Saturday, 18 July 2015
23 September 2021
قسمت یازدهم

«رنگ‌هایی بالاتر از سیاهی»

2012 July 04

فریاد(مهدی زواره‌ای)/ رادیو کوچه

در بـــاور من ســکوت هنوز علامت رضـایت است‌، پـــس نامم را فــــریاد گذاشتم تـــا صدای فــــریادم آزار دهد هر کــه را که سکوتم شــکست‌.

وقتی تصمیم به جنگیدن می‌گیری و اراده می‌کنی به هیچ قیمتی کوتاه نیای و فکر می‌کنی هر شکنجه و حتا مرگ را هم می‌پذیری‌، ناگهان با حربه‌هایی روبه‌رو می‌شوی که هر مردی را در آن شرایط قرار دهند قالب تهی می‌کند. تنها کافی است بگویند: «راستی حال زن و بچه‌ات چطوره یا پدر و مادر پیرت‌؟ همسر یا پدرت هم ظاهرن کمکت می‌کردند و…» این‌ها یعنی ته خط و باید آتش‌بس اعلام کنی و باید بگی: «شما بگید چی باید بگم من قبول می‌کنم‌.» این‌ها تهدید نیست، این رو تمام کسانی که تو بازی با حکومت در‌گیر شدند تجربه کردند و کاری‌ست که واقعن عملی می‌کنند.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

سریال‌های شب‌های عید خنده‌های تلخی بر روی لبان زندانیان اوین می‌آورد و برای چندساعتی از زندان بیرون می‌بردشون ولی وقتی تمام می‌شد و خاموشی همه جا را می‌گرفت دوباره همه چیز به حالت عادی برمی‌گشت. تعطیلات عید تمام شد و همه دوباره بعد از اذان مغرب‌، منتظر صدای آیفون می‌شدند تا شاید آزادی کسی را اعلام کنند تا بقیه کمی روحیه بگیرند. این کار هر روز غروب بود. راس ساعت ده شب خاموشی زده می‌شد و فقط سه نفر که به اسم ناظر شب بودند در سالن پرسه می‌زدند برای این‌که حال کسی بد نشود و یا کسی مواد مصرف نکند و…

در میان این همه زندانی کسانی بودند که آزاد آزاد بودند‌، مجنونیت در آن‌ها موج می‌زد و این که چه کسی و کدام قاضی تشخیص داده بود که آن‌ها باید به زندان بروند، بسیار عجیب بود. در دنیای خود سیر می‌کردند و انگار به هتلی هفت ستاره دعوت شده بودند که هم صبحانه و نهار و شام داشتند و هم جایی برای خواب. چیزهایی که شاید بخشی از رویاهای زندگی‌شان بود. یکی از آن‌ها جوانی مجنون‌الحال به نام حسین بود و جرمش تصرف ادوانی در مغازه‌ای مخروبه که از آن به عنوان جای خواب استفاده می‌کرد. قاضی بی‌انصاف یا شاید هم می‌شود گفت با‌معرفت او را به شش ماه حبس فرستاده بود و در آخر با حکم 60 ضربه شلاق تعزیری که آن هم معلوم نشد اجرا شد یا نه‌، آزاد شد و رفت.

دیگری پیرمردی ژنده پوش بود که گونی برنجی به هم‌راه داشت که به گفته‌ی خودش حاصل کل زندگی‌اش درون آن بود. مسوولان زندان هر کاری کرده بودند تا بتوانند آن کیسه را از او بگیرند نتوانسته و وقتی متوجه شدند که او مجنون‌الحال است دیگر رهایش کرده بودند. وقتی به سالن آمد طبق قوانین سالن وسایل شخصی‌اش مورد بازرسی قرار گرفت تنها چیز با‌ارزش و به درد‌ بخور آن کیسه‌، قالب صابونی استفاده نشده و الباقی وسایل اوراق و کشف شده در خیابان‌ها بود. او را در طرح جمع‌آوری فال‌گیر‌ها و رمالان خیابانی گرفته بودند. اصلن از این‌که در آن‌جا حضور داشت ناراحت نبود‌. همیشه جلوی درب اتاقش می‌خوابید. البته تا نیمه‌های شب مشغول دعا بود، جسته گریخته از زندگی‌اش چیزهایی می‌گفت ولی به خاطر داشتن بیماری آلزایمر ماجرایش ادامه‌دار نبود‌. حدود یک‌ماه و نیم در سالن ما بود تا این‌که یک روز صبح مسوول اتاقش هراسان آمد و گفت او بلند نمی‌شود. پیر مرد مرموز سالن به خاطر این‌که باید انسولین مصرف می‌کرده ولی خودش نیز فراموش کرده بوده که از روز اول مطرح کند‌، جان باخت.

