Saturday, 18 July 2015
16 September 2021

«نامهٔ سرگشاده منوچهر محمدی به احمد شهید»

2012 July 13

مطلب‌هایی که در این بخش تارنمای رادیو کوچه منتشر می‌شود یا انتخاب دبیر روز سایت و یا پیشنهاد دوستان رادیو است که می‌تواند از هر گروه یا دسته و یا مرامی باشد. نظر‌های مطرح شده در این بخش الزامن نظر رادیو کوچه نیست. اگر نقد و نظری بر نوشته‌های این بخش دارید می‌توانید برای ما ارسال کنید.

منبع: وبلاگستان

نامهٔ سرگشاده من به احمد شهید به بهانه سالگرد ۱۸ تیر ماه مبنی بر در خواست کمک از او جهت بر رسی شکنجه‌ها و ظلمهای وارده بر هموطنان ، اینجانب و برادرم اکبر و دیگر اعضای خانواده‌ام در داخل و بیرون از زندانهای رژیم و نیز خنثی کردن طرح سؤ قصد رژیم به جان مادرم .

جناب احمد شهید گزارشگر محترم ویژه سازمان ملل متحد ،

اینجانب اگر چه تصمیم بر آن گرفتم تا شمه‌ای از آنچه که بنام نقض حقوق بشر از سوی رژیم بر من ، برادر زنده یادم اکبر و دیگر اعضای خانواده‌ام چون پدر ، مادر ، خواهر و دیگر برادرم رفته است را با تاخیر برای آن جناب بنگارم اما قبل از هر چیز مایلم دلایلی که باعث شده است که با تاخیر اقدام به اینکار نمایم یعنی‌ از نوشتن نامه زودهنگام به شما امتناع ورزم را بیان کنم و سپس هم به اختصار به نوشتن اصل نامه مبادرت نمایم ،

اما در ابتدا به دلایل تاخیر در نوشتن نامه اشاره می‌کنم ،

دلیل اول : جناب شهید سخت است به عرض برسانم که در ایران تنها من و خانواده‌ام نیستیم که شاهد به قتل رسیدن و یا بازداشت و شکنجه شدن بصورت خانوادگی از سوی رژیم میباشیم بلکه هزاران خانواده در ایران وجود دارند که متأسفانه با روانه شدن به زندان بصورت خانوادگی ، با بیرحمانه‌ترین شیوه به قتل رسیدند و نیز رذالت تر از هر رذالت در این خلقت سیاست اینکه ، تمامی دختران باکره در آن خانواده‌ها مطابق فتوای فقه شیعه حکومتی ، قبل از اعدام مورد تجاوز نفرت انگیز وابستگان متعصب و خشک مغز و نیز کم سواد و یا بی‌ سواد آن رژیم قرار می‌گرفتند تا پس از اعدام از یکسو ، به اصطلاح راه بهشت را بر روی این گناهکاران همیشگی‌ ببندند و از دیگرسو ، به اصطلاح با صوابی که به امر خدا از کار تجاوز میبرند راه بهشت را برای خود هموار و بقای رژیم دینی را پایدار سازند و اگر هم دیدیم افرادی هم از میان آن خانواده‌ها پس از تحمل سالیان حبس آزاد گشتند بطوریکه در زندان بزرگی‌ بنام ایران همچون کنترل شده در حال سپری کردن به ظاهر زندگی‌ خود شدند متأسفانه از داغ دیگر اعضای خانواده اعدامی خود ، بعد از زمان کمی‌ یا دق کردند و مردند و یا اگر زنده ماندند متأسفانه همراه با بحران روانی‌ شدید دچار پیری زودهنگام شدند بطوریکه این عده از پیران زودرس که در سراسر کشور هم کم نیستند چاره‌ای جز این ندارند که برای همیشه سیاست سکوت اختیار نمایند و بعنوان شهروند درجه ۳ (آخرین و پایین‌ترین درجه شهروندی ) به سختی روزگار بگذرانند و اما تعداد زیادی هم که ناگزیر به خارج از کشور گریختند بجز عده اندک که به فعالیت سیاسی و حقوق بشری مشغولند اکثر آنان بخاطر حفظ امنیت دیگر اعضای خانواده خود که در ایران زندگی‌ میکنند چا ره‌‌ای جز لب فرو بستن نداشته و ندارند و اما اگر همان اندک اپوزیسیون فعال در خارج از کشور که قریب به اتفاق آنان خانواده‌ای در داخل کشور ندارند تا دغدغه‌ای از امنیت آنان داشته باشند چنانچه بخواهند نوع شکنجه‌هایی‌ که بر آنان و خانواده‌های معدوم شده آنان اعمال شده است بنام نقض حقوق بشر بر آن رژیم شکایت برند به یقین تعداد آنان در بیرون از مرز ایران به هزاران نفر خواهد رسید بطوریکه اگر نماینده شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد تصمیمی بر این مبنی اتخاذ نماید که ولو سالها وقت خود را در تمامی طول روز صرف رسیدگی دقیق به این امور نماید در واقع زمان کافی‌ برای پاسخگویی نخواهد داشت ، بماند که بسیاری از همان عده با علاقه زیاد در تلاشند که با آن نماینده محترم ارتباط بر قرار سازند اما راه برقراری ارتباط را نمیدانند بطوریکه از شکایت در طول این مدت باز ماندند و یا بسیاری از همان عده بر این عقیده اند که به علت چشم پوشی آشکار شورای حقوق بشر سازمان ملل و جهان غرب بویژه آمریکا نسبت به نقض حقوق بشر در ایران در طول سالهای متمادی و بجای آن اتخاذ سیاستهای منفعت طلبانه نسبت به آن رژیم استبدادی ، دیگر نه اعتمادی به دنیای غرب است و نه اعتقادی به نوشتن شکایت نامه ولو به نماینده حقوق بشر سازمان ملل متحد .

