Saturday, 18 July 2015
24 September 2021
قصه‌های جزیره

«پاشیدن نور در بزرگ‌راه»

2012 July 02

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

از بزرگ‌راه بیست و پنج به بعد، مزرعه‌ها با رنگ‌های زرد و طلایی به مهمانی چشم‌هایم آمدند.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

از شدت نور برای لحظه‌ای احساس کردم چشم‌هایم سیراب از رنگ شده، ولی اشتباه می‌کردم چون ترکیب هر کدام‌شان با هم فرق می‌کرد.

فرمان ماشینم را به طرف رودخانه‌ی کنار بزرگ‌راه کج کردم تا خطوط نور متصاعد شده از خورشید را به‌تر ببینم. بوی گندم و بوی بهار مستم کرده بود. مشامم پر از شادی و حس قشنگ زندگی شده بود. پس از سال‌ها زندگی کردن در جزیره، برای اولین بار بوی خوش هوای دور و برم را با تمام وجودم حس کردم.

سال‌ها بود از فضای پیرامونم، بویی که بوی طبعیت بدهد را نچشیده بودم. از ماشین پیاده شدم. لباسم را در‌ آوردم. به طرف مزرعه‌ی دوید‌م. خودم را به روی زمین انداختم. ساقه‌های سبز و طلایی را به میان دست‌هایم بردم. بو کردم. چشیدم. صلیب وار در میان گیاه‌هان زنده دراز کشیدم. سرم پر از هوا و عطر شد. «هلنا» از داخل ماشین صدایم کرد. محل نگذاشتم. از ماشین پیاده شد. با دامن چین چینش به طرفم آمد. سبزه‌ها را به کناری زد. در «چادر گندم»  کنارم دراز کشید.

دست‌های کوچک و ظریفش را به دست گرفتم. انگشت‌های باریکش را بوسیدم. با این انگشت‌ها چقدر برایم پیانو نواخته بود. «هلنا‌» شروه به زمزمه کردن ترانه‌ای کرد. از یکی از شعر‌هایم قطعه آوازی ساخته بود که شنیدنش دل و روحم را به سختی تکان می‌داد.

«کودکی گم شده‌ام، مادر مهربانم، هراس‌های شبانه‌ام، سلول‌های تنگ، زندان‌بان‌های خشن»

پرنده‌ی کوچک اتاقم که هر روز ساعت هفت صبح به سراغم می‌آمد. همه‌ی خاطرات فشرده در زمان را در یک آواز به هم چسبانده بود و من‌را در یله‌ی باد جزیره، رها و آزاد می‌کرد.

آفتاب به ملایمت ملافه‌های نورش را به روی ما کشید و در سایه روشن باد خنک هر دو به خواب رفتیم.

مورچه‌ها از سر و روی ما بالا می‌رفتند. پاهای کوچک‌شان رد پا بر جا نمی‌گذاشت. همه چیز روال عادی خودش را طی می‌کرد. «هلنا» و من در رویا‌ی خوش زندگی فرو رفته بودیم. تلنگر‌های باد و دست‌های گیاه کنار دست‌مان، خواب‌مان را آشفته نمی‌کرد. ثانیه‌ها و دقیقه‌ها می‌گذشتند. در معبر نور آفتاب به بالا می‌رفتیم. دست‌های هم‌دیگر را گرفته بودیم. هیچ فشاری در کار نبود. فقط لمس بود و لمس.

ساعت درون‌مان زمان بیدار شدن‌مان را اعلام کرد. کش و قوسی به خود‌مان دادیم. نفس را بی صدا در هوای بالای سرمان رها کردیم و به طرف جاده، پای‌مان را هدایت.

موتور ماشین را با کلید روشن کردیم. پروانه‌ی چهار چرخ‌، دور برداشت و هوا را مکید. چهار چرخ متحرک‌مان مثل اسب راه‌واری به حرکت در‌آمد. شیشه‌ را باز کردم. هوا چرخید و چرخید و حس پروانه‌ای را پیدا کردیم که پرهای رنگیش را تکان می‌دهد.

«هلنا» رادیو را روشن کرد. «شوپن» در حال نواختن بود. انگار می‌دانست که محتاج آرامش دفینه شده هستیم. فاصله‌ی چرخ‌ها با زمین کمی زیاد شد. هر چه قدر موتور می‌چرخید، ماشین از زمین فاصله می‌‌گرفت. در‌های چهار چرخ متحرک به آرامی باز شدند. شکل بال به خود گرفتند. حجم فولاد و آهن جایش را به پنبه و پر داد. نرمی شکنده‌ی هوا گونه‌های ما را نوازش کرد.

