Saturday, 18 July 2015
24 September 2021

«حدیثِ غربتِ ما غرب‌نشینان»

2012 July 07

آن‌چه در این بخش می‌آید انتخابی از رادیو کوچه در بین رسانه‌ها است.

خسرو ناقد

منبع: هفته‌نامه نگاه

۱

حدیثِ غربتِ ما غرب‌نشینان، حکایت آن مسافری است که دیروز آمد تا چند صباحی اینجا، در “غربتِ غرب”، بیتوته کند و پس از گشت و گذار در جهان جدید و گفت و شنود با “دیگری” و آموختن دانشی نو، توشه‌ای بردارد و دوباره راهی آنجا، راهی خانه‌ی خود شود، اما از ادامه‌ی راه بازماند و ماندگار شد. ما که زمانی برای رهایی از مکان و گریز از سکون، پا در راه نهاده بودیم، اکنون مسافرانی بالقوه‌ایم و سکناگزیدگانی بالفعل که هنوز بر خیال رفتن و آمدن چیره نگشته‌ایم؛ زیرا با آن‌که ساکن سرزمینی دیگر شده و از رفتن بازمانده‌ایم، ولی نمی‌توانیم انکار کنیم که خانه، خانه‌ی ما نیست و از آغاز به اینجا تعلق نداشتیم. نگاه می‌کنیم به آنچه با خود آورده‌ایم، به روحیات و خلقیات و خصوصیات و خصلت‌هایمان که از “آنجا” به همراه داشتیم؛ آنچه در “اینجا” یافت نمی‌شد و نمی‌توانست وجود داشته باشد. به تفاوت‌هایمان می‌نگریم و به آنچه که در همه‌ی این سال‌ها، نه از ما جداشدنی است و نه دورریختنی. با این همه، حاصل دیدار سال‌های دور و نزدیک ما، حاصل گفت‌وگو و نشست و برخاست ما با مردمان سرزمین‌هایی که چندین دهه است در میانشان روزگار می‌گذرانیم، چیست؟ آشنایی ‌با فرهنگ و هنر و ادبیات و سرگذشت دیروز و امروزشان است و شناختن جامعه و آداب و رسوم‌شان. در این میان به ‌لحاظ فرهنگی موجوداتی ذوحیاتین شده‌ایم و همواره، نه تنها ذهن و فکرمان میان فرهنگ‌های گوناگون در گشت‌وگذار است، بلکه تن و جانمان نیز به سیر و سیاحت میان سرزمین‌های شرق و غرب در راه است. نشانه‌هایی از این حیات فرهنگی دوزیستی را، کم‌وبیش، در گفتارها و رفتارهایمان می‌توان دید.

ولی نسبت ما با پیرامون‌مان در عینِ نزدیکی، دوری است. فاصله‌ای میان ما و “اینجا” وجود دارد که به‌رغم نزدیکی، دور است. درست عکسِ نسبتی که با “آنجا” داریم: نزدیکی، به رغم دوری. زندگی روزمره نشانمان می‌دهد که نزدیکی مکانی، به هیچ‌وجه و در همه حال، به معنای نزدیکی عاطفی و احساسی، به معنای آشنایی و اُنس نیست؛ همچنان که دوری مکانی، از دوری عاطفی و احساسی حکایت نمی‌کند. ما با آن‌که در این میان، عضوی از اعضای گروه‌های اجتماعی “اینجا” شده‌ایم – قطعِ نظر از فرایند انضمامِ غیر طبیعی – ولی در بین گروه‌های اجتماعی، در موقعیتی خاص قرار داریم.