دلیل دوم :چگونه میتوانیم قبول کنیم که شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد و رهبران جهان غرب چون آمریکا و غرب اروپا ، آن جمعیت سه میلیون نفری جنبش سبز در پایتخت ایران را که ریشه در مردم داشت بطوریکه قریب به اتفاق آن مردم خواهان تغییرات ساختاری یعنی‌ تغییر کلیت رژیم فقه‌ای به شیوه دمکراتیک و مدنی بودند را ندیدند ! اما از آنسو جمعیت بس قلیلی چون پنجاه هزار نفری در میدان قاهره در کشور مصر را دیدند بطوریکه چون پرنده پیام آور آزادی به سوی مصر پر کشیدند و در پایتخت آن در شهر قاهره بر زمین نشستند و در نهایت هم در میدان مرموز التحریر در کنار مردم ستمدیده آن سکنی گزیدند تا آنجا که صبح سپیده بدمد و میوه آزادی ببار بنشیند‌ ! و یا به دیگر عبارت چگونه است که آن شورا و دولتهای جهان غرب ، دفاع از مطالبات مردم مصر را دفاع از حقوق بشر به حساب آوردند و دخالت در امور داخلی‌ مردم مصر محسوب ننمودند و اما دفاع از حقوق و خواست سر کوب شده مردم ستم دیده ایران در آن جنبش را دخالت در امور داخلی‌ مردم ایران اعلام نمودند بطوریکه در نهایت هم مثل همیشه همچون جنبشهای مدنی سرکوب شده پیشین لب فرو بستند و سیاست سکوت بر گزیدند !

اگر ده‌ها تجاوز ، صدها کشته ، هزاران بازداشتی همراه با شکنجه به طرز فجیع و نیز سرکوب بی‌ رحمانه خواست به حق مردم در آن جنبش ، نقض مبرهن حقوق بشر به حساب نمی آید پس آثار شکلی‌ و محتوایی نقض حقوق بشر کدامین هستند ؟! که ما مردم ستمدیده ایران به آن واقف گردیم و در نهایت هم به تکلیف حقوق بشری خویش عمل نماییم !

