Saturday, 18 July 2015
24 September 2021
دگردیسی در مهاجرت

«دردهای مهاجرت»

2012 July 04

نازی حسامی/ رادیو کوچه

هفته پیش درباره مجردها صحبت کردیم و درواقع باب گفت‌و‌گو را در این موضوع باز کردیم. این هفته هم طبعن می‌خواستم همین موضوع را ادامه بدهم اما راستش با دیدن یک تصویر، مطلبی به ذهنم رسید که نتوانستم از نوشتنش صرف‌نظر کنم و بد ندیدم شما هم آن را بشنوید.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

ما هر کدام به عنوان یک انسان، برای خودمان شادی‌ها و دردهایی داریم که دلایل مختلفی برای آن قایل می‌شویم. اما غالبن هر کدام یک دلیل اصلی را مسبب ناراحتی‌های‌مان می‌دانیم. مثلن کسی که ازدواج ناموفقی دارد اگر ناگهان دچار دل‌سردی یا دل‌تنگی شود، ناخودآگاه آن را به ازدواجش نسبت می‌دهد. کسی که بیماری دارد، علت ناراحتیش را به آن نسبت می‌دهد و به همین ترتیب، هر کس یک جور دلیل ناراحتیش را برای خودش توجیه می‌کند.

مهاجرها، به خصوص تازه مهاجرها هم همین‌طور هستند. یعنی هر وقت دچار نوعی احساس دل‌تنگی یا ناراحتی یا حتا مشکلات دیگر می‌شوند، غربت یا تنهایی را که در واقع از عوارض مهاجرت‌شان است، علت اصلی ناراحتی‌شان می‌دانند. اما آیا به واقع همین‌طور است؟

خیلی طبیعی است که یک مهاجر، به عنوان فردی که از خانه‌اش دور است، برای خانواده، دوستان، شهر و خانه‌اش دل‌تنگی کند اما بعید است که آن‌چه نامش را «غربت» گذاشته‌اند بتواند علت اصلی ناراحتی‌ها و مشکلات یک مهاجر باشد.

البته صحبت ما الان در مورد مشکلات بیرونی نیست و بیش‌تر داریم درباره احساسات آزاردهنده صحبت می‌کنیم. احساسات دردناکی که گاهی معلوم نیست از کجا بلند می‌شوند و ما را فرا می‌گیرند، و سعی می‌کنیم دلیلی برای‌شان پیدا کنیم.

 

من، به عنوان یک مهاجر، خیلی به این موضوع فکر کردم که علت این درد چیست؟ دردی که گاهی همه مهاجران، فارغ از مسایل دیگری که دارند به نوعی دچارش می‌شوند. دردی که نمی‌شود گفت دل‌تنگی است. احساس غربت هم نیست. تنهایی هم نیست. دردی است که من اسمش را «ریشه درد» گذاشته‌ام.

وقتی دچار این درد می‌شوم، احساس درختی را دارم که او را از خاک و آب و هوایی که می‌شناخته جدا کرده‌اند، نه از تنه، که از ریشه. و تازه دارد جای دیگری پا می‌گیرد.

گاهی فکر می‌کنم درد عجیبی که سراغم می آید درد ریشه گرفتن در خاک جدید است. درد آشنایی با ذرات خاک نو. درد تنفس در هوایی دیگر. نه درد غریب بودن، که درد آشنا شدن.

منظورم از این حرف‌ها، خواندن آیه یاس نیست.

من به شخصه مهاجرت و تغییر مکان زندگی را بسیار دوست دارم و اگر شرایطش فراهم بود حتمن هر چند مدت یک بار، کشور جدیدی را برای زندگی تجربه می‌کردم.

اتفاقن بر خلاف این، می‌خواهم از زیبایی این درد صحبت کنم. این درد، درد شاخه‌ای نیست که قطع شده، درد تنه‌ای نیست که زخم خورده، دردی مثل درد استخوان ترکاندن است هنگام بلوغ. اگر طاقتش بیاوری، قوی‌تر و بزرگ‌تر می‌شوی.

این چیزی است که می‌تواند این درد ناآشنا را برای ما دل‌پذیر کند، آن‌قدر که حتا شاید دیگر نامش را درد نگذاریم. این «ریشه درد» چیز قشنگی است. درد آشنا شدن و پا گرفتن است. دوست ندارم اسمش را درد غربت بگذارم، چون این درد پایان روشنی دارد. پایانش ریشه دواندن و محصول دادن است. چیزی که در اصطلاح عامیانه به آن «جا افتادن» می‌گویند.

