Saturday, 18 July 2015
24 September 2021
قسمت دهم

«رنگ‌هایی بالاتر از سیاهی»

2012 June 27

فـریاد (مهدی. زواره‌ای) / رادیو کوچه

در بـــاورمن ســکوت هنوز علامت رضـایت است‌، پـــس نامم را فــــریاد گذاشتم تـــا صدای فــــریادم آزار دهد هرکــه را که سکوتم شــکست‌.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

در زندان تنها جایی که زندانی در آن‌جا احساس آرامش می‌کند و می‌تواند راحت باشد و می‌شود گفت حریم خصوصی او به حساب می‌آید تختش است که تقریبن تمامی دارایی او در زندگی موقتش است و با گرفتن تخت تازه می‌تواند وسایل شخصی‌اش را در گوشه‌ای جای دهد. حال تصور کنید بعد از پنج ماه یا شش ماه‌، یک‌باره به سالنی جدید و اتاقی جدید منتقل می‌شود‌، این یعنی همه چیز از صفر، به چشم دیدم گاهی برای اذیت کردن یک زندانی که چهارسال بود در یک سالن اوین زندگی می‌کرد نیز چنین تصمیمی گرفته می‌شد و آن موقع بود که خورد شدن یک انسان به تصویر کشیده می‌شد‌. قانون زندان حکم می‌کرد کسی که به تازگی به سالن و اتاقی آمده تازه وارد است و مهم نبود چه مدت است که در زندان به سر می‌برد و می‌بایست همانند یک تازه وارد با او برخورد شود. فرستادن به انفرادی بدون دلیل، حذف تماس زندانی با تلفن، عدم اجازه ملاقات و… همگی چیزهایی هستند که کاملن به صورت سلیقه‌ای در مورد آن‌ها تصمیم‌گیری و اعمال می‌شود .

اعتصاب غذا یعنی انفرادی و اگرسیاسی باشی قطعن با نوازش‌های زیاد و کسر امتیازات روبه‌رو می‌شوی. اگر زندانی سیاسی کوچک‌ترین گافی دهد تا غروب نشده به انفرادی در 209 و حداقل هفت روز بازداشت منجر می‌شود.

هر روز ساعت 6:30 صبح بیدار باش از طریق بلندگوی سالن اعلام می‌شد و کسانی که اسامی‌شان برای ارجاع به مراجع قضایی از شب قبل اعلام شده بود می‌بایست راس ساعت هفت جلوی درب پایین اندرزگاه و افسر نگهبانی حاضر می‌شدند. بچه‌ها قرآن بالای سر هر کسی که دادگاه می‌رفت می‌گرفتند و دعا کنان راهی‌شان می‌کردند‌. ساعت هفت و ده دقیقه همه باید به هواخوری اجباری می‌رفتیم و سالن را خالی می‌کردیم. این قانون زمستان و تابستان نداشت و تنها زمانی لغو می‌شد که باران و یا برف شدید از آسمان جاری می‌شد. هواخوری یک ساعت بود، هشت و ده دقیقه در‌ب‌های سالن را باز می‌کردند و همه برای خوردن صبحانه به اتاق‌های‌شان می‌رفتند‌. صبحانه تقریبن به‌ترین وعده غذایی بود که در سالن پخش می‌کردند و به غیر از نانش که قابل خوردن نبود همه چیزش خوب بود. دوروز پنیر بود و یک روز کره و مربای یک نفره.

بعد از صبحانه آشپزها مشغول پختن غذای ظهر اتاق‌ها برای کسانی که شخصی‌خور بودند، می‌شدند و بقیه یا در هواخوری‌، یا در اتاق‌ها و یا هر جای دیگری خود را مشغول می‌کردند. ظاهرن اندرزگاه هفت دارای سینما و سالن بدن‌سازی هم بود، ولی اندرزگاه هشت تنها یک کتاب‌خانه فکستنی داشت که کتاب‌هایش از دویست جلد تجاوز نمی‌کرد که نیم بیش‌تر آن را هم کتاب‌های مذهبی تشکیل می‌‌داد‌. البته یک درمان‌گاه هم داشت که برای دکترش فرقی نمی‌کرد که مراجعه کننده سرما خورده و یا سکته قلبی کرده بود در هر صورت قرص سرما خوردگی تجویز می‌کرد و اگر بیمار اوضاع وخیمی داشت در نهایت یک آمپول الکی پر شده از آب مقطر تزریق می‌کرد و می‌گفت: «برو حله‌.» اگه طرف اوضاعش بعد از بیست‌وچهار ساعت وخیم می‌شد و می‌مرد و یا به کما می‌رفت تازه به بیمارستان زندان انتقالش می‌دادند. اگر هم که نه این‌قدر دست و پا می‌زد تا خودش خوب بشه. یکی از هم‌اتاقی‌هایم بیماری ام.اس حاد داشت‌، او باید یک روز در میان آمپولی به پاهایش تزریق می‌کرد که جلوی تشنج او را بگیرد، یک هفته به تمام شدن آمپول‌هایش مانده بود‌، خانواده‌اش اقدام به ارسال دارو‌هایش به اوین کردند، تمامی مراحل تایید پزشکی قانونی و تایید پزشک اوین را هم طی کرده بودند ولی حراست اجازه ورود صادر نمی‌کرد. داروهای او تمام شده بود ولی هنوز خبری از داروها نبود‌، همه حتا افسر نگهبان‌ها هم دیگر پی‌گیری می‌کردند تا در آخر خبر رسید از خانواده او پانصدهزارتومان گرفتند تا اجازه ورود دادند و این در شبی بود که او به خاطر مصرف نکردن هفت روز دارو دچار تشنج شد‌. بالاخره دارو‌ها رسید ولی وضع او به قدری وخیم بود که او دیگر تعادل پای چپش را کاملن از دست داد. شاید اگر دارو‌ها به موقع به او رسیده بود این اتفاق برایش نمی‌افتاد.