جناب احمد شهید ،

تا اینجا آنچه که برای بسیاری از مردم ایران قابل فهم است اینکه در عمل شاهدند از یکسو ، سیاستهای شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد در راستای منافع قدرتهای نظامی و اقتصادی جهان غرب تنظیم شده است بطوریکه تنها با اراده آن کشورهاست که سیاستهای شورای حقوق بشر در آن سازمان قابل پیگیری و اجرا میباشد و از دیگرسو ، جهان غرب تا کنون در عمل نشان داده است که حتا در این عصر آگاهی‌ یعنی‌ عصر اینترنت و ماهواره هم ، چون گذشته حقوق بشر در ایران را قربانی منفعت و مصلحت خویش میکند و شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد هم به دلیل عدم استقلال کافی‌ یعنی‌ به دلیل بر خورداری از استقلال نسبی‌ در عمل چاره‌ای جز همراهی با آنان ندارد .

جناب احمد شهید ، اینجانب بر این عقیده‌ام که انتخاب شما بعنوان نماینده اخیر از سوی شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد برای رسیدگی به امور مربوط به نقض حقوق بشر در ایران در حقیقت برای دفاع از استیفای حقوق پایمال شده مردم ایران صورت نگرفته است بلکه آن شورا به این منظور دست به انتخاب نماینده‌ای چون شما زده است تا در حقیقت نمایندگی شما در این امور به منزله اهرم فشاری باشد برای وادار کردن رژیم ایران جهت عقب نشینی از مواضع اصرار سرسختانه تولید سلاح‌های هسته‌ای و کشتار‌های جمعی‌ . اما در اینجا آنچه که صحت عقیده‌ام را در این ادّعا  ثابت میکند حداقل به شرح یک مورد از آن میپردازم که آن همانا عدم  گزارش آن نماینده محترم از گورهای جمعی‌ خاوران به شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد میباشد چرا که آن شورا و جهان غرب بخوبی میدانند که رژیم اسلامی ایران با اعدام شدگان مدفون شده در خاوران حساسیت ویژه دارد و از آنجا هم که مشکل جدی جهان غرب با ایران بر سر نقض حقوق بشر در ایران نمیباشد بلکه دعوا و مشکل جدی آنان بر سر توقف  تولید سلاحای کشتار جمعی‌ میباشد پس پر واضح است که آن شورا و جهان غرب میبایست به حساسیت‌های ویژه رژیم دینی ایران که جزو چراغ قرمز آن رژیم محسوب میشود توجه ویژه مبذول نمایند بطوریکه نه‌ تنها که از چراغ قرمز آن رژیم عبور نکنند بلکه در عوض چراغ سبزی هم به آن رژیم نشان دهند که متأسفانه آن چراغ سبز هم ، همان عدم تهیه گزارش آن نماینده محترم از گورهای جمعی‌ خاوران به شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد است البته شاید بی‌ آنکه خود بدانید و یا از سیاسی کاریهای پشت پرده کمترین خبری داشته باشید با تلقین از بالا و دور و اطراف تسلیم این بی‌ عدالتیها شده‌اید و شاید هم خبری داشتید اما به روی خود نیاوردید اما در اینجا آنچه که مهم است اینکه ، پنهان کاریهای سیاسی را که جزو بی‌ اخلاقیها و بی‌ عدالتیهای سیاسی بشمار مییاید نمیبایست وارد حقوق بشر کرد چرا که حقوق بشر در ذات خود پاک است و اجرای عدالت بدون تفسیر و بدون تبعیض هم از خصایص مهم ذاتی آن است .