بخشی از غرب‌نشینان را مهاجران تشکیل می‌دهند؛ آنانی که از نخست به قصد مهاجرتِ بدون بازگشت به “اینجا” کوچ کرده‌اند. ما، مسافرانِ سکناگزیده، ولی با آنان تفاوت‌هایی داریم؛ چرا که مهاجران سرزمینی را که زادگاهشان است ترک می‌گویند تا سرزمین دیگر را “سرزمین خود” سازند؛ ما اما هنوز زادگاه و سرزمینمان یکی است. مهاجر می‌کوشد جذب سرزمین تازه شود و خود را همانند و همگون مردمان “اینجا” سازد. ولی آیا روحیات و خلقیات خود را هم می‌تواند از خود دور نگه دارد؟ نقطه‌ی اشتراک ما و مهاجران این است که هر دو ساکن سرزمینی شده‌ایم که زادگاه ما نیست و قادر نیستیم همه‌ی آنچه را با خود، و در خود به “اینجا” آورده‌ایم، دور بریزیم. با این همه، مهاجران با تأثیراتی که از جامعه‌ی جدید می‌گیرند و با تجربیات تازه‌ای که به دست آورند، آمادگی بازسازی هویت خود را پیدا می‌کنند؛ هزینه‌ای که به دلخواه یا ناگزیر برای همانندی و همگونی و ادغام در جامعه‌ی جدید می‌پردازند. افزون بر این، مهاجر، به‌گونه‌ای غیر ارادی، در فرایند بازسازیِ هویتی‌ قرار می‌گیرند که به او در همگون‌سازیِ فرهنگی کمک می‌کند.

ولی مهاجر با فاصله گرفتن اختیاری و خودخواسته و یا الزامی و اجتناب‌ناپذیر از “زبان مادری” به فرایند همگون‌سازی خود سرعت می‌بخشد و زیر تصمیم خود برای “اینجایی شدن” خط تأکید می‌کشد. این همه را اما آن‌که هنوز بر خیال رفتن چیره نشده است، نمی‌خواهد یا نمی‌تواند بپذیرد. به‌ویژه حساسیت او به “زبان مادری” بیش از هر بخش از هویت فردی و جمعی اوست و حتی تصور دور شدن تدریجی از آن، باعث تشویش و اضطراب او می‌شود. هویت فردی یا شخصی، همیشه با فرد پیوند تنگاتنگ دارد و به عنوان “منِ شناختی” او قابل فهم است. این شکل از هویت در هر حال با شخص همراه است. اما جنبه‌هایی از هویت جمعی را که به هویت‌های فرهنگی، قومی، اجتماعی، اخلاقی و دینی می‌توان تقسیم کرد، در فرایند همگونی مهاجر، بازسازی و دگرگون می‌شوند. مهاجر به تجربه این را می‌داند و خواه ناخواه به آن تن می‌دهد.

حدیث غربت آن گروه از غرب‌نشینان که من نیز در شمار آنانم، اما حکایت دیگر است.

۲

بگذارید به سراغ یکی از کهنسال‌ترین ایرانیان غرب‌نشین برویم که بازگو کردن حدیثِ غربتِ او شنیدنی‌ست. او با آن‌که دیگر در میان ما نیست، اما نود سال از عمر صد و چندساله خود را در غربت سپری کرد و شاید بتوان او را نُماد غربت‌نشینی ما ایرانیان در دوران معاصر خواند. آری، پای صحبت‌های سید محمدعلی جمال‌زاده بنشینیم که نامش عجین شده است با “یکی بود یکی نبود”، که آغاز هر قصه و حکایتی‌ست، و سرآغاز داستان‌نویسی نوین در ایران. این غریبه‌ی آشنا، راه‌گشای نسلی است که امروز خود را مدیون صادق هدایت می‌داند، ولی کمتر از نقش جمال‌زاده در پیدایش این گستره در ادب فارسی آگاه است.

باری، در میان آثاری که از جمال‌زاده به‌جا مانده است، کتاب آزادی و حیثیت انسانی که نزدیک به ‌نیم قرن پیش از این، در سال ۱۳۳۸ خورشیدی منتشر شد، کمتر شناخته شده است. این کتاب مجموعه‌ای از ترجمه‌های آزاد جمال‌زاده و گاه اقتباس او از نوشته‌های کوتاه نویسندگان و شاعران و اندیشه‌مندان غرب و شرق در باب آزادی و شرافت انسانی است. به هنگام خواندن این کتاب، قطعه شعری از یوهان لودویگ رونه‌بِرگ (۱۸۰۴ تا ۱۸۷۷ میلادی) شاعر ملّی فنلاند، نظرم را جلب کرد. عنوان شعر “وطنمان” است و چنین آغاز می‌شود:

وطنمان، وطنمان، وطن مادری ما

وه که نامش چه دلپذیر است

هیچ کوهی که سر به‌آسمان می‌ساید

هیچ درّه‌ی شاداب و هیچ ساحل دریای خروشان

به ‌قدر میهن مقدس ما محبوب نیست

این آب و خاک که پدران‌مان آن را دوست می‌داشتند.

