Saturday, 18 July 2015
20 September 2021
قصه‌های جزیره

«توفان برگ و باد»

2012 July 09

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

دخترهای باردار مست از جلوی صورتم می‌‌دویدند تا باد بدن لخت‌شان را به دریا نیاندازد، ولی انگار این کلاه تازه‌‌ام، انرژی تازه‌ای را در من به وجود آورده بود تا از هیچ چیزی نترسم، حتا از این باد سمجی که جزیره را به هم ریخته بود. آن‌قدر باران و باد بود که حتا اجازه‌ی ریختن اشک‌هایم را به روی کف خیابان هم نمی‌داد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

دست‌هایم را از جیب پالتویم درآوردم و در سوراخ گشاد شلوارم گذاشتم تا شاید گرمای دست‌هایم، جایی به‌تر را پیدا بکنند. نه، دیگر نمی‌توانستم روی پایم بند بیایم. تصمیم گرفتم سوار باد بشوم تا من‌را به هر جایی که دلش می‌خواهد ببرد.

شاخه‌های شکسته‌ای که باد از درخت‌ها می‌کند از برابر چشم‌هایم می‌گذشتند، بی‌آن‌که صدای آخ‌شان را بشنوم. پرنده‌های دریایی فریاد زنان از وحشت باد، حروف در هوا پخش می‌کردند.

هر چه سعی می‌کردم ترجمه‌شان کنم، کاری از من بر نمی‌آمد. درخت‌های زبان گنجشک خیابان رو به دریا، در هم شکسته بودند و سارهای بی‌کاشانه، هراسان به سمت ناودان‌های امن مشروب فروشی فرار می‌کردند.

[vimeo width=”500″ height=”378″]https://vimeo.com/45388167[/vimeo]

کاری از دست هیچ‌کس بر نمی‌آمد به جز گربه‌ی خانم «میشیگان» که خون‌سرد در حال سیگار کشیدن بود. از بالای سرش که گذشتم، با صدای ترس خورده‌ای گفتم:

«یه کاری کن»

نگاه همیشه مسخ شده‌اش را به طرفم کرد تا با زبان بیگانه‌اش  بگوید که:

«اول اجازه بده سیگارم را بکشم، چون باد نمی‌گذارد آتش سیگارم روشن بماند.»

«گوستاو» بالای سرش بود و پرهایش را جوری قرار داده بود تا که گربه سیگارش را با خیال راحت بکشد. هیچ وقت نفهمیدم رابطه‌ی عاشقانه‌ی این دو نفر چه طور پیش آمد که این‌طور با هم جور شده‌اند.

حالا که فکر می‌کنم می‌بینم نه دیگر بچه‌ای در درونم دارم و نه مثل «کانگورو» کودکی در کیسه‌ی جلوی شکمم دارم. حالا کودک درونم را در میانه‌ی حدقه‌ی چشمانم جای داده‌ام.  چون می‌دانم تا وقتی قدرت بینایی دارم کودکم با من خواهد ماند.

حالا که شب پاورچین تاریکی را می‌جود، به این فکر می‌کنم فردا صبح که از خواب بیدار می‌شوم، پاک‌کن جدیدم را از روی میز کارم بر می‌دارم تا شروع به پاک کردن همه‌ی ناصافی‌های درونم بکنم.

به خوبی می‌دانم هوای فردا صبح حتمن بارانی خواهد بود. به گزارش اداره‌ی هواشناسی قرار است از آسمان «سونامی» بر جزیره ببارد.

تصورش را بکن… دریا بالای سرمان باشد و به وقت آمدن «سونامی» به ارتفاع چهار متر،  همه‌ی ما را با خودش ببرد. حتمن تصویر خوبی به هم‌راه نخواهد داشت، ولی فکرش را که می‌توانیم در ذهن‌مان داشته باشیم.

کارگران شهرداری جزیره در حال ساختن سد به روی آسمان هستند تا خدای نکرده فردا کسی از «سونامی» آسمان خفه نشود.

به «مارگریتا» زنگ زدم و خبر دادم تا برای فردا آماده شود. گربه و «گوستاو» کوله پشتی خودشان را آماده کرده‌اند. «مارگریتا» تاکسی خبر کرده تا هر چه زودتر به طرف سنگرهای زیر‌زمینی زمان جنگ جهانی دوم برویم. پدر بزرگش هنوز کلید سنگرها را دارد.

 فکرش را که می‌کنم می‌بینم اگر «سونامی» جزیره را با خودش ببرد، فردا‌ی پس از فروکش توفان از خانه و از کلبه‌ی چوبیم در شهر ‌«نیو میلتون» چه چیزی باقی خواهد ماند.

همین حالا تمام سعی خودم را می‌کنم تا صبح نشده همه‌ی رویاهای خودم را فشرده و مچاله کنم تا خدای نکرده در حوالی «سونامی» نم ذهنم از هم نپاشد. قفسه‌های آشپزخانه را خالی می‌کنم. خوراکی‌های یخچال را در ظرف‌های یک‌بار مصرف می‌گذارم تا فردا که در سنگرها هستیم، گرسنه نباشیم. بطری‌های آب معدنی را از انبار بر‌می‌دارم و داخل کوله پشتی‌های گربه و پرنده‌ام می‌گذارم.

گربه‌ی خانم‌ «میشیگان» در حالی که سیگار می‌کشد با نگرانی می‌پرسد:

«داخل سنگر «موبایل» کار خواهد کرد؟ می‌ترسم «مارسیا» نتواند ما را بگیرد.»

در میان دستم بغلش می‌کنم و می‌گویم:

«مارسیا، فرشته‌ی نگه‌بان ما است. امشب حتمن دعا خواهد کرد که توفان هر چه زودتر تمام شود.»

«گوستاو» روی شانه‌ام می‌نشیند. پس از مدت‌ها سکوت این چند ماه، شروع به آواز خواندن می‌کند.

«مارگریتا» هر سه‌ی ما را محکم بغل می‌کند. تاکسی در خانه را می‌زند. وقت رفتن ما است.

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,