این درد ناشی از ریشه گرفتن، مخصوص مهاجرت نیست. انگار همیشه در هر موقعیت و شرایط جدیدی باید یک دوره نقاهت مانند را طی کنی تا به مرحله تثبیت برسی. این شرایط جدید می‌تواند یک شغل، محله، دانش‌گاه، مدرسه، خانه، یا کشور تازه باشد.

شاید چون باید به شرایط ناآشنایی خو گرفت، نام این احساس را درد غربت گذاشته‌اند و شاید چون برای یک مهاجر، در کشوری جدید، همه چیز غریبه است، این درد غربت، خاص مهاجران شده. اما واقعیت این است که هر کدام از ما در زندگی، این حس را در موقعیت‌های مختلف و به اندازه‌های مختلف تجربه کرده‌ایم. شروع و پایان این درد، دلایل و مراحلی دارد که اگر آن‌ها را بدانیم، گذر از آن برای‌مان آسان‌تر می‌شود.

شروع هر تجربه جدید، معمولن با حسی از کنجکاوی یا حتا گیجی هم‌راه است. در این حالت، اشتیاق تجربه تازه و یا بی‌حسی ناشی از گیجی، نمی‌گذارد که ما احساس درد و ناراحتی کنیم. در واقع هنوز آن‌قدر در موقعیت جدید مستقر نشده‌ایم که درک درستی از شرایط اطراف‌مان داشته باشیم. برای یک مهاجر، معمولن دو سه ماه اول به این صورت می‌گذرد. و بعد از این است که تازه، فرد مهاجر به درک اولیه‌ای از محیط خود می‌رسد، و از این جاست که پروسه استقرار و «جوش خوردن» با محیط جدید شروع می‌شود. پروسه ریشه گرفتن. برای همین است که من ترجیح می‌دهم نام هر حس دردآلودی را که در این راستا به مهاجر دست می‌دهد «ریشه درد» بگذارم.

دچار شدن به این درد بسیار طبیعی است. دقیقن مثل آن‌که درختی بخواهد به خاک جدید عادت کند. قطعن خاک تازه، مواد معدنی تازه‌ای در خود دارد. میزان سختی و نرمی‌اش متفاوت از خاک قبلی است. حتا هوا در مکان جدید متفاوت است و حتا نور. و همه این‌ها درخت را به درد می‌آورد.

ولی دیر یا زود، برای هر درخت، روزی می‌رسد که ریشه‌هایش در خاک جدید محکم می‌شود. روزی که خاک جدید را خانه آشنای خودش می‌داند و خاک قبلی برایش خاطره‌ای شیرین می‌شود که گاه به گاه یادش می‌کند.

گاهی فکر می‌کنم که حتا وقتی بعد از استقرارمان در مکان جدید، سری به دنیای قبلی‌مان می‌زنیم، شبیه آن نهال‌هایی هستیم که با خاک‌شان جابه‌جا می‌شوند. حتمن آن‌ها را دیده‌اید، درخت‌چه‌هایی که ریشه و بخشی از خاک‌شان را در یک پوشش پیچیده‌اند و آن‌ها را به همان شکل در خاک جدید می‌گذارند یا به طور موقت در جایی نگه می‌دارند.

ریشه دواندن، کار هر درختی نیست، و بی ریشه‌گی راحت‌ترین و بی‌ثمرترین کار این دنیاست. این دلیلی است که باعث می‌شود من «ریشه درد» را به جان بخرم. دلیلی که دوست ندارم با گذاشتن نام درد غربت بر آن، کام خود را تلخ کنم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , 

۱ Comment


  1. saeed
    1

    با سلام
    ببخشید که لری مینویسم و انتظار نشرهم ندارم واسه خودت مینویسم
    زور بیخود میزنی که زمین جدید رو متعلق به خودت بدونی .واسه بچت خوبه و بس.تازه اون هم بعد از ۲۰-۳۰ سال دورگه ای هست که نه این طرفی و نه اون طرفی و بعدا بهت خواهد گفت که با ساکنین اصلی چه فرقهایی داره!
    اسم دردت رو هر چیزی میخوای بزاری بزار بهت حق میدم نه اونجا دیگه جاته و نه کم تو این خاک جدید مشکل داری.
    مهاجری هستی که حالا حالاها بایستی زور بزنی که کار خوب پیدا کنی و جا بیفتی و بعدش هم معلوم نیست از پسر خالت که تو ایران جا خوش کرده خوشبخت تر بشی.
    عزیز دل آسمون هم جا یه رنگه اینقدر دنبال دردسر و دائم مهاجرت نباش.
    یجا بتمرگ و یه تجدید نظر به مغز و فکر نا آرومت بکن.