جناب احمد شهید ، اما آن چیزی که در نهایت مهم است بدانید اینکه ، آن شورا از بدو ماموریت تا کنون تنها توانسته است با اتخاذ سیاستهای ناصواب عامدانه یعنی‌ عدم اجرای عدالت از روی آگاهانه ، شرایطی را فراهم سازد تا آن دسته از اقشار و آگاه و روشنفکر ایران که اعمال و رفتار آن کشور را عالمانه و موشکافانه رصد میکنند به این نتیجه قطعی برساند که به شورای حقوق بشر سازمان ملل ، شورای حقوق بشر سازمان دول خطاب نمایند چرا که آن شورا تا اینجای کار ، در عمل نشان داده است که بیش از هر چیز تامین کننده منافع دولهاست تا ملتها ! به امید آن روزی که شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد ، هم از استقلال کامل و هم از ضمانت اجرایی کافی‌ برای برخورد قانونی با تمامی نظامهای استبدادی ، خود کامه ، سرکوبگر و مفسد فی‌ الارضی چون رژیم ولایت فقیه ایران برخوردار گردد بطوریکه آن شورا بعد از آن به پاسبان و مدافع واقعی و قانونی برای نهادینه کردن فرهنگ مبارزات مدنی بجای مبارزات خشونت آمیز آنهم با هدف کمک معنوی جهت دستیابی به نظامهای دمکراتیک بجای نظامهای استبدادی در جهان تبدیل گردد و اما این میسر نمیشود جز آنکه آن شورا بجای تمکین و تاثیر پذیری بی‌ چون و چرا از دولتهای واجد دموکراسی سهم خواه و یا نیز بجای اتخاذ سیاست سکوت نسبت به دولتهای استبدادی مردم زدا ، به خواست بر حق مردم ستمدیده در هر گوش‌ای از گیتی‌ توجه نماید و الودگیهای سیاسی را با روح پاک حقوق بشر درهم نیامیزد و این هم نیز به نوبهٔ خود میسر نمییشود جز آنکه آن شورا به مأموریت تاریخی خویش که همانا مبارزه واقعی‌ در جهت کسب استقلال کامل خویش است اقدام ورزد بطوریکه روزی فرا رسد که از یکسو ، نه کسی‌ جرات کند که ولو یک لحظه به نظام مبتنی‌ بر توتالیتر و استبدادی اندیشه نماید تا چه رسد به اینکه به کرسی قدرت نامشروع زانو زند و نه‌ ، اگر چنین نظامی وجود داشته باشد این حق بر او محفوظ گردد ولو اندک زمان به عضویت سازمان ملل متحد در آید بلکه بجای حق عضویت باید کوشید تا شرایطی چون ضمانت اجرایی وافی و کافی‌ در آن سازمان پدید آید تا در اندک زمان بی‌ آنکه هیچ ملتی در این راه هزینه شود همه چیز به نفع آن ملت و به ضرر آن نظام یا دولت تمام گردد . مییشود در اینجا با گذر از تمام پیچیدگیها و حتا موانع مهم موجود بر سر راه ، به این اصل از حقوق بشر مهم دست یافت به شرط آنکه این حق مهم از حقوق ملت را رسمیت قانونی بخشید و قربانی مصلحت و منفعت چند کشور خاص نکرد چرا که انحصاری شدن تصمیم گیریها در آن شورا توسط چند کشور خاص نسبت به رهبران کشورهای ناقض حقوق بشر یکی‌ از موانع اصلی‌ در جلوگیری از گسترش حقوق بشر و دمکراسی در جهان تلقی میگردد تا آنجا که میتوان گفت نظامهای دمکراسی غربی همچنان با اصرار بر تداوم این نوع از سیاست ناصواب و غیر عادلانه به واقع به دمکراسی سهم خواهی‌ و منفعت طلبی تنزل یافتند .

حال آنکه مردم ایران تنها به دمکراسی واقعی‌ و عادلانه که نوعی از دمکراسی حقوق بشری است دلً بسته‌اند یعنی‌ مردم ایران نه‌ به دمکراسی سهم خواهی‌ غربی روی خوش نشان میدهند و نه‌ دلً به ایجاد مدینه النبی بستند و نه‌ دلبستگی به اوتوپیسم و آرمانشهر طلبی دارند چرا که مدینه النبی در نهایت ، توأمان به تئوکراسی (دین سالاری ) و اتو سالاری (یکه سالاری ) ختم میشود و در برابر حقوق اساسی‌ و مدنی قرار می‌گیرد و یوتوپیا هم که به نوعی خیال پردازی است به آنارشیسم و هرج و مرج طلبی ختم میشود و در برابر نظام و قوام دموکراسی قد بر می‌‌افرازد .

جناب احمد شهید

از آنجا که اینجانب پیشتر به دلایل اصلی‌ تاخیر در نوشتن نامه به آن جناب اشاره نمودم هم اکنون نیز مایلم که به اصل نامه که مربوط است به یک هزارم دردها و رنجها و نیز شکنجه‌های این جانب و برادرم زنده یاد اکبر محمدی و همچنین پدر و مادرم و نیز خواهر و برادرم در زندان بزرگ به نام ایران و زندان کوچک به نام اوین بپردزم که آن نیز به شرح ذیل می‌باشد

۱- این جانب و برادرم اکبر درست چند روز بعد از ۱۸ تیر ماه ۱۳۷۸ خورشیدی همراه با  بسیاری از اعضأ و هواداران اتحادیه ملی‌ دانشجویان و فارغ التحصیلان ایران ، جبهه متحد دانشجویی و کمیته دفاع دانشجویی از زندانیان سیاسی از جمله غلامرضا مهاجری نژاد یکی‌ از رهبران شاخص آن اتحادیه و جبهه‌ متحد دانشجویی به دلایل اتهاماتی آمیخته با توطئه سیاسی  همچون رهبری و هدایت قیام دانشجویی کوی دانشگاه تهران و نیز براندازی رژیم ولی‌ فقیه صرفاً با هدف جلوگیری و یا ریشه کن ساختن جنبش مستقل دانشجویی دستگیر و سپس بلافاصله به سلول انفرادی منتقل و آنگاه به مدت طولانی در زیر فجیح‌ترین شکنجه‌های قرون وسطائی قرار گرفته ایم .

۲- پنج دقیقه از ورود من به سلول انفرادی در بازداشتگاه مخوف توحید وابسته به وزارت اطلاعات و امنیت کشور واقع در میدان توپخانه که هم اکنون به موزه تبدیل شده است نگذشته بود که در ابتدا یکی‌ از نگهبانان آن بازداشتگاه مرا با چشمان بسته از اتاق انفرادی خارج ساخته و سپس تحویل بازجویانی داده بود که از ابتدا در پشت سر من قرار گرفته‌اند به طوری که  آنان کمی‌ بعد مرا به یکی‌ از اتاقهای مخوف بازجویی که شکنجه گاه آنان نیز بوده است هدایت نموده‌اند و سپس از من خواسته بودند  بی‌ آنکه سرم را به عقب برگردانم چشم بندم را کمی‌ به بالا بزنم و سپس بر روی صندلی مخصوص بازجویی که در روبروی دیوار قرار گرفته بود بنشینم ، کمی‌ بعد یکی‌ از باز جویان یکی‌ از برگه‌‌های بازجویی را از پشت بر روی جلوی صندلی من قرار داده بود که بر روی آن نوشته شده بود النجات فی‌ الصدق ، آن بازجو از من پرسیده بود که آیا من معنی‌ این آیه‌ قرآنی را میدانم یا خیر ؟ و اگر نمیدانم او برای من معنی‌ کند که من در پاسخ گفتم آری میدانم و سپس معنی‌ کردم ، آنگاه تمامی بازجویان به طعنه به من آفرین گفتند و با تمسخر از من پرسیدند که آیا من قران هم می‌خوانم ؟! بازجویان مراتب از من میخواستند که به سوالات آنان در برگه‌ بازجویی به درستی پاسخ دهم چرا که معتقد بودند که من در صدد ردّ گم کردن واقیعتها هستم آنها هر بار که به پاسخ من که مورد قبول آنان نبود مواجه می‌گشتند به شدت بر افروخته می‌شدند بطوریکه با خونی کردن بدن و سر و صورت من از طریق ضرب و شتم از من میخواستند که با آنان همکاری کنم و واقیعتها را بنویسم و چنانچه که به خواست آنان ، تن‌ در ندهم شکنجه‌های سخت تری در انتظار من خواهد بود.

