Saturday, 18 July 2015
25 September 2021
پس‌نشینی تند

«غم‌انگیزترین ترانه‌ی شاد دنیا»

2012 July 07

اکبر ترشیزاد/ رادیو کوچه

داشتم خفه می‌شدم. توی آن شرایط به‌ترین کاری که می‌شد کرد، بیرون زدن از اتاق بود. داشت باران می‌بارید، از آن باران‌های مزخرف استوایی که سر تا پایت را خیس می‌کند اما هیچ چیزی در وجودت تازه نمی‌شود. چتر بر نداشتم، یعنی راستش را بخواهید فکرش را نکردم چون دایم داشتم به بلایی فکر می‌کردم که آن بی‌همه‌چیز بر سرم آورده بود. تنها کاری که کردم این بود که سرم را انداختم پایین و دو نیمه شب زیر باران زدم بیرون.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

چطور می‌توانست این کار را با من بکند. البته خوب که فکرش را می‌کنم می‌بینم حقم بوده است، نه فقط این بار، هر دفعه حقم بوده، از بس که به همه مهربانی کرده‌ام چوبش را هم خورده‌ام. تهش هم این می‌شود که باید به خودم بد و بیراه بگویم و دوباره روز از نو روزی از نو. لعنتی لعنتی، همه‌اش تقصیر خودم است. اما نه، حقم این نیست، جواب مهربانی این نیست، جواب صداقت این نبود، گیرم که من ساده، گیرم که من مهربان، اما سزای من این نبود.

اصلن حواسم نبوده است اما حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم تمام این چند صدمتر را که قدم زده‌ام اشک ریخته‌ام، باز جای شکرش باقی‌ست که باران می‌آید، که کسی متوجه نمی‌شود، که این چشم‌های لعنتی خیسم را همه نمی‌بینند. اما کدام همه؟ توی مسیرم یک نفر آدم هم ندیدم، چه به‌تر. راه رفتم و اشک ریختم و به خودم و به زندگی مزخرفم فکر کردم. کمی جلوتر به یک ساختمان اداری رسیدم که مقابلش چندتا پله‌ی عریض داشت، رفتم و روی یکی از پله‌ها نشستم. پاهایم دیگر قدرت راه‌رفتن نداشت. یکی دو دقیقه‌ای بیش‌تر نگذشته بود که دیدم دختری آن دور و برها قدم می‌زند. تایلندی، ویتنامی یا میانماری بود، ظریف و باریک و کشیده، با پاهای خوش‌تراش سفیدی که دامن کوتاه چرم قرمزش هیچ بخشی‌ از آن را از چشم ره‌گذران پنهان نمی‌کرد. معلوم بود که مدت‌هاست منتظر مشتری است. شل شل راه می‌رفت و چتر شیشه‌ایش را با بی‌حوصلگی در دست می‌چرخاند.

دختر آرام و بدون توجه به من آمد و کنارم نشست. چترش را بست، بعد پاهای زیبایش را از پهلو دراز کرد و به یکی از پله‌ها لم داد. جعبه‌ی فلزی سیگارش را از کیف چرم کوچک هم‌رنگ دامنش درآورد و یک نخ از آن را گیراند. کم‌کم اشک‌هایم خشک شده بودند. دختر شروع کرد به آرامی زیرلب ترانه‌ای را خواندن، نمی‌دانم به چه زبانی بود اما انگار که زمینی نبود، گویی نوایی بود که از آسمان‌ها می‌آمد. چیزی از آن نمی‌فهمیدم اما حزنی در ترانه و صدای دختر بود که آرامم می‌کرد و قلب پردردم را تسکین می‌داد. دختر صدایش را به آرامی بالا و پایین می‌برد و با هنجره‌اش بازی می‌کرد. کنسرتی شده بود برای خودش، اجرایی با هنرمندی دختری زیبا و ناشناس برای عابری غم‌گین و دردمند. ترانه‌‌اش پنج دقیقه‌ای طول کشید و به همان نرمی که آغاز شد به پایان رسید. برگشتم و از او اسم ترانه را پرسیدم با انگلیسی دست و پا شکسته‌ای گفت: «این‌، آهنگ شادی است از زبان پرنده‌ای که به خانه بازگشته است» گفتم: «می‌دانی که این غم‌انگیزترین ترانه‌ی شادی بوده است که در تمام عمرم شنیده‌ام؟»

پاسخی نداد، فقط لب‌خندی زد، چترش را برداشت و به راهش ادامه داد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,