در آگاهی شاپور (مرکز) درختی تنومند و کهن سال هست که به نام «درخت سخن‌گو» معروف است و قبلن از هر کسی می‌خواستند اعتراف بگیرند او را به آن درخت می‌بستند و آن‌قدر می‌زدند تا لب به اعتراف که چه عرض‌کنم‌، به‌تر بگویم تن به خواسته مامور پرونده‌اش بدهد

راس ساعت شش تا هفت بعداز‌ظهر‌، با توجه به تاریک شدن هوا در فصل‌های مختلف نوبت سرشماری (آمار) بود. درب سالن‌ها را می‌بستند و همه موظف بودند داخل اتاق‌های‌شان باشند‌. به محض ورود افسر نگهبان مسوول پیجر که همیشه پای میکروفن و آیفون سر سالن می‌نشست‌، پشت بلندگو اعلام می‌کرد: «عزیزان دور بشینن»‌، افسر نگهبان می‌آمد و همه را می‌شمارد و با آمار تطبیق می‌داد و می‌رفت، همه به سراغ شام می‌رفتند.

هرگاه که اسم دور نشستن می‌آمد یاد فریادهای ماموران آگاهی می‌افتادم که می‌گفتند‌: «آماری بشینین‌، یالا پسر با توام‌، آماری بشین‌، حیوون این‌جوری می‌شینن و…» سه یا چهار نفر جلو و بقیه پشت سرش می‌شستند‌. اکثر اوقات این آماری نشستن برروی سنگ‌های سرد بازداشت‌گاه از صبح شروع می‌شد تا موقع ناهار (البته اگر ناهاری درکار بود) و از بعد از ناهار تا زمان خاموشی‌. بار‌ها شده بود دو یا سه نفر بر اثر فشار بیش از حد از حال می‌رفتند و بیهوش می‌شدند و اگر کسی حرف می‌زد و یا اعتراض می‌کرد دچار حادثه بدتری می‌شد.

در زندان و آگاهی یک لفظ بسیار رایج بود که فکر می‌کردم خطاب به آدم‌‌فروش است، شنیده بودم مثلن یکی به دیگری می‌گفت‌: «مارو دادی بالای درخت» یا «درختیمون کردی» و ظاهرن خیلی کار زننده‌ای بود چون نفر دیگر در جواب با ناراحتی و دل‌خوری و قسم و آیه تکذیب می‌کرد‌. در آگاهی برای اولین بار معنی این جمله را فهمیدم. یک روز که مامور بازداشت‌گاه همه را مجبور به آماری نشستن کرده بود و تاب و توان همه به سر رسیده بود جوانی غش کرد. مامور رو به بغل‌دستی او گفت: «محکم بزن تو سرش تا بلند شه فلان فلان شده.» پسرک از این کار امتنا‌ ورزید‌، افسر دوباره گفت، ولی او باز از این کار سر باز زد، افسر رو به پسرک گفت: «اگه این‌بار نزنی می‌ری بالا درخت‌.» پسرک که برق از سرش پریده بود و هم می‌خواست از زیر مجازات فرار کند و از روی دیگر دلش نمی‌خواست اون بیچاره‌ی از حال رفته را بزند‌، به آرامی با کف دستش تو سر پسرک بیهوش زد. ناگهان افسر بازداشت‌گاه درب را باز کرد و او را بیرون آورد و گفت: «بدو برو بالای درخت تا سه می‌شمارم رفتی بالا‌ها.» با کمال تعجب دیدم که پسرک در حالی که التماس می‌کرد دارد از نرده‌های بازداشت‌گاه بالا می‌رود. آن‌قدر بالا رفت تا به جایی رسید که میله‌ای افقی میله‌های عمودی را قطع می‌کر، دو پایش را از میله‌ها رد کرد به طوری که خودش اینور میله‌ها بود و دو پای او از زانو به بعد آن طرف میله‌ها و بدترین قسمتش این بود که میله‌ی افقی نشیمن‌گاهی برای زیر زانو او شده . ولی به این‌جا ختم نمی‌شد‌، افسر بازداشت‌گاه آمد و از آن‌ور میله‌ها پاهایش را با پا بند بست‌. حال دیگر از یک‌سو میله‌ی افقی به زیر زانو‌های او فشار می‌آورد و از طرفی نمی‌توانست خودش را نگه بدارد و سرو ته آویزان شده بود، با فریاد التماس می‌کرد و زجه می‌زد ولی افسرها فقط می‌خندیدند. بعد از حدود ده دقیقه او را پایین آوردند، وقتی پایین آمد از حال رفت .

دیگر وقتی اسم بالای درخت را می‌شنیدم نعره‌ها در گوشم می‌آمد و تنم به لرزه می‌افتاد.کم‌تر کسی معنی بالای درخت رفتن را می‌دانست. البته وقتی از افسر پرونده‌ام پرسیدم چیز دیگری تعریف کرد و گفت در آگاهی شاپور (مرکز) درختی تنومند و کهن سال هست که به نام «درخت سخن‌گو» معروف است و قبلن از هر کسی می‌خواستند اعتراف بگیرند او را به آن درخت می‌بستند و آن‌قدر می‌زدند تا لب به اعتراف که چه عرض‌کنم‌، به‌تر بگویم تن به خواسته مامور پرونده‌اش بدهد. آن درخت هنوز در آگاهی هست ولی دیگر این کار را نمی‌کنند چون زدن‌ها بسیار آسان‌تر شده.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,