دیدم که این شعر کمتر به‌موضوع اصلی و دیگر نوشته‌های کتاب همخوان و هماهنگ است. گُمان دارم که جمال‌زاده با ترجمه‌ی این شعر بیشتر قصد بیان حالات درونی و نشان دادن عشق و علاقه‌ی خود به ‌وطنش ایران را داشته است. او شاید می‌خواسته است غم دوری از زادگاهش را که عمری با آن به سر کرد، به ‌نمایش بگذارد.

به‌هر حال، پیش‌تر هم اشاره کردم که جمال‌زاده نزدیک به نود سال از عمر صد و چند ساله‌ی خود را در غربت گذراند؛ خواسته یا ناخواسته؟ نمی دانم، فقط من خود در این سال‌های طولانی دوری از وطن، به‌ تجربه دریافته ام که هر کس چند سال از عمر خود را در غربت سپری کرده باشد، می داند که قصه‌ی تنهایی و غربت، قصه ای است که هر جا حکایت شود غم‏افزاست و جانکاه؛ حال خواه در کویر لوت و بیابان برهوت باشد، خواه در کنار رودخانه‌ی سن و دریاچه‌ی ژنو. از این‏رو، باور دارم که جمال‌زاده نیز از این قاعده مستثنی نبود. شاید بهترین گواه این مدعا را بتوان در لابه‌لای نامه‏هایش یافت. برای نمونه او در نامه ای به ‌بانوی گران‌قدر سیمین دانشور از جمله می نویسد:

«ژنو بلاشک یکی از قشنگ‏ترین شهرهای دنیاست (بعضی اشخاص معتقدند که قشنگ‏ترین شهر است) و من هم زنِ خوب و خانه‌ی خوب و مزاج سازگاری دارم ولی تنها مانده ام و گاهی این تنهایی معنوی به جایی می رسد که آن شعر معروف بر زبانم جاری می شود که نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم… گاهی هم اتفاق می‌افتد که نه تنها در شهر ژنو بلکه در دنیا، خودم را زیاد غریب می‌بینم و آن وقت دیگر کتاب و مقاله هم برایم بی‌مزه می‌شود و آن وقت است که دلم هوای دو سه تن رفیق و همزبان می‌کند».

جمال‌زاده با آن‌که می دانست در غربت ماندگار شده است، ولی شاید خود هم تا پایان کار ندانست که چرا؟ آیا هراس از فساد گسترده در ایران بود که راه بازگشت او را بسته بود؟ می‌گفت: «در ایرانِ ما، درد واقعی که علاجش مشکل است و نه به وسیله‌ی مذهب می شود آن را مداوا کرد و نه با سیاست و تنبیه، فساد است». او با این سخن انگشت بر زخمی دیرین می گذاشت و در نامه ای نیز دلیل نرفتن به ‏ایران را ترس از رشوه‏خواری و فساد گسترده می داند و می نویسد: «مکّرر به دوستانم گفته ام که می ترسم به ‏ایران بروم و از یک طرف عصبانی بشوم و عنانِ اختیار از دستم بیرون برود و حتی جذبه‌ی رشوه، از جاده بیرونم بیندازد و دارای قوّه و قدرتی که بتوانم در مقابل امکان ثروتمند شدن- از راه رشوه و دخل و مداخل و عایدات نامشروع- استقامت بورزم، نباشم و آدم محولی، یعنی ناپاک و آلوده و پُرسروصدا و پُرمدعا و بی‏کاره از آب درآیم. حالا هم بی‏کاره و بی‏مصرف هستم ولی لااقل قدرت این‌که کار نامشروع و عمل زشتی انجام بدهم، ندارم».

