Saturday, 18 July 2015
24 September 2021
هفت‌سنگ

«آن دست سنگین»

2012 June 24

رضا حاجی‌حسینی / رادیو کوچه

پیش از این، در هفت‌سنگ ماجرای بازی کلاسی با «فرهاد جمالی» و توپ‌های آلومینیومی را تا آن‌جا گفتیم که میز ما، جایی در مرکز کلاس بود. کلاس سه ردیف میز داشت و ما در ردیف وسط بودیم. ردیف وسط، میز سوم از پنج میز. میز را تازه بتونه‌کاری و رنگ کرده بودند. توسی بود و صاف صاف. قسمت جلوی آن به اندازه‌ی دو سانتی‌متر بالا آمده بود و همین باعث می‌شد توپ‌ها از آن‌طرف پایین نیفتند و امکان افتادن، تنها از سمت خودمان بود. آن میز را گویا اصلن برای فوتبال رو‌میزی طراحی کرده بودند و به‌ اصطلاح، برای ما ساخته بودند.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

بازی پیوسته‌ی ما روی این میز تا میانه‌های سال ادامه داشت. زمستان شده بود و هوا سرد بود. معمولن با کاپشن سر کلاس می‌نشستیم و اغلب هم سرما‌ خورده بودیم. فرهاد هم سرما خورده بود و کاپشن نارنجی به تن، دستمالی جلوی بینی‌اش گرفته بود و با همان وضع داشتیم بازی می‌کردیم. چیزی به زنگ تفریح نمانده بود. معلم سر کلاس بود اما توی حال و هوای خودش بود و کاری به کار ما نداشت. گفته بود هر کس هر کاری دلش خواست بکند اما سر و صدا نکنید تا زنگ بخورد. ما هم سریع مشغول بازی شدیم.

در میانه‌های بازی بودیم که ناگهان فرهاد هوس کرد یکی از توپ‌ها را که به‌نظرش توپ خوبی نمی‌رسید، محکم شوت کند به سمت جلوی کلاس و توپ دیگری را جای‌گزین آن کند. اما شوت انگشتی او همان و برخورد گوشه‌ی تیز توپ آلومینیومی به بیخ گوش هم‌کلاسی نشسته بر نیمکت ردیف اول همان. آخ بریده و کوتاه این هم‌کلاسی ریزه‌ و کوتاه‌قامت کافی بود تا نگاه ما به سمت آقا معلم بر‌گردد. غافل از این‌که آقای معلم که شهرتش «ضیایی» بود و میان ما معروف به «علی بوکسور»، مدت‌هاست نگاهش خیره به ماست و ماجرا را از ابتدا دیده‌است.

«علی بوکسور» در یک حرکت ناگهانی از جا بلند شد و در میانه‌ی راه میز خودش تا میز ما، فرهاد را نشان داد و زیر لب، با صدایی گرفته اما کلفت چند بار غرید که «بلند شو ببینم»… «بلند شو ببینم»… فرهاد هم دستمال به دهان از جا بلند شد و ایستاد. بلند شدن او مصادف شد با رسیدن آقای ضیایی و نواخته شدن سیلی محکمی به صورتش. سیلی‌ای که صدایش در کلاس پیچید و شدتش، باعث افتادن دستمال فرهاد به‌روی زمین شد. با این صدا بچه‌هایی که تا آن لحظه هنوز حواس‌شان به ماجرا نبود هم شوکه شدند و سیخ نشستند.

فرهاد جمالی بی‌نوا اولین کاری که کرد برداشتن دستمال از روی زمین بود. کاری که معلوم نبود آن وسط چرا انجامش داد. دستمال را که برداشت دوباره رخ به رخ آقای معلم ایستاد و آن‌را مقابل دهان و بینی‌اش گرفت. «علی‌ بوکسور» دست‌ها را مشت و باز می‌کرد و زیر لب چیزهایی می‌گفت که خیلی واضح شنیده نمی‌شدند. بعد ناگهان به صدای بلند گفت: «کُ…ثافت». جوری که معلوم بود می‌خواسته چیز دیگری بگوید و در میان راه حرف و تصمیمش را عوض کرده. این ناسزا، خنده‌ی زیر‌ زیرکی بعضی از بچه‌ها را به‌دنبال آورد اما نگاه آقای ضیایی را از فرهاد برنداشت و آن دو هم‌چنان چشم در چشم هم داشتند.

آقا معلم هم‌چنان غر‌ولند می‌کرد و ما در میان حرف‌هایش تنها بعضی‌ها را می‌شنیدیم. این‌که مثلن می‌گفت: «بی‌شرف پدر‌سوخته خجالت نمی‌کشی؟…» و فرهاد هم گویا هم‌چنان خجالت نمی‌کشید و چشم از چشم او برنمی‌داشت.

در این میان زنگ تفریح هم خورد اما کسی جرات تکان خوردن نداشت. چند ثانیه‌ای گذشت تا این‌که بالاخره صداهایی از گوشه و کنار بلند شد که «آقا! زنگ خورد.»

با بلند شدن این صداها آقای ضیایی چشم از فرهاد برداشت و از پنجره نگاهی به حیاط انداخت. بعد هم ناگهان انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده باشد برگشت به‌طرف در کلاس و راهش را کشید و رفت.

او که رفت، فرهاد نشست و بعضی بچه‌ها آمدند که دل‌داری‌اش بدهند. در میان این دل‌داری‌ها، فحش خواهر و مادر بود که حواله‌ی آقای «علی بوکسور» می‌شد. فرهاد نشسته بود و لب‌خند می‌زد.

کم‌کم همه‌ی بچه‌ها از کلاس رفتند بیرون و من ماندم و فرهاد. زدم روی شانه‌اش. لبخند زد. دستمال را از جلوی صورتش برداشت. جای انگشت‌های آقا معلم روی صورتش بود. خندید. گفت: «عجب دست سنگینی داشت کره‌خر!»

من هم خندیدم و بلند شدیم از کلاس زدیم بیرون… بعد از این ماجرا ما تا مدت‌ها فوتبال رو‌میزی بازی نکردیم و بعد‌تر هم هر وقت بازی کردیم، اول یاد و خاطره‌ی آن روز را گرامی داشتیم. فرهاد می‌گفت: «یادش به خیر! عجب چکی خوردیم.» و من می‌گفتم: «نوش جانت!»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , ,