Saturday, 18 July 2015
18 September 2021
رازهای زنانه

«چهار تصویر»

2012 June 23

نعیمه دوستدار/ رادیو کوچه

تصویرهایی که هرکدام از زنان از برخوردهای اجتماع در خانه و بیرون از خانه علیه جنسیت‌شان به خاطر دارند، تصویرهای مختلفی است که از ظریف‌ترین و ندیدنی‌ترین برخوردها تا خشن‌ترین و علنی‌ترین رفتارها را در بر می‌گیرد. این رفتارها گاه رفتارهای رسمی و قانونی کشورند، گاه فرهنگ عرفی و رایجی که شکل رسمی به خود گرفته‌اند. بسیاری از زنان این رفتارها را به عنوان بخش عادی و طبیعی زندگی‌شان پذیرفته‌اند و بسیاری جرات و فرصت اعتراض ندارند. نشان دادن این تصویرهای عادی و روزمره، تلنگری است به ذهن زنانی که نسبت به خشونت دنیای اطراف‌شان بی‌تفاوت شده‌اند.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

تصویرهای زیر، نوشته‌ی آزیتا، از رازهای زنانه‌اش است.

فرصت دادگاه برای تشخیص موضوع

دوستی داشتم که ۲ سال بعد از ازدواج فهمید همسرش معتاد است و به او خیانت می‌کند. ۵ سال طول کشید تا دادگاه با تقاضای طلاق یک‌طرفه‌ی او موافقت کرد. تا وقتی خود را از این مخمصه خلاص کرد  ۷سال از به‌ترین سال‌های عمرش را از کف داده بود، اما ۱۰ سال پیرتر دیده می‌شد. دادگاه سرپرستی دختر۶ساله‌اش را به «پدر» واگذار کرد.

لب‌خند رضایت

یک شب، که همسرم خانه نبود، دختر بیمارم را بغل کرده بودم و دوان دوان به درمان‌گاه می‌بردم. بچه تب داشت و استفراغ می‌کرد، به سرعت وارد درمان‌گاه شدم. ناگهان زنی که تمام پیکر به جز چشمانش را چادر سیاهی پوشانده بود مانعم شد و خواست حجابم را درست کنم: «خواهر موهاتو جمع کن بعد برو تو.» همین کار را کردم و خواستم به سرعت حرکت کنم که دوباره گفت: «خواهر آرایشت را هم پاک کن.» دستمالی از کیف در آوردم که ناگهان بچه عق زد و محتویات معده‌اش را روی صورتم ریخت. زن نگاهی رضایت‌آمیز به صورتم کرد و دیگر چیزی نگفت. شاید از این‌که دیگر شبیه خودش شده بودم احساس خوبی داشت.

نفرت

یک روز صبح با دردی در گلو از خواب بیدار شدم. آب دهانم را به زور قورت می‌دادم. تصمیم گرفتم تا هنوز همسر و دخترم را بیمار نکرده‌ام، به درمان‌گاه بروم. سوار ماشین شدم و به همان درمان‌گاه کذایی رفتم. کما فی سابق زن محجبه‌ای جلویم را گرفت و گفت: «حجابت را درست کن». من هم که حوصله‌ی کل کل نداشتم شالم را جلو کشیدم، غافل از این‌که شال را که جلو کشیدم، موهایم از پشت بیرون زده بود. خلاصه رفتم دکتر. از بخت بد آمپول تجویز کرد و من مجبور بودم دوباره از جلوی الگوی اسلام بگذرم تا تزریق را انجام دهم.

از داروخانه که برگشتم رفتم فیش برای تزریق بگیرم که ناگهان زنک عصبانی مثل مادر فولاد زره جلوم ظاهر شد و گفت: «خودت را بپوشان و‌گر‌نه اجازه نمی‌دهم فیش بگیری.»

من هم که بهم برخورده بود صدایم را بلند کردم و گفتم: «همچین می‌گی خودت رو بپوشون انگار لخت آمدم.»

گفت: «من وظیفه‌ام را انجام می‌دهم.»

من هم با عصبانیت گفتم: «مرده شور وظیفه‌ات را ببرند» و آمدم بیرون.

روز جمعه‌ای، دربه‌در دنبال جایی می‌گشتم تا آمپولم را بزنم. بالاخره درمان‌گاه دیگری پیدا کردم، همین‌که وارد شدم از یک خانم پرسیدم: «تزریقات کجاست؟» هنوز سوالم تمام نشده بود که دیدم بالای سر آن خانم نوشته «امر به معروف و نهی از منکر»؛ یک لحظه نفرت تمام وجود بیمارم را فرا گرفت. و با تذکر آن زن البته مثل آدم، به ناچار حجابم را، که بد هم نبود، رعایت کردم و موفق شدم آمپول پر دردم را بزنم و به خانه برگردم.

خرگوش و شمشیر

۵ ساله که بودیم بچه‌ها می‌خواندند: «پسرها شیرند، مثل شمشیرند/ دخترها موشند، مثل خرگوشند.» هر چه بزرگ‌تر شدیم، معنی این شعر را به‌تر فهمیدیم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,