Saturday, 18 July 2015
28 September 2021
پس‌نشینی تند

«این واعظان بی‌عمل»

2012 July 01

اکبر ترشیزاد / رادیو کوچه

همان‌طور که حمتن شنیده‌اید دو روز پیش «منصوره حسینی»، نقاش نوگرای ایرانی، در تنهایی درگذشت و تا دو هفته کسی از مرگ او باخبر نشد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

در خبرها آمده‌است که همسایگان این هنرمند، روز هشتم تیرماه، جسد او را ۱۵ روز پس از مرگ در خانه‌اش در تهران پیدا کردند و به پزشکی قانونی انتقال دادند. چند سال پیش نیز چنین سرنوشتی گریبان «حسین پناهی» را گرفت و جسد او در حالی چند روز پس از مرگش پیدا شد که از شدت تعفن نمی‌شد به آن نزدیک شد.

این یکی از توصیفات همیشگی ایرانی جماعت از اهالی مغرب‌زمین است که آنان بی‌عاطفه‌اند و از حال هم‌دیگر بی‌خبر، در آن‌جا برادر به داد برادر نمی‌رسد و همسایه از حال همسایه خبر ندارد. اما ظاهرن این روزها این توصیفات بیش‌تر زیبنده‌ی جامعه‌ی مذهبی و اخلاق‌گرای ماست تا مردمان آن سر دنیا.

ما ایرانیان ریاکار که خود را مرکز عالم می‌دانیم هیچ‌گاه از خود نمی‌پرسیم که اگر چنین است پس چرا چنین پیش‌آمدهایی هر روزه و هر ساعت در کشور ما اتفاق می‌افتد و تازه یکی از هزارانش راه به مطبوعات و رسانه‌ها می‌یابد؟ حکایت این رفتار ریاکارانه صدالبته در میان طایفه‌ی هنرمند دوچندان است. آنانی که در برابر دوربین‌های تلویزیونی و سینمایی و در جشن‌ها و همایش‌ها درباره‌ی احترام به مقام استاد و پیشکسوت، سخنان قرایی بر زبان می‌رانند و دست پیران می‌بوسند و پیشانی بر خاک پای آنان می‌نهند در خفا و نهان نه تنها حاضر نیستند دقیقه‌ای را صرف پرسیدن حال آنان بکنند بلکه در تخریب و توهین به هم‌کاران خود از یک‌دیگر پیشی می‌جویند.

هیچ یادم نمی‌رود که در سریالی تلویزیونی با یکی از بازی‌گران پیشکسوت هم‌کار بودم، قرار شد تا از میانه‌های کار یک بازی‌گر قدیمی دیگر به‌عنوان هنرمند میهمان و برای حضور در دو قسمت با ما هم‌راه باشد، وقتی به‌عنوان دستیار کارگردان به سراغ همان پیشکسوت رفتم و قرار شد تا دیالوگ‌های سکانس‌های آن روز را با هم مرور کنیم و به او اطلاع دادم که فلانی از امروز به‌مدت یک هفته به جمع ما اضافه خواهد شد، با چنان برخوردی مواجه شدم که شاید باورش برای شما سخت باشد. پیرمردی با بیش از هفتاد سال سن با چنان کلمات و الفاظ رکیکی دوست و هم‌کارش را مورد عنایت قرار داد که تا چند ثانیه‌ای توان سخن گفتن نداشتم.

از این جالب‌تر اما اتفاقی بود که دو ساعت بعد از آن پیش آمد. همین دو نفر در لحظه‌ی دیدار و برخورد با یک‌دیگر چنان هم‌دیگر را در آغوش گرفتند و «استاد، استاد» بار هم کردند که باورش برایم غیرممکن بود. این فضا، با نهایت تاسف، فضای غالبی‌ست که بر محیط هنری ما در داخل کشور حاکم است. پس از مرگ «منصوره حسینی» بدون شک، باز بسیاری از هنرمندان و اهل ادب و فرهنگ از دوستی‌ها و خاطره‌های ناب مشترک‌شان با او خواهند گفت همان‌طور که از «حسین پناهی» گفتند.

هیچ کس نیست که از این آقایان و خانم‌ها بپرسد که اگر راست می‌گویید چطور بوده‌است که شما دوستان قدیمی و یاران موافق، روزها و حتا هفته‌ها از حال هم بی‌خبر بوده‌اید و حتا یک تماس ساده‌ی تلفنی با هم نداشته‌اید که بدانید این یار دیرین‌تان زنده است یا مرده؟

این پرسش ساده را البته می‌توان از همسایه‌های این درگذشتگان هم پرسید که هم‌وطنان عزیز، شمایی که ادعای هم‌نوع دوستی و مرام و معرفت‌تان خشتک جهانیان را پاره کرده‌است، چطور است که از خود نپرسیده‌اید چرا چند روزی‌ست که از این همسایه‌ی بیمارمان صدایی در نمی‌آید؟ مرده است؟ زنده است؟ به چیزی احتیاج ندارد؟ در هر صورت بد نیست به جای عیب و ایراد دایم از دیگران گرفتن و خود را از هر رفتار زشتی مبرا دانستن، کمی هم به رفتارها و مشکلات فرهنگی خودمان بیاندیشیم و بدانیم که شاید چنین پیش‌آمدهایی زنگ خطری باشد برای این‌که چشمان‌مان را باز کنیم و ببینیم که چقدر دچار انحطاط اخلاقی شده‌ایم و خود از آن بی‌خبریم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , 

۱ Comment


  1. تپش
    1

    جدا از موضوع همسایه ها، فامیل و خویشاوند این هنرمندان چرا غفلت می کنند