دو ساعت از آغاز بازجویی همراه با تهدید و ضرب و شتم وحشیانه بازجویان بر روی من نگذشته بود که آنان دگر بار مرا با چشمان بسته و اما اینبار با سر و صورت خونین و بدن نیمه جان وارد اتاق دیگری ساختند در آنجا یکی‌ از باز جویان از من خواسته بود که اینبار در حالت ایستاده ، چشم بند را کمی‌ به سمت بالا به حرکت در آورم بطوریکه تنها بتوانم سمت جلوی خود را ببینم و نه‌ بیشتر ، با بالا زدن چشم بند از چشمانم ، شیخ رهبر پور رئیس دادگاه انقلاب استان تهران را در جلوی چشم خود دیدم که با عصبانیت در عرض اتاق قدم میزد و مدام به من فحش میداد و اهانت میکرد و میگفت شما و دوستانتان مدتهاست که کشور را به هم ریختید ، شما به کمک بیگانگان قصد بر اندازی رژیم اسلامی را داشتید ، شما ضّد انقلابها و مفلوک‌ها  کور خواندید که فکر کردید میتوانید نظام مقدس ولی فقیه را بر اندازید ! در اینجا بود که من ناچار شدم در پاسخ به این اتهام ، به دفاع از خود بر آیم و بگویم این اتهام به من نمی چسبد چرا که ما اعتقادی به خشونت نداریم بلکه ما پایبند به مشی مبارزات دمکراتیک بوده و هستیم ، صحبت من تمام نشده بود که او بر افروخته شد و بلا درنگ سیلی‌ محکم بر صورت من نواخته بود و سپس در ادامه اظهار نموده بود که او اشتباه کرده بود که حکم اعدام مرا در دستگیریهای پیشین که بارها در شعبه ۶ دادگاه انقلاب استان تهران محاکمه شده بودم به رئیس آن شعبه اعلام نکرده بود  ، در اینجا من برای بار دوم به دفاع از خود بر آمده بودم و گفته بودم من که گناهی نکردم که مستحق اعدام باشم !اما او اینبار هم چون گذشته بر افروخته شده بود بطوریکه ، نه تنها اجازه پاسخ بیشتر را به من نداده بود بلکه با بکار بردن الفاظ رکیکی چون حرامزاده ، اینبار با دو دست خود سیلی‌ به مراتب محکم تر از قبل توأمان بر دو پهلوی صورت و چشمان من نواخته بود بطوریکه برق از چشمانم پریده بود و سرم به کّل گیج رفته بود تا آنجا که من ناچار گشتم در حالت نیم نشست دو کفّ دست را بر روی کفّ زمین قرار دهم بطوریکه به مدت پنج دقیقه حتی ذرّه‌ای قادر به دیدن شیخ رهبرپور که در جلوی من قرار گرفته بود نبوده‌ام تا جایی‌ که در همین زمان بازجویان از پشت سر با وارد ساختن ضربات پی‌ در پی‌ مشت و لگد به سر و بدنم از من خواسته بودند که هر چه سریعتر از جا بر خیزم چرا که اینکار من بی‌ احترامی به حاجی آقا یعنی‌ رهبرپور خواهد بود و من هم ناچار شدم که به آهسته اما به سختی از جا بر خیزم اما همچنان بعد از بر خا ستن هم ، تا دقایق زیادی قادر به دیدن او نبودم ، سپس رهبرپور در راستای تشدید شکنجه‌های روحی‌ و روانی‌ در خطاب به آن دسته از بازجویانی که در پشت سر من قرار داشتند با صدای بلند و مغرورانه اعلام کرده بود که او حکم اعدام من و برادرم اکبر را از همین امشب صادر خواهد کرد و بازجویان هم تا دوازده همان شب فرصت دارند با هماهنگی دیگر پرسنل مربوطه ، من و برادرم را در بالای هواخوری آن ساختمان به دار بکشند سپس شیخ رهبر پور رئیس وقت دادگاه انقلاب استان تهران از بازجویان حاضر در آن اتاق خواست که او را به اتاق بازجویی برادرم اکبر که همزمان در اتاق دیگر در حال پس دادن بازجویی بود هدایت کنند تا حکم اعدام اکبر را در حضور خود او به وی ابلاغ نماید ، بعد از این فرمان بود که بازجویان تنها در طی‌ یک ماه ، سه بار بطور جداگانه من و برادرم را با چشمان بسته برای اعدام وحشت به بالای هواخوری آن ساختمان بردند و بر دور گردن ما طناب انداختند و اما اعداممان نساختند و غمناکتر آنکه به هر یک از ما در دور اول اعدام وحشت گفته بودند که آن دیگری قبل از تو در همینجا و با همین طناب دار اعدام گشته است ، چه سخت است که با بسی‌ اندوه بیان کنم بعد از آنکه من و اکبر در بند عمومی‌ زندان اوین آنهم بعد از نزدیک به یک سال ، به هم رسیدیم و هم بند گشتیم از زبان خود او شنیده بودم که گفته بود اگر او بگذرد از یکسو همه آن شکنجه‌هایی‌ را که در کنار من بر او روا شده است از دیگر سو همه آن شکنجه‌هایی‌ را که در طی‌ این مدت چه رهبرپور و چه دیگر بازجویان و شکنجه گران بصورت منفرد بر او یعنی‌ برادر مظلوم من اکبر روا داشتند چند برابر شدیدتر از شکنجه‌های روا شده بر من بوده است بطوریکه او تصمیم داشته است که در کتاب جلد دوم خود به آنها اشاره نماید اما رژیم با قتل او در زندان ، اجازه این کار را از او گرفته است .

