که سونیا با احساس پیروزی اغنا می‌شود. او می‌گوید: «سونیا جواب نمی‌داد، ولی در طول تمام تابستان حالتش، حالت یک فاتح کوچک بود.» ولی آن‌کسی که در چالشی هول‌ناک دست‌وپا می‌زد و می‌دانست هیچ‌گاه از آن خلاص نخواهد شد، بی‌شک سونیا نبود. «می‌ترسیدم که برنگردد و در عین حال تنها چیزی که می‌خواستم این بود که دیگر پیدایش نشود، هیچ‌وقت.» و سونیا هیچ‌گاه یافت نشد اگرچه حضورش را بر روی «هیچ» ثبت کرده بود.

 فایل پی‌دی‌اف را از این‌جا دانلود کنید.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,