Saturday, 18 July 2015
23 September 2021
رازهای زنانه

«فرار از زنانگی»

2012 June 26

نعیمه دوستدار/ رادیو کوچه

ممکن است دفاع از حقوق زنان برای بعضی از کسانی که داعیه‌ی فمنیست بودن دارند، در مخالفت با همه‌ی مظاهر زنانگی خلاصه شود. آن‌ها هر مفهومی را که در جامعه با عنوان زنانه شناخته شده، ضد ارزش‌های انسانی و فمنیستی می‌دانند. در نگاه برخی فمنیست‌ها، زنی که آرایش می‌کند یا ناخن‌های بلندی دارد، هرگز نمی‌تواند فمنیست باشد، چون این نشانه‌ها نشانه‌های رایجی است که زن به وسیله‌ی آن مورد سو‌‌استفاده قرار می‌گیرد. از سویی، خیلی از زنان هم احساس می‌کنند نمی‌توانند با این حجم بزرگ اعتقاد فمنیستی کنار بیایند و فکر می‌کنند جنبه‌هایی از روح‌شان، طرز لباس‌ پوشیدن و آرایش کردن مرسوم زنان را تا حدی می‌پسندد و دوست دارد. در بعضی از دعواهای فمنیستی، عده‌ای بر سر این مفاهیم با هم مجادله کرده‌اند و این دعوا هنوز هم ادامه دارد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

شکی نیست که افتادن در دام افراط در مظاهر زنانگی تعریف شده از سوی جامعه‌ی مردسالار، و تقلیل دادن هویت زنانه به این مظاهر، افتادن از یک لبه‌ی بام و نفی کردن همه‌ی شکل‌های عاطفی و پوششی زنانه، افتادن از آن سوی بام است. در نهایت، همه‌ی انسان‌ها زن یا مرد، به سهمی از زیبایی و ظرافت و احساس نیازمندند و این موضوعی است که زن و مرد نمی‌شناسد.

نوشته‌ای که می‌خوانید، از «آنوش» است، درباره‌ی نبرد میان زنانگی و زن.

من و زنانگی هیچ وقت آب‌مان با هم توی یک جوی نمی‌رفت، همیشه من از زنانگی فرار کرده بودم و زنانگی از من. زنانگی من را با کفش‌های اسپرت کت و کلفت توی شلوار جین و تی‌شرت‌های گل و گشاد دوست نداشت و من هم زنانگی را با کفش‌های تق تقی قرمز و دامن‌های چین‌دار بالای زانویش. زنانگی به موهای کوتاه و گونه‌های بی‌رنگ و رو و لب‌های خشک من می‌خندید و من به رژلب قرمز و موهای بلوند شینیون شده‌اش. زنانگی سوتین‌های ابری می‌پوشید و سعی داشت سینه‌هایش حسابی به چشم بیایند و من؟ توی لباس‌های گشاد گشاد پنهان‌شان می‌کردم.

با همه‌ی این تفاسیر همیشه یک نقطه‌ای بود که من و زنانگی با هم چشم در چشم شویم. همان نقطه‌ی سرخ گریز ناپذیر. با ترش‌رویی می‌نشستیم رو در روی هم و زنانگی همان‌طور که ناخن‌هایش را سوهان می‌کشید می‌گفت: «مثلن که چی؟ از کی فرار می‌کنی؟ از من؟ یا از خودت؟ می‌بینی که آخر سر باز گذارت به من می‌افته.»

راست هم می‌گفت خب. اما زنانگی برای من معنای ضعف می‌داد. فکر می‌کردم زن که باشی باید منتظر یک سایه باشی که بیاید بایستد بالای سرت، زن که باشی وظیفه‌ی اصلیت می‌شود آشپزی و بچه‌داری، و تنها افتخارت می‌شود نجیب بودن. این‌جوری بود که افتادم دنبال این‌که همه‌ی چیزهایی که یک مرد می‌خواهد به من بدهد، خودم جلوتر به خودم بدهم. طول کشید تا بفهمم حساب زنانگی جداست از این نقش‌های تحمیلی… زمان برد تا با زنانگی آشتی کنم… یک دست‌های مردانه‌ای اما من را با زنانگی‌ام آشتی داد. آمد لغزید روی تنم و به من زن بودن را آموخت. به من آموخت که می‌شود عریانی بازوها را دوست داشت، که گردی سینه‌ها را می‌شود مُرد، می‌شود گه گاه ایستاد روی پاشنه‌های بلندتر که نزدیک‌تر بشوی به چشم‌های مرد، و دیدم که عطر لب‌های سرخ، گاهی چه مست می‌کند… سرمست می‌کند…

این‌طوری بود که من و زنانگی آرام آرام ایستادیم کنار هم، شدیم دو تا دوست. حالا زنانگی گاهی برایم چکمه‌های پاشنه هفت سانتی می‌خرد و من گاهی به زور یکی از تی‌شرت‌های گل و گشادم را تنش می‌کنم، زنانگی زیر ابروهام را بر می‌دارد و به پریدگی گونه‌هام رنگ صورتی می‌مالد و من سرخی لب‌هاش را با پشت دست، کم حال می‌کنم. گاهی که پشت میزم نشسته‌ام، لا به لای یک عالمه کاغذ پوستی و کالک، برایم شربت نعنا با لیمو می‌آورد. یک وقت‌هایی هم که دلم گرفته، می‌روم توی آشپزخانه و همین طور که زنانگی زیر لب آواز می‌خواند و قارچ‌ها را خرد می‌کند، از پشت دست‌هام را حلقه می‌کنم دور بازوهاش…

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,