Saturday, 18 July 2015
24 September 2021
هفت‌سنگ

«مافیا بازی»

2012 July 04

مطلب‌هایی که در این بخش تارنمای رادیو کوچه منتشر می‌شود یا انتخاب دبیر روز سایت و یا پیشنهاد دوستان رادیو است که می‌تواند از هر گروه یا دسته و یا مرامی باشد. نظر‌های مطرح شده در این بخش الزامن نظر رادیو کوچه نیست. اگر نقد و نظری بر نوشته‌های این بخش دارید می‌توانید برای ما ارسال کنید.

رضا حاجی‌حسینی

کسانی که اهل پی‌گیری خبر‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، هنری و … ایران، در فضای حقیقی و مجازی هستند، به احتمال زیاد تا به‌حال نام «مرضیه رسولی» را شنیده‌اند و کم و بیش با او آشنا هستند.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

خانم رسولی که خود خبر‌نگار است و جوینده‌ی خبر، سال گذشته‌ی خورشیدی در بازی سربازان گم‌نام امام زمان که نام مستعار هم‌کاران وزارت اطلاعات ایران است، مدتی را در باز‌داشت به‌سر برد و خود به سوژه‌ی خبر تبدیل شد. حاصل آن بازی، فیلمی شد به‌نام «چشم روباه» که از تلویزیون دولتی ایران پخش شد و طرح اتهاماتی، که برای بسیاری از ناظران، به شوخی شبیه است.

مرضیه رسولی که گویا در حال حاضر منتظر تشکیل داد‌گاه است، گاه و بی‌گاه در فضای مجازی درباره‌ی حق و حقوق انسانی ما و خودش می‌نویسد و بر لزوم پی‌گیری آن تاکید می‌کند.

او اما در یکی از تازه‌ترین نوشته‌های روی وبلاگش درباره‌ی بازی نوشته است. این نوشته که نثری استوار، روی‌کردی بکر و تحلیلی بدیع دارد، به‌ترین سوژه برای «هفت‌سنگ» بود تا هم شما را با یک روزنامه‌نگار هم‌بازی کند و هم گذشته و حال‌تان را به هم پیوند بزند.

«شطرنج بازی نمی‌کرد»، عنوان مطلبی است که اگر نظری درباره‌ی آن داشتید و به‌قول معروف خواستید بازی را با آن ادامه بدهید، می‌توانید به وبلاگ «سه روز پیش» بروید و نظر‌‌تان را درباره‌ی این بازی نکردن با نویسنده‌ی وبلاگ در میان بگذارید.

مرضیه رسولی، چنین نوشته است:

تابستان‌ها با بابام منچ بازی می‌کردیم. چهار نفری خم می‌شدیم روی کاغذ سی‌ سانت در سی‌ سانت و تاس می‌انداختیم. دلش نمی‌آمد مهره‌ی ما را بیندازد بیرون، مهره‌ی خودش را روی مهره‌ی ما سوار می‌کرد. قواعد بازی را رعایت نمی‌کرد. مدام می‌گفتیم نمی‌شه که این‌جوری، باید همو بزنیم تا بازی پیش بره. می‌گفت شما بزنید، من نمی‌زنم. وقتی می‌زدمش ناراحت می‌شد ولی به روی خودش نمی‌آورد. نمی‌گذاشت بازی، بازی بماند، جدیش می‌کرد، طوری پیش می‌رفت که من تبدیل به دیوی می‌شدم که به پدر خودش هم رحم نمی‌کند. بازی که تمام می‌شد اگر برنده بود که هیچ، اگر بازنده بود دل‌خوریش تا یکی دو ساعت بعد هم پابرجا بود تا این‌که می‌نشست جلو تلویزیون و کانال‌ها را عوض می‌کرد و کم‌کم یادش می‌رفت.