روز و شبی در اوین نیست که خود داستانی نداشته باشد. از هر روزش می‌شود فیلمی دردناک تهیه کرد و یا کتابی نوشت. انگار زندگی مردمان اوین با تمام کره زمین متفاوت است. دردهایی دارد که هیچ مسکنی حریفش نمی‌شود. زندان همیشه قسمتی از مغز را تسخیر می‌کند که به هیچ قیمتی پاک شدنی نیست. دیگر به این نتیجه رسیده بودم که سهمم از جاده زندگی تنها سینه‌کش و سربالایی پایان ناپذیر است. وقتی به چنین نقطه‌ای در زندگی می‌رسی دیگر چیزی در زندگی آزارت نمی‌دهد چون تمام ارزش‌ها برایت پوچ می‌شوند، تنهاییت را هیچ کس و هیچ چیز پر نمی‌کند و وقتی انسان به پوچی برسد کارش تمام است یعنی فقط جسمی بی‌جان و متحرک می‌شود که گاهی به ناچار لب‌خندی می‌زند و گاهی هم ابراز هم‌دردی خود را با کمی ناراحتی نشان می‌دهد ولی وزنه‌ی تنهایی و غم درونیش از چگالی کل بدنش گویی بیش‌تر است.

روزهای بهاری اوین نه بهشت بود و نه جهنم‌، دوزخی بدون انتها بود. شکوفه‌ها برروی درختان می‌رقصیدند ولی انگار غم و غربت زندان را آن‌ها هم می‌فهمیدند. چون آن‌ها هم زندانی دیوارها بودند و شاهد بی‌عدالتی‌ها. تنها آزادان اوین گنجشک‌ها بودند که می‌آمدند و پس‌مانده غذای زندانیان را می‌خوردند و می‌رفتند. فکر کنم آن‌ها بیش‌تر از همه از غذای اوین راضی بودند.

همیشه عاشق هوای ابری و بارانی بودم. ولی آن‌جا فرق داشت وقتی آسمان می‌گرفت انگار تمام غم‌های دنیا باهم به سراغت می‌آمد. این حسی بود که همه داشتند، هیچ کس با دیگری حرف نمی‌زد و همه در آرامش به فکر فرو می‌رفتند و پک‌های محکمی بود که به سیگارها زده می‌شد. اگر حتا خوش‌حال بودی کافی بود کسی را در گوشه‌ای ناراحت و بغض کرده ببینی‌، انگار ویروسی با سرعت نور از او وارد بدنت شده و آن موقع حال و روزت عین او می‌شد.

برای مسوولان زندان‌، زندان حکم یک چراگاه را داشت و زندانیان حکم گوسفندان آن. هیچ ارزشی برای زندانیان قائل نمی‌شدند. هر‌گاه افسرنگهبان بی‌کار می‌شد و فکر می‌کرد ممکن است زندانیان در حال استراحت باشند با اعلام هواخوری اجباری همه را از سالن بیرون می‌کردند و ساعت‌ها اجازه بازگشت به سالن را نمی‌دادند.گاهی دو یا سه بار در روز این کار را تکرار می‌کردند.

آب گرم اوین به خاطر این‌که از همان منبع گازوییلی که برای گازهای چراغ‌خانه بود تامین می‌شد. زمانی که منبع خالی شده و گازها قطع می‌شد یعنی حدودن هریک ماه یک‌بار به مدت ده روز‌، آب گرم برای استحمام نیز قطع می‌شد. برای من که در آگاهی دیگر عادت کرده بودم در سرمای زمستان زیر آب سرد حمام کنم امری عادی شده بود ولی بقیه به سختی حمام می‌کردند. احساس می‌کردم پوستم کلفت شده بود. عین آدم‌هایی شده بودم که به زندگی در شرایط سخت عادت کرده‌اند. به همه چیز قناعت می‌کردم .

تنها تفریح زندانیان این بود که ساعت‌ها در حیاط بنشینند سیگار بکشند و چای بخورند و حرف بزنند. ماجراهای زندگی‌شان را تعریف کنند. در مورد حوادث اتفاق افتاده یا نیافتاده زندگی‌شان با آب و تاب حرف می‌زدند. این در مورد اکثریت صدق می‌کرد و بقیه ترجیح می‌دادند در تنهایی خود کسی را سهیم نکنند یا حداقل تنها‌یی‌شان را با هم‌دمی از جنس خودشان تقسیم کنند .

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,