Saturday, 18 July 2015
14 December 2019
قصه‌های جزیره

«نامه‌ی عاشقانه»

2012 July 12

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

ما هر وقت مسیر قطارهای شمال را از روی صفحه‌ی تلویزیون و یا اینترنت می‌بینیم، بی‌اختیار به‌یاد روزهای خوش ماه «نوامبر» و «دسامبر» سال دو هزار و ده، می‌افتیم.

ما بی‌ آن‌که فرصتی برای پلک‌زدن پیدا کنیم، هم‌دیگر را بغل می‌کردیم (حتا در رویا و از میزان زنگ‌های تلفن‌های‌مان). ما روزهای خوشی با ‌‌هم داشتیم… بانوی شمال جزیره‌ی من.

همین حالا که ارضای درونم را در حال شمارش هستم به همان روزهای با تو بودن، فکر می‌کنم.

باورهای حالایم را با حالای گذشته، مقایسه می‌کنم تا بی‌درنگ خودم را در آغوش گرم و سفت تو بیاندازم.

ما حتمن تا آخر عمرمان ماه‌های «نوامبر» و «دسامبر» را جشن خواهیم گرفت، حتا وقتی در وان داغ پیری دراز کشیده‌ایم، به یاد این ماه‌های مقدس خواهیم افتاد. وقتی می‌گویم‌ مقدس… قصد تطهیر هیچ چیزی را ندارم، فقط می‌خواهم ساعت کوکی ذهنم را حسابی کوک کنم تا مثل همان روزها راس ساعت «هفت و چهل و پنج دقیقه» سوار ترن شمالی بشوم تا در زیر برف و باران به شهر تو بیایم تا هم‌دیگر را در ایست‌گاه قطار، محکم بغل بکنیم.

[vimeo width=”500″ height=”378″]https://vimeo.com/45576581[/vimeo]

من اصلن رابطه‌ی خوبی با نامردی ندارم. هیچ وقت دلم نمی‌خواهد وقتی در آغوش کس دیگری هستم تو ـ بانوی شمالی معصومم را از یاد ببرم.

این‌ها را برای حافظه‌ی تاریخی خودمان می‌نویسم تا مدرک حروفی داشته باشم. بایگانی ذهن مشوش و هرزه‌ام را نمی‌خواهم با مهملات قاتی بکنم.

امشب این‌ها را برای تو می‌نویسم برای تویی که خاطره‌های محشری با تو دارم. باور کن که من متلاشی در زمان‌های گذشته و حال و آینده، ذره‌ای از یاد تو نخواهم کاست.  ما حتمن روزهای خوش خودمان را به آسانی از یاد نخواهیم برد. ما همان‌طور که تراشه‌های نور در تارو‌پود درون‌مان فرو می‌رود، به ملاقات خودمان در شهر شمالی جزیره، فکر خواهیم کرد. به ملافه‌ی پیچیده در نور فکر می‌کنیم که ما را در خودش پناه، می‌داد.

ما دو نفر… دوباره در کنار همان کلبه‌ی سنگی در خیابان پانزدهم ده‌کده‌ای در جزیره، قرار ملاقات عاشقانه خواهیم گذاشت. ساعت دقیق ورودمان را با ساعت آسمان تنظیم می‌کنیم. بی‌ آن‌که مورچه‌ای را زیر پای‌مان له کنیم، از ترن پیاده می‌شویم تا رد نگاه خودمان را تعقیب کنیم. ما عاشقانه هم‌دیگر را دوست خواهیم داشت.

 می‌بینی… بانوی ساکن شمال جزیره، هیچ چیز از یادم نرفته. الانه دارد باران می‌بارد، اجازه بده باز هم برایت نامه‌ی دیگری بنویسم. تا طلوع خورشید ساعتی باقی نمانده.

عکس: محمد کشوری

همه‌ی راه‌برد‌‌هایی که در طول این روزها یاد گرفته‌ام را به کناری می‌زنم تا از میانه‌هایی رد بشوم که نام تو‌ را حک کرده‌اند. دستم را به سمت آسمان گرفته‌ام تا در زیر این برفی که جزیره را در بر گرفته، نام تو‌ را با چاقوی تیز و برانی حک کنم تا خونم همین‌طور آسان، کف زمین را با خودش درگیر کند.

آخ… همین حالا «گوستاو» دارد زیر برف، آواز می‌خواند. صدایش می‌کنم تا با صدای بلندی برایم بخواند. «مارسیا جان لطفن شال بزرگت را برایم بیاور تا در زیر سوز سرما، یخ نزنم. من همان «گوستاو» نازنین تو هستم که دارد برایت آواز می‌خواند. تو جان منی عشق بی‌منت…

خودت به‌تر از هر کسی می‌دانی که من انسانی بوده‌ام که به پرنده‌ای مبدل شده تا بی‌هیچ مزاحمتی بالای سرت بچرخد.

باد جزیره، از وزیدن ایستاده. گربه‌ی خانم «میشیگان» دارد سیگار می‌کشد. برف به شعاع چشمان گربه خیس شده. حاضرم روحم را به شیطان بفروشم تا همین حالا،  تو از آسمان به زمین بیایی تا ما سه نفر، در سایه‌ی گرمای تو، تا خود صبح به خواب شیرینی برویم.

آخ… تمام تلاشت را بکن تا به زودی به وعده‌گاه ما بیایی. لطفن تمام سعی و توان خودت را خرج کن.

ساعت به طلوع آفتاب جزیره، در حال دمیدن است.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,