با تاسف باید گفت رهبرپور رئیس دادگاه وقت انقلاب استان تهران ، بجای قرار گرفتن در جایگاه عدالت ، به جایگاه یک سر بازجو و شکنجه گر‌ تنزل یافته بود تا آنجا که بجای ستاندن داد ما ، هر آن بر داد ما می‌‌افزود . تاسف بار تر آنکه تمامی این مصائب در زمان دولت خاتمی آنهم در باز داشتگاه مربوط به وزارت اطلاعات و امنیت دولت او رخ داده بود که این خود نشان از این دارد در نظامی که در رأس آن ولی‌ فقیه قرار دارد بطوریکه آن ولی فقیه از اقتدار تام و اختیارات فرا قانون بر خوردار است در آنصورت در یک چنین نظامی ، اصلاحات تنها به عنوان سوپاپ اطمینانی خواهد بود از یک سو برای استحکام و استبداد ناا مشروع ولی‌ فقیه و از دیگر سو برای در بند نمودن و یا ریختن خون بیشتر آزادیخواهان ایران و حتا اصلاح طلبان حکومتی ، حال چه رسد به اصلاح طلبان غیر حکومتی و یآا غیر اصلاح طلبان و غیر حکومتی‌هایی‌ چون ما و امثال ما که پایبند به تغییرات ساختاری و نه اصلاحی‌ آنهم از طریق مبارزات دمکراتیک و مدنی بودیم .

۲-  دیگر موارد اعمال شکنجه‌های جسمی‌ و روانی‌ بر روی من و اکبر عبارتند از : اعمال شدیدترین شکنجه‌های جسمی‌ ما دو برادر در کنار یکدیگر آنهم به صورت متحرک در بازداشتگاهها و زندانهای مختلف ، به اینصورت که عوامل وزارت اطلاعات و امنیت کشور ( واواک ) و اطلاعات سپاه پاسداران برای شکستن جسم و روان ما  به زشت‌ترین شکل اکبر را در کنار من و مرا در کنار اکبر شکنجه میکردند که چند مورد از آن در ذیل خواهد آمد ،

۱-۲  شکنجه گران در ابتدا ما را با چشمان بسته ، یا از سلولهای انفرادی و یا از اتاقهای بازجویی ، مستقیم به اتاق شکنجه گاه مخوف در آن بازداشتگاه هدایت میکردند و سپس دو دست و دو پای ما را با سیم می‌بستند و آنگاه بر روی تخت می‌‌خواباندند و در نهایت با کابلهای سیمی ، ضربه‌های شلاق را با قدرت هر چه تمام به کفّ پا و اعضای بدن ما وارد میساختند تا آنجا که شکنجه گران بعد از خستگی‌ ، شلاق را دست به دست میکردند و به تازه نفس میسپردند و هر ضربه‌ای هم که به کفّ پا و اعضای بدن ما وارد میساختند یا حسین سر میدادند بطوریکه چندی بعد ، وقتی‌ ذره‌ای قادر به راه رفتن و سر پا ایستادن نبودیم و مرتب هم ، خون از کفّ پا و اعضای بدن بیرون میزد ما را با همان چشمان بسته اما هدایت شده مجبور به راه رفتن و پریدن بر روی طناب پهن شده در کفّ زمین میکردند .

۲-۲ آویزان کردن بصورت قپانی : به اینصورت که در ابتدا دو دست ما را از پشت بصورت مورب می‌بستند و سپس به سمت بالا میکشاندند بطوریکه شدت درد کتفان دستان ما ، به آن حد از مرحله می‌رسید که حتی ذره‌ای قادر به پنهان کردن فریاد از روی درد نبودیم تا آنجا که حس میکردیم دستان ما از دیگر اعضای بدن بطور کامل در حال جدا شدن میباشد .