راستی دلیل بازنگشتن او به ایران چه بود؟ آیا ترس از جفت ارتشاء، و تبرّا از همزاد فساد، یعنی سنّت استبدادی بود؟ که حجت را بر او تمام کرد که بلای اساسی آن تاریخ و فرهنگ یک استبداد سنتّی و یک سنّت استبدادی زودرس و دیرپاست که خواه‌ناخواه از مرزهای دولت مرکزی هم گذشته، و نه فقط حکومت‏های محلی و ایلی، و درجات دیوانی و عیون اعیانی را فراگرفته، بلکه به وجوه عامّه و وجود اشخاص نیز راه یافته است. و از همین‏رو، برداشت جمال‌زاده از استبداد، صِرف دیکتاتوری یا حکومت مطلقه نبود، بلکه نوعی خودسری و خودرأیی است که در سطوح گوناگون اجتماع و اشکال متعدد روابط اجتماعی، فرادست را صاحب همه‌ی حقوق می سازد و فرودست را از هر‌گونه حقی می اندازد. جمال‌زاده، هم از این استبداد نفرت دارد و هم از آن می ترسد. در هر حال، این بیت از صائب، بی‏گمان زبان حال جمال‌زاده است، آن‌جا که می گوید:

دل رمیده ما شکوه از وطن دارد

عقیق ما دل پُر خونی از یمن دارد

هر که اما می خواهد از بسیاریِ غم و رنج غربت اندکی بکاهد، باید تدبیری کند و چاره ای بیندیشد؛ وگرنه نه تنها غمِ غربت از پای می افکندش که سهل است، هویتش را هم از او می ستاند و بر باد می دهد. نه “آنجایی” می شود و نه “اینجایی”؛ برزخ‏نشینی می شود که حتی اگر هم محیطی که در آن زندگی می کند ظاهری “بهشتی” داشته باشد، روزگارش اما “دوزخی” است. جمال‌زاده تدبیری اندیشید و چون مصمم بود که در اروپا بماند، برای رهایی از مهلکه‌ی بی‏هویتی، عشق به ‏زبان فارسی را در خانه‌ی جان خود جای داد و تمام عمر دست به دامان فرهنگ و تاریخ و ادبیات شد و از این رهگذر نه تنها خود را، که بسیاری را نیز از بی‏هویتی نجات داد، و هم نشان داد که چگونه می توان عمری را دور از وطن گذراند، بی‏آن‌که بی‌وطن شد.

من سال‌ها پیش از این، در گفت‌وگویی، در پاسخ به ‌پرسش خبرنگاری که از وطن و زندگی در غربت پرسیده بود، گفته‌ام: «در هر جای جهان که باشم، “وطن من” گستره‌ی پهناور زبان فارسی است. من هویت خود را در گستره‌ی این زبان جست‌وجو کردم و یافتم. به جرئت می‌گویم که ملّیت و مذهب من هم در زبان فارسی است که معنا پیدا می‌کند. ‌در تمام این سال‌ها که از ایران و از زادگاهم شیراز دور بوده‌ام، تنها ملجاء و پناهگاهم زبان فارسی و متون و ادبیات فارسی و آلمانی بوده است. فرهنگ‌نویسی‏‎ هم‌‏‎ ‌‏‎طریق من است برای عشق ورزیدن با زبان فارسی و کشف توانایی‌های این زبان در زورآزمایی با زبان آلمانی».

حال می‌گویم که زبان فارسی در واقع “وطن” اصلی جمال‌زاده بود و در این عرصه‌ی پهناور بود که او هویّت ایرانی خود را یافت و در “وطن‏دوستی” شهره‌ی عالم شد و خوش‌درخشید. ولی دلباختگی عمیق جمال‌زاده به زبان فارسی و دلبستگی او به فرهنگ و ادبیات ایران و نیز وطن‏دوستی او، هیچ‌گاه با تنگ‏نظری و تعصب و ملت‌پرستی و ناسیونالیسم خشک و بی‏مغز همراه نبود، بلکه همواره با بلند‌نظری و سعه‌ی صدر و با تسامح و تساهل به ‏این امور می نگریست. او در مورد آمیختگی سنجیده‌ی زبان‌ها و آمیزش آگاهانه‌ی فرهنگ‏ها و تمدن‏ها، تعصبات بی‏مورد نشان نمی داد و در جایی در این باره می نویسد:

