Saturday, 18 July 2015
28 September 2021
قسمت دوازدهم

«رنگ‌هایی بالاتر از سیاهی»

2012 July 11

فریاد (مهدی زواره‌ای)/ رادیو کوچه

در بـــاورمن ســکوت هنوز علامت رضـایت است‌، پـــس نامم را فــــریاد گذاشتم تـــا صدای فــــریادم آزار دهد هرکــه را که سکوتم شــکست‌.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

روزهای شنبه «سید» که نامه‌رسان اوین و مامور ابلاغ بود به سالن ما می‌آمد که از بقیه سالن‌ها نزدیک‌تر به حیاط بود و مجبور نبود زیاد از پله‌ها بالا برود و روی میز سر سالن می‌نشست و در کنارش می‌نشستم تا کمکش کنم. او را بارها در بیرون دیوارهای اوین در دادگستری کل دیده بودم و با هم تنها سلام و علیکی داشتیم. اولین بار که مرا در اوین دید با نگاهی ماتم‌زده سری تکان داد و گفت: «پرهای تو را هم قیچی کردند.» دیگر هربار که می‌آمد سراغم را می‌گرفت تا به کمکش برم اسامی را می‌خواند و می‌آمدند. برای بعضی ابلاغیه بود، بعضی احضاریه و بعضی دیگر حکم. وقتی حکم‌ها را می‌داد بعضی خوش‌حال می‌شدند از این‌که بالاخره از این بلاتکلیفی که برای برخی به دوسال هم کشیده بود راحت می‌شدند ولی اکثرن از دیدن حکم‌ها شوکه شده و معولن می‌دیدم که دیگر روی پاهای‌شان بند نمی‌شدند و به زمین می‌شستند. حکم‌ها پر بود از حبس‌های بلند مدت که گویی قضات با ده، بیست، چهل یا این‌که از سر معده حکم‌‌ها را صادر می‌کردند. هیچ حکمی را بدون حبس ندیدم و هیچ حبسی را درخور جرمش. به جرم تشویش علیه نظام 15 سال، اقدام علیه امنیت ملی 8 سال‌، حکم «علی» بیچاره برای یک اعتماد و برای دوازده میلیون تومان 10 سال و تازه بعد از ده سال باید مبلغ دوازده میلیون تومان را به هم‌راه جریمه پرداخت می‌کرد تا آزاد شود، برای تجمع در اعتراضات بعد از انتخابات از یک تا چهار سال و…

حکم‌هایی که چنان در مورد سال‌ها در آن‌ها صحبت شده بود که انگار در مورد چند ساعت و یا چند روز است. سال‌هایی که هر کدام قسمتی از زندگی یک انسان است. مگر یک انسان چند بار به دنیا می‌آید و زندگی می‌کند که بخواهد به خاطر اعتراض برای خواسته‌های زندگی‌اش سال‌های درازی را از زندگی در کنار خانواده‌اش محروم باید باشد. البته مگر بعد از این سال‌ها خانواده‌ای هم برای او می‌ماند؟

خدایا به راستی این‌جا کجاست‌، برزخی که وعده‌اش را داده بودی همین‌جاست؟

آیا این‌ها مسوولان رسیدگی به جرایم و گناه‌های ما هستند و آیا این‌ها نمایندگان تو بر روی زمین هستند که مختارند کسی را به بهشت و جهنم بفرستند‌، کسی را محکوم کنند به مرگ و یا حبس‌هایی طولانی مدت که حکم مرگ تدریجی را دارد‌؟ کم کم دارم شک می‌کنم که آخر دنیا همین‌جاست و سید همان جبرئیل است که نامه اعمال را دست‌مان می‌دهد و باید سال‌ها در جهنم اوین و دیگر زندان‌ها زجر بکشی و یا به بهشت که همان اعدام است محکوم ‌شوی. چون قطعن مردن به‌تر از دیدن پرپر شدن عزیزانت، همسر و فرزندت است. آن‌هایی هم که آزاد می‌شدند ظاهرن هنوز موقع احظار روح‌شان نرسیده بود. جمهوری اسلامی خود را خدا می‌داند و به خود اجازه می‌دهد هر کسی را به راحتی از صفحه روزگار حذف کند.

وقتی به یکی حکم سه سال و دو سال حبس می‌دادند، هورا می‌کشید و گل از گلش می‌شکفت چون خود را آزاد می‌دید.در برابر حکم‌های بیست سال و ده سال و پانزده سال که انسان را به خاک می‌سپرد‌، آن‌ها با سه سال و دو سال انگار که حکم آزادی خود را گرفته بودند.

همیشه بحث مورد علاقه‌ام آنالیز دین با کسانی بود که زیادی دم از اسلام  و خدا و پیغمبر می‌زدند. بعضی آن‌چنان در مورد دین حرف می‌زدند که انگار خود نیز در آن زمان حضور داشته‌اند. آدم بلا مذهبی نیستم ولی به تنها چیزی که اعتقاد دارم وجود خداوند است و در زندگیم مولاعلی را به عنوان یک مرد و یک الگو می‌شناسم. من از علی روایات او را شنیدم و کاری به راست و دروغش ندارم. او را دوست دارم و تنها با خدای خود راز و نیاز می‌کنم. تاکنون نه نماز خواندم و نه روزه گرفتم چون اعتقاد به آن‌ها ندارم و ترجیح می‌دهم با عقلم فکر کنم تا این‌که برایم فکر کنند و با این‌که چنین اعتقاداتی دارم و دایم در مورد آن‌ها بحث می‌کردم ولی هیچ‌گاه به باورها و عقاید کسی کوچک‌ترین بی‌احترامی نکردم. در بیرون از زندان با کسانی نشست و برخاست می‌کردم که اکثرن آدم‌های عادی نبودند و هر کدام برای خود منصب دولتی داشتند. همیشه سر این موضوع به من تذکر می‌دادند که زیاد در مورد این مسایل با هر کسی بحث نکن چون برایت گران تمام می‌شود. شاید اگر به توصیه‌های‌شان گوش می‌کردم، به‌تر بود .

یک‌روز صبح دوباره مرا برای مراجعه به مراجع قضایی صدا کردند‌، از این‌که ممکن است دوباره آگاهی در انتظارم باشد کم مانده بود پس بیافتم. سعی می‌کردم به آن فکر نکنم ولی دست و پاهایم سر شده بود. وقتی رفتم پایین دیدم سربازی با دست‌بند و چشم‌بند ایستاده‌، متوجه شدم که از آگاهی خبری نیست و طبق شنیده‌هایم فهمیدم یا انفرادی 209 وزارت اطلاعات و یا 240 قوه قضاییه انتظارم را می‌کشد چون در داخل اوین کسی را دست‌بند نمی‌زنند‌. حدسم درست بود مرا به 209 بردند.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,