Saturday, 18 July 2015
16 September 2021
قصه‌های جزیره

«آقای غول مهربان»

2012 June 28

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

از میان بازوهای دریا که خلیج کوچکی در خشکی برای خود ساخته بود، گذشتم. صخره‌های آویزان،  پرده‌های آسمان را می‌سابیدند. چکه‌های پودر شده به روی زمین پاشیده می‌شدند. درخت‌‌های سرو، هوای مابین قله‌های برفی جنگل‌‌های سبز را معطر می‌کردند. ریه‌ام را از این بوی خوش پر کردم تا برای بقیه‌ی راه، عطر کم نیاورم. قایق باد بانی خودم را به اسکله‌ی چوبی با گره‌های کلفت بستم. دریا می‌رفت که برای ساعت‌های آتی آشفته شود. محل بستن قایق، جای امنی بود. نگرانی را از خودم دور کردم.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

روستایی جوانی از میان بوته‌ها خودش را به من رساند. سلامی کردم. با خنده من‌ را به طرف کلبه‌ی پدر و مادرش برد. با نان و پنیر تازه که همان موقع درست شده بود از من پذیرایی کردند. آفتاب برای خوابیدن خودش را آماده می‌کرد. بالای خانه جایی برای خوابیدن دادند و سرگرم شادی «تازه آمده» به روستای‌شان شدند. انگار من‌ را خیلی وقت بود که می‌شناختند. رخت‌خوابی از پر برایم انداختند. ملافه‌ی پشمی فیروزه رنگی در کنارم گذاشتند تا سردم نشود.

خیلی زود به خواب شیرینی رفتم. خواب‌هایی که دیدم را به یاد نمی‌آورم چون برای همان شب بود و تعبیری نداشت.

وقتی از خواب بیدار شدم «غول‌» مهربانی را کنار پنجره دیدم که داشت برای سگ‌هایش قلاده‌های طلایی درست می‌کرد و هراز‌گاهی دستی به میان مو‌های سگ‌‌هایش می‌برد.

ملافه‌های پشمی را به کناری زدم و بی‌آن‌که بترسم سلام دادم. غول مهربان با چشم‌های بزرگ و دوست داشتنی سبزش جواب سلامم را داد.

«تو صاحب همان قایق بسته شده به اسکله هستی؟»

گفتم: «بله آقا‌ی غول مهربان»

«برای برگشتن به خانه‌ی سنگیم در بالای قله‌های پوشیده از برف وسیله‌ای ندارم. می‌شود خواهش کنم من و سگ‌هایم را برسانی؟»

«با کمال میل آقا»

غول مهربان کار ساختن قلاده‌های طلایی را به پایان رساند و بلند شد. از بالای پنجره به حیاط سنگ‌فرش شده نگاه کردم. جوان روستایی و پدر و مادرش با نگرانی به بالای پنجره نگاه می‌کردند. سرم را پایین آوردم و دستی تکان دادم. صدای غریو شادی‌شان را شنیدم.

از پله‌های بالای خانه پایین آمدم. روی میز، صبحانه‌ی لذیذی چیده شده بود. نان و کره، پنیر و ظرف بزرگی از عسل.

غول مهربان زودتر از من به روی صندلی نشست و با چاقوی کوچکی نان را برید. از روی اجاق قوری چای را برداشتم و در دو لیوان مسی چای تازه را ریختم.

اتاق پر از گل و گیاه خوش عطری شده بود. پرنده‌ی کوچکی به روی هره‌ی پنجره آواز می‌خواند. غول سرگرم خوردن بود و سگ‌هایش زیر پای او،  خواب‌شان برده بود. ترانه‌ی پرنده را برای غول مهربان ترجمه کردم. سرش را تکان داد و چکه‌های اشک از میان چشم‌هایش به روی میز ریخت.

با خودم گفتم حتمن عاشق شده این آدم غول شده، چون غول‌ها معمولن عاشق نمی‌شوند. تازه غول‌‌ها که موها‌ی سگ‌های‌شان را نوازش نمی‌کنند. بی‌‌خیال رویا‌پردازی شدم. صبحانه‌ام را خوردم و از خانواده‌ی روستایی تشکر کردم. برای راهم ظرف بزرگ غذایی را داخل قایق گذاشتند. تک‌تک‌شان را بوسیدم و غول بی آن‌که نگاهی به آن‌ها بکند سوار قایق شد.

دریا توفانی شده بود ولی نترسیدم چون آقای غول مهربان با من بود. پارو زدم و خیلی زود به کلبه‌ی سنگی رسیدم.

زن زیبایی کنار کلبه‌ی سنگی، با هلهله و شادی به پیشواز ما آمد. زن و شوهر هم‌دیگر را بوسیدند. کنار قایقم ایستادم و دعوت‌شان را برای ماندن قبول نکردم. باید قبل از غروب خورشید به خانه‌ی خودم بر‌می‌گشتم. با دیدن بزهای کنار کلبه‌ی سنگی هوس شیرشان را کردم. زن غول مهربان با دست‌های بزرگش برایم شیر دوشید. در قمقمه‌ی چرمیم شیر بز ریختم. دستم را برای خدا‌حافظی دراز کردم. دست‌های من در میان دست‌های گنده‌ی آن‌ غول‌ها جا گرفت.

نشانی خانه‌ام را دادم تا اگر وقت پیدا کردند به سراغم بیایند. دریا آرام شده بود. پارویم را به آب زدم. کمی که رفتم خسته شدم. برای رفع خستگی به کنار خلیج باریکی رفتم تا از ظرف غذا لقمه‌ای برای خودم درست کنم.

در گوشه‌ی قایق، بسته‌ی پارچه‌ی فیروزه‌ای رنگی چشمم را گرفت. بازش کردم. لباسی از پر قو بود. با شادی لباسم را در آوردم‌. پارچه‌ی ساخته شده از پر را به تن کردم. سبک شدم. دست‌هایم را تکان دادم. از کف قایق بلند شدم. در میانه‌ی هوا بال زدم. دیدم می‌توانم بپرم. در میانه‌ی تخته سنگی قایقم را بستم.

حساب کردم با لباس به خانه‌ام پرواز کنم به‌تر از پارو زدن است. معطل نکردم. به سمت آسمان فیروزه رنگ پرم را تکان دادم و در خطوط رنگ‌های آسمان غوطه‌ور شدم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,