«زبان حالت رودخانه‌ی جوشانی را دارد. باید سرچشمه‌ی آن پاک و قوی باشد تا اگر خاشاکی در آن وارد شود، خودِ رودخانه به قوّت و قدرت خود آن را از میان ببرد و محو سازد. و این بسته به‌این است که جوان‏های ما دارای افکار قوی و صحیح و تازه و جوان باشند و ذوق و فهم آن‌ها از روی قواعد منطقی و عاقلانه و استوار ارتقا بیابد و خلاصه آن‌که مرد فکر خود باشند و بر اسب اعتقاد و ایمانی سوار باشند که در محیط و آب و هوای مملکت خودمان تربیت شده باشد و آب و علفِ جلگه‏های خودمانی را خورده و نوشیده باشد. مسلم است که دروازه‏های مملکت‌مان را نمی توانیم به روی افکار جدید ببندیم و اگر ببندیم، به خودمان و به مملکت‌مان و به دنیا و به ‏تمدن خیانت کرده ایم. ولی افکار دیگران را نیز از راه خامی و بلاتشخیص پذیرفتن، کار معقولی نیست و همان طور که وقتی از انگلستان پارچه وارد می کنیم، نزد خیاط می بریم که مناسب قد و قامت و ذوق و سلیقه‌ی خودمان برایمان لباس بدوزد، در مورد قبول افکار جدید و قدیم بیگانگان باید آن‌هایی را بپذیریم که برای ما مناسب و به ‏ترقی و پیشرفت و رفاه مادی و معنوی هموطنان مفید و مناسب باشد و تا با اطلاع به ‏احوالِ آب و خاک و مردم خودمان آن افکار را در دیگ فکر و تجربه به ‏طوری که قابل هضم باشد، حاضر نساخته ایم، به میدان نیاوریم و فکر مردم ساده را مشوش نسازیم. خلاصه آن‌که چون خیلی عقب مانده ایم، خیلی عاقلانه و با حزم و احتیاط و به ‏قول فرنگی‏ها rational (بخردانه) عمل نماییم که بیهوده وقت و انرژی صرف نشود».

ژوئیه‌ی سال ۱۹۹۰ میلادی بود که جمال‌زاده در یکی از نامه‌هایش به ‏من نوشت: «حاضرم و دلم می خواهد که بعضی از چیزهایی که به ‏شکل داستان و یا کتاب و یا مقاله و یا خاطرات و یا یادداشت نوشته ام و هنوز به ‏چاپ نرسانده ام و حاضر دارم، به صورت قابل قبولی به ‏چاپ برسد و تا عمر باقی است (شاید شنیده باشید که صد ساله شده ام و شکر خدا را به جا می آورم و هنوز هم با قلم و کاغذ سر و کار دارم). پس از انقلاب ایران کتابی از من در ایران به ‏چاپ نرسیده است. کتاب کلاغه به خانه اش نرسید هم هنوز به ‏چاپ نرسیده است و شاید امکان‏پذیر باشد که آن را با کمک دوستانه‌ی شما به ‏چاپ برسانم. محتاج رسیدگی از طرف خودم است که چون مغلوب سن و سال هستم کار آسانی نیست».

کلاغه به خانه اش نرسید عنوانی است که او برای واپسین اثرش برگزیده بود. این عنوان، هم در تداوم سه کتاب‌ پیشین او یعنی یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود و قصه‌ی ما به ‏سر رسید است، و هم قصه‌ی تنهایی و غربت جمال‌زاده را در خود نهفته دارد و از اشتیاق درونی او به “‏بازگشت به خانه‏” خبر می دهد. باری، من در این تنهایی و غربت و اشتیاق با جمال‌زاده هم‌داستانم. نمی‌دانم، ولی شاید بتوان با این جمله که بر پیشانی یکی از کتاب‌هایش نقش بسته است، زندگی طولانی او در غربتِ غرب را خلاصه کرد: “نشاط من در همین قصه‏سرایی و از دور با هموطنان صحبت داشتن است”.

آلمان، حاشیه‌ی تاکستانی در کناره‌ی رود راین

خردادماه ۱۳۹۱/ ژوئن ۲۰۱۲

…………………………………………

این مطلب بدون ویرایش رادیو کوچه منتشر شده است.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , ,