Saturday, 18 July 2015
28 September 2021
هفت‌سنگ

«دختر‌ها به روایت شاعر»

2012 July 11

رضا حاجی‌حسینی/ رادیو کوچه

پیش از این در هفت‌سنگ، روایتی داشتیم از یک شاعر و ترانه‌سرای همدانی، درباره‌ی تیله‌بازی. البته در دیار الوند به تیله بیش‌تر تشله می‌گویند و بازی‌ای که او معرفی کرد هم «آرز» نام داشت که شکلی از تشله‌بازی‌ بود.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

حالا اما به درخواست هفت‌سنگ، «مهدی شادمانی روشن» از بازی‌های مشترک دوران کودکی و نوجوانی‌‌اش با دخترها می‌گوید. به‌نظر می‌رسد داستان بازی‌های این‌چنینی معمولن جذابیت‌های آشکار و پنهان بیش‌تری دارند و مخاطب را هم‌راه‌تر می‌کنند. باید دید سرنوشت این روایت چه خواهد شد:

راستش این است که تا یک سنی با دخترهای محل و فامیل در ارتباط بودیم، چون کودک بودیم اما از پنج، شش سالگی به بعد، کم‌کم این حس در بسیاری از ما (چه پسر و چه دختر) تقویت شد که باید از جنس مخالف دوری کرد و دور شد و جنس مخالف خوب نیست، مگر این که محرم آدم باشد.

یادم هست قبل از این جدایی، با یکی از دختران محل که نامش فاطمه بود و  از من بزرگ‌تر بود، «مامان- بابا بازی» می‌کردیم. همسایه‌ی دیوار به دیوار بودیم و ارتباط خانواد‌گی نزدیکی داشتیم. فاطمه می‌شد مامان و من می‌شدم بابا و خواهرهای کوچک‌ترمان می‌شدند بچه‌های ما. مادر فاطمه کمی برنج به او می‌داد و او روی اجاق ‌گاز کوچکی که داشت، در قابلمه‌ی کوچکی که داشت، پلو می‌پخت. از همان اول معلوم بود که کدبانوی ماهری خواهد شد. من که بابا بودم می‌رفتم یک گوشه‌ی حیاط که دکانم بود و ادای جوش‌کاری درمی‌آوردم چرا که پدر من جوش‌کار بود و من هم در بازی، شغل پدر را داشتم.

پلو که حاضر می‌شد من به خانه‌ی فرضی‌مان برمی‌گشتم و به اتفاق بچه‌ها، پلو را با ترشی یا ماست یا چیزهای دیگر نوش جان می‌کردیم. کمی بعد چون نزدیک ظهر بود، یا مادر من صدای‌مان می‌کرد که با خواهرم برگردیم خانه یا مادر فاطمه راهی‌مان می‌کرد؛ البته همیشه با مهربانی.

بزرگ‌تر که شدیم، شرم آمد. حیا آمد. فاصله آمد. حالا ما با هم‌جنس‌های‌مان نزدیک‌تر می‌شدیم و بازی‌های‌مان پسرانه می‌شد و دخترها هم‌چنین. توی کوچه، عصرها همیشه دو گروه بچه بودیم. یک طرف پسرها و یک طرف دخترها. دخترها ما را خیلی تحویل نمی‌گرفتند چون کار بدی بود در ذهن‌شان و در ذهن ما هم. البته گاهی اگر توپی بود که همیشه بود، با آن‌ها وسطی بازی می‌کردیم اما زیر نظر بزرگ‌ترها.

در این بین من یک کم شیطنت داشتم که با بزرگ‌تر شدنم این شیطنت هم بیش‌تر می‌شد. از 15 سالگی که کمی فهمیدم چی به چی است (15 سالگی ما با 15 سالگی الانی‌ها خیلی فرق داشت، خیلی) شروع کردم به کشف دخترها و البته آزار و اذیت‌شان. من نمی‌دانستم کاری به اسم مخ زدن هم وجود دارد، فقط می‌دانستم پسری که هم‌سن و سال من بود؛ هست که از تهران آمده و ساکن محل ما شده و دخترها خیلی از او خوش‌شان می‌آید و یکی‌شان شده دوست دختر او. و این خیلی بد بود در نظر همه. با این که همه‌مان ته دل‌مان آرزو داشتیم که جای رضا باشیم چون با خوشگل‌ترین دختر محل دوست بود و اجازه داشت که گاهی به او نامه بدهد و گاهی موهای او را ببیند. (چه خوب بودیم همه‌ی ما.)

دختر خیلی تپلی هم بود که با من خیلی خوب بود چون از بچگی با هم بزرگ شده بودیم و من بارها کتکش زده بودم و به خاطرش کتک خورده بودم از مادرم. حالا گاهی کلک سوار می‌کردم و یک گوشه‌ای گیرش می‌آوردم و دستانم را دورش حلقه می‌کردم و خواهش که بوس بدهد. نمی‌داد خب و چون زور زیادی داشت، خیلی زود از دستم خلاص می‌کرد خودش را. همان روزها با دختری که تازه ساکن کوچه‌ی ما شده بود دوست شدم. لیلا بود و 13 ساله. البته که رسوا هم شدم اما حالا قهرمان هم بودم بین دوستانم. و شروع کردم به بزرگ شدن. بزرگ شدم و هنوز هم گاهی از جنس مخالف می‌ترسم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,