[vimeo width=”500″ height=”378″]http://vimeo.com/45037479[/vimeo]

شیشه‌ی جلوی ماشین با هجوم اولین باد سهم‌گین از جا کنده شد. عینک‌های محافظ شیشه‌ای را از داشبرد برداشتم و به صورت‌مان زدیم. باد به صورت‌مان نمی‌خورد. از جلو‌ی چشم‌های‌مان رد می‌شد و ردش را بر گونه‌های‌مان جا می‌گذاشت. بوی گلاب و یاس در شامه‌ی ما دو نفر بیداد می‌کرد.

چقدر خوب بود. همه چیز به خوبی پیش می‌رفت. می‌دانستم خواب نمی‌بینم ولی این را هم می‌دانستم که رویا نقش عمده‌ای در این بازی قشنگ ایفا می‌کرد.

ابر‌های کنار دست‌مان جاده‌ی باریکی درست کرده بودند. در فاصله‌ی نه چندان دور درخت‌های اقاقیا و زبان گنجشک، برگه‌های سبز و نارنجی‌شان را به طرف‌مان پرت می‌کردند.

مهربانی در کف دست‌های ما دو نفر موج می‌زد. قایق‌های بادبانی از سمت شمال به طرف ما حرکت کرده بودند.

 از روی صخره‌های تیز و بلند رد می‌شدیم. آقای خدا با محاسنی سفید از دور دست‌ها سلام کرد. به احترامش از روی صندلی بلند شدیم تا جواب سلامش را بدهیم. ازدور ما را دعوت به نشستن کرد. وقتی دوباره سر جای خودمان قرار گرفتیم، پاروهای چوبی کنار‌مان بود. آب از پایین به بالا دست‌مان می‌آمد. ترسیدیم غرق به‌شویم. آب به زیر چرخ های موتور متحرک ما رسید. تازه فهمیدیم چرا پارو داریم. شروع به پارو زدن کردیم.

«هلنا» به خوبی کارش را بلد بود. یاد مرداب شهر کودکیم افتادم. چقدر قایق سواری می‌کردم. کلبه‌ی چوبی زیبایی در وسط مرداب داشتم. با برادرم به  شکار مرغ‌های هوایی می‌رفتم. ماهی می‌گرفتیم و صدای ما از شادی، سکوت مرداب را می‌شکست.

صدای دعا کردن «هلنا» من‌ را به خود آورد. ماهی‌های درشت و ریز، دور قایق ما شنا می‌کردند. برای هوا گرفتن به هوا می‌پریدند و دوباره به میانه‌ی دریا بر می‌گشتند. چند تایی از ماهی‌ها، راهی به دریا پیدا نکردند و در هوا معلق ماندند.

«هلنا» از داخل کوله‌اش تور سفید ماهی‌گیری کوچکی را در آورد. بازش کرد و به هوا پرت کرد. ماهی‌ها در تور گیر کردند. کنار دست خودمان، ماهی‌ها را گذاشتیم و پس از چند ثانیه به داخل آب انداختیم.

ماشین پرنده به سمت بالا و بالاتر حرکت می‌کرد. ما به هیچ چیز فکر نمی‌کردیم. خورشید به کار پاشیدن نورش ادامه می‌داد. مولکول‌های داخل آب و هوا در تلاطم تشکیل ترنم‌های دل نشین موج‌های کوتاه و بلند بودند.

پاروهای جفت ما دو نفر، خستگی را به داخل بدن‌مان راه داد و باعث شد، دست از پارو زدن برداریم.

هوا رو به سمت تاریکی می رفت.

از آقای خدا خواهش کردیم ما را معاف از معراج کند. برای امروز کافی بود.‌ می‌دانستم گستاخی به خرج داده‌ایم ولی خستگی کار خودش را به نحو احسن انجام داده بود و ما کاری بیش از این نمی‌توانستیم انجام بدهیم. آقای مورد نظر با مهربانی خواهش ما را برآورده کرد و ما دو نفر در بزرگ‌راه به راه خودمان ادامه دادیم.

تا به سرزمین خودمان برسیم، چند آفتاب باقی مانده بود.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,