این‌که منچ است، ساده است، دروغ و دغل ندارد،‌ همه‌چیزش روست. اگر مافیا بازی می‌کردیم چه می‌شد؟ دوستم تعریف می‌کرد با مادر و پدر و فک و فامیل نشسته‌اند مافیا بازی کرده‌اند. برادرش مافیا بوده و مادرش شهروند. بقیه هی می‌گفته‌اند این مافیاست، مادرش باور نمی‌کرده. قسمش داده که بگو مافیا نیستی. این هم قسم خورده که شهروند است. مادر خیالش راحت شده و ازش دفاع کرده و بقیه را قسم داده که پسرش را نزنند. بعد که کشته شده و برگه‌اش رو شده، مادرش تا آخر بازی ماتش برده و چشم ازش برنداشته. انگار پرده‌ای از جلو چشمش کنار رفته، واقعیت را دیده و درهم‌ شکسته. تا چند روز باهاش حرف نمی‌زده، شوکه و تلخ بوده، احتمالن داشته کل زندگیش را مرور می‌کرده که ببیند دیگر کجاها بازی‌ خورده و الکی اعتماد کرده.

پای پدر مادرها هر روز بیش‌تر به اینترنت و فیس‌بوک باز می‌شود. روابط دنیای واقعی و جسمی را وارد فضای مجازی می‌کنند، مرزی قایل نیستند، مدام تعارف می‌کنند و کامنت قربان صدقه پای عکس‌ها می‌گذارند،‌ درباره‌ی رفتار بچه‌شان توی فیس‌بوک یا بی‌محلی به عمه خانم و لایک نزدن عکسش، در خفا از بچه‌شان گله می‌کنند،‌ برداشتی که از حریم خصوصی در اینترنت دارند به‌کل با برداشت بچه‌شان فرق دارد (طبعن قابل تعمیم به همه نیست).‌ یک عمر شماره‌ی دوستت را به مادرت نمی‌دادی، اما حالا مادرت به راحتی دوستت را در فیس‌بوکش اد می‌کند و رابطه شروع می‌شود. هی بچه‌ها نگران آبروریزی والدین و فامیل در فیس‌بوکند و والدین، نگران آبروریزی بچه‌ها.

والدین به زندگی مخفی و زیرزمینی راه پیدا کرده‌اند. به نظرم دوران مهمی در روابط خانوادگی شروع شده، زندگی مجازی باعث شده رازهای زیادی از پرده بیرون بیفتد، قبلن چون دیده نمی‌شدند انگار وجود نداشتند، اما حالا فیس‌بوک دارد یکی‌یکی آشکارشان می‌کند و به‌رغم امکانات مختلف برای محدود کردن دست‌رسی، باز هم چیزهای قابل توجهی برای دید زدن وجود دارد. گذشته از این‌که گاهی والدین و فامیل و خواهر برادر، چند نفری به تماشای فعالیت‌های شما در فیس‌بوک می‌نشینند و اگر راهی متفاوت با هر یک در پیش گرفته باشید، این تنظیمات به کار نمی‌آیند. البته همه‌چیز به عیان شدن مخفی‌کاری‌ها ختم نمی‌شود. خاصیت دیگرش مواجه شدن با آدمی دیگر است که شبیه آدم توی خانه نیست، لحنش،‌ رفتارش، مواجهه‌اش با دیگران متفاوت از توی خانه یا جمع فامیل است، هویت دیگری دارد. حالا مادرش وسط بحثی که دارد با دوستش پای عکسی یا نوشته‌ای پیش می‌برد، در حال تماشایش است.

سنگرها یکی‌یکی فتح می‌شوند و آخرین مقاومت‌ها برای دور کردن والدین از اینترنت در هم می‌شکند. معصومیت والدین که عمری مثل بچه‌ها چیزهای زیادی را از دست‌رس‌شان دور نگه داشتیم، شکاف گنده‌ای که همیشه وجود داشته و حالا با کنار زدن فرش عیان شده، زیادی توی چشم می‌زند.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,