Saturday, 18 July 2015
24 September 2021
کتاب‌خانه‌ی کوچک من

«در غیاب»

2012 July 01

نهال نوریان / رادیوکوچه

این دل‌سردکننده نیست که شما با خالق داستانی که می‌خوانید، یک زبان مشترک نداشته باشید. درست است که «ژان – فیلیپ توسن» رمان «حمام» را به زبان فرانسه نوشته و برگردان «ناصر نبوی» آن را در زبان فارسی قابل دست‌رسی کرده‌است، ولی فقط کلمه‌ها و نحو نیستند که ارتباط را مسدود می‌کنند.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

دانستن این مسئله که هر زبانی شناسنامه‌ی مردم متکلم خود نیز هست، می‌تواند به درک نافهمی ما از گروهی از متن‌ها حتا مشروط به دردست داشتن ترجمه‌ی آن‌ها کمک کند. برای نمونه، در اپیزود نخست، راوی از زبان میزبان خود درباره‌ی خانه‌ی جدیدشان چنین می‌شنود که کمی کوچک است درحالی‌که تا به آن‌‌جای داستان، به یاری توصیف‌های گنجانده‌شده در متن، می‌توان برآورد کرد که خانه‌ی مورد بحث به دیده‌ی خواننده‌ی فارسی‌زبان قشر متوسط، چندان هم کوچک نیست چراکه خانه‌ای با دالان و چند دست‌شویی و چند اتاق‌خواب، طبق استانداردهای شهرنشینی ما مناسب به‌نظر می‌رسد. این تنها یک نمونه است فقط برای توجه به یکی از مسایلی که ذهن را متوجه ظرافت‌هایی می‌کند که ادبیات داستانی به‌تر و رساتر از هر نظریه‌پردازی و هر تحقیق مبتنی‌بر آمار می‌تواند خواننده‌ی خود را متوجه آن‌ها سازد.

در هر حال، رمان حمام که در هشتاد‌و‌شش صفحه و به‌صورت فایل پی‌دی‌دف توسط وب‌سایت دوات منتشر شده‌است، برگردان فارسی روان و قابل قبولی دارد و نویسنده برای آگاهی بیش‌تر خواننده با فضا از پاورقی استفاده کرده‌است.

ژان – فیلیپ توسن از اهالی بلژیک، در سال 1957 به دنیا آمد. او به تحصیل در علوم سیاسی و تاریخ در پاریس پرداخت، هشت رمان، یک داستان، یک سفرنامه‌ی داستانی و سه فیلم در کارنامه‌ی خود دارد. رمان «حمام» نخستین رمان‌ توسن است که در سال 1985 به چاپ رسید. این رمان به بیست‌و‌پنج زبان زنده‌ی دنیا برگردانده شده‌است و فیلمی هم براساس آن، در سال 1989 ساخته شد.

شاید این عبارت از کتاب، هستی متن و رویه‌ی زیستی راوی را بیش از هرچیز دیگر نشان دهد. آن‌جا که در صفحه‌ی پنجاه‌و‌هشت کتاب، راوی در مورد نقاشی موندریان چنین می‌آورد که «چیزی که در نقاشی موندریان برایم خوش‌آیند است، سکون آن است. هیچ نقاشی تا این حد به سکون نزدیک نشده. سکون نه غیاب حرکت، که دورنمای هر حرکتی است. سکون مرگ است. نقاشی، به‌طور کلی هیچ‌گاه ساکن نیست.» و این درست همان چیزی‌ست که می‌توان در رمان «حمام» به آن رسید. دورنمای حرکت، زمانی که شیوه‌های متفاوت نگاه کردن به بارش باران شرح داده می‌شود، زمانی که راوی در وان لم داده‌است و به توصیف پیرامون می‌پردازد، زمانی که در هتل اقامت دارد و در گوشه‌گوشه‌ی نوشتار، با کلامی کش‌آمده روبه‌رو هستیم. برای نمونه می‌توان به عبارتی از کتاب اشاره کرد که راوی صریح‌تر خود را در جای‌گاهی این‌همان با موقعیت کش‌آمده قرار می‌دهد و چنین می‌آورد که «صبح وقتی بیدار می‌شدم، روزِ در حال آمدن را مثل دریایی تیره پشت چشم‌های بسته‌ام می‌دیدم، دریایی بی‌پایان، به‌نحوی نابخشودنی بی‌تکان.» درست همان دورنمای حرکتی که نویسنده قصد بازگوییِ آن را دارد و درست همان موقعیتی که راوی را به ما بیش‌تر می‌شناساند.

«وقتی شروع کردم بعدازظهرهایم را در حمام بگذرانم، خیال نداشتم آن‌جا ماندگار بشوم، نه، ساعت‌های زیادی را اندیشه‌کنان آن‌جا توی وان سپری می‌کردم، گاهی لباس به تن، گاه برهنه. به نظر ادموندسون که خوشش می‌آمد بالای سرم باشد، آرام‌تر شده بودم، پیش می‌آمد شوخی کنم، می‌خندیدم. با حالت‌هایی اغراق‌آمیز حرف می‌زدم، با این عقیده که راحت‌ترین وان‌ها آن‌هایی‌اند که لبه‌های موازی دارند، با پشتی قوس‌دار و تهِ مسطح…»

فایل پی‌دی‌اف را از این‌جا دانلود کنید.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,