۳-۲  خرد کردن دندانها و دنده‌های بدن از طریق بستن به میله‌ها : شکنجه گران در ابتدا دو دست و دو پای ما را با زنجیر به میله‌ها می‌بستند و سپس با ضربات پی‌ در پی‌ باتوم و مشت و لگد به سر و صورت و اعضای بدنمان ، بی‌ رحمانه اقدام به شکستن دندانها و دنده‌های بدن ما میکردند بطوریکه با گذشت سالیان دراز ، آثار ناشی‌ از شکستن دندانها و دنده‌های بدن همچنان در من مشهود میباشد و به شدت آزارم میدهد و به یقین اگر چنانچه اکبر در زندان از سوی رژیم به قتل نمی رسید و تا بحال زنده می‌بود آثار ناشی‌ از شکستن دنده‌های بدن او ، سند دیگری بود بر جنایات رژیم و شکنجه گران ، هر چند قتل مظلومانه او با فجیع‌ترین شکل ، بزرگترین سندی است بر جنایات بیشمار رژیم .

۴-۲ ساعتها ایستادن بر روی یک پا : شکنجه گران هر از چند گاه ، ما را مجبور میکردند که با چشمان بسته ، ساعتها بر روی یک پا بایستیم بطوریکه بارها برای ما اتفاق افتاده بود که به علت خستگی‌ به کّل انرژی خود را از دست می‌دادیم و در نهایت فرش زمین می‌‌شدیم و آنگاه شکنجه گران با عصبانیت با دو پا به روی ما میپریدند و سپس به مدت طولانی با مشت و لگد به جان ما می‌افتادند و بر سر و صورت و اعضای  بدن ما ضربه‌های کاری وارد میساختند تا آنجا که تا مدتی‌ بی‌ هوش و نیمه جان می‌‌شدیم و از پیرامون خود هیچ خبری نداشتیم .

۵-۲  انتقال از اتاق انفرادی معمولی‌ به اتاق انفرادی ویژه با دارای موتور قوی تحریک کننده اعصاب :

بارها پیش آمده بود که باز جویان و شکنجه گران روزها ما را بصورت منفرد وارد اتاقی‌ میکردند که آن اتاق ، انفرادی ویژه بوده و مجهز به موتور تحریک کننده اعصاب و روان بود بطوریکه ادامه این صدا ، ما را به عکس العمل  شدید همراه با فریاد اعتراضی واا می‌داشت و آنگاه هم ، ماموران و شکنجه گران همراه با ابزار خشونت و شکنجه برای خاموش کردن فریاد ما که با شعار زنده باد آزادی و مرگ بر استبداد همراه بود به ضرب و شتم شدید ما اقدام می‌‌ورزیدند و سپس در همانجا و با همان صدای اعصاب خراش ، ما را بی‌هوش و نیمه جان به حال خود رها میکردند و می‌رفتند بطوریکه کمی‌ بعد از به هوش آمدن ، این روند تا مدتی‌ همچون گذشته بصورت تسلسل تکرار می‌گشت .

۳-  جناب احمد شهید ، مواردی از درد و رنج و شکنجه من و برادرم اکبر که تا به حال در این نامه بیان شد تمامی آن مواردی نیستند که به اجمال شرح آنها رفت بلکه موارد زیادی وجود دارد که به دلایل زیادی ، تا بحال حاضر به بیان آنها در هیچ جا و حتا در هیچ رسانه و مطبوعاتی نشدم و تصمیم داشتم تنها به وقتش ، به همراه اسناد زنده به افشای آن اقدام ورزم که یکی‌ از آن وقت از دو وقت مدّ نظر من که به فکرم رسید یکی‌ شمایید آنهم به شرط کمترین درز آن به بیرون از شورای آن سازمان .

و اما در اینجا به شرح خلاصه‌ای از موارد درد و رنج و شکنجه‌های دیگر اعضای خانواده‌ام همچون مادر و پدر و نیز خواهر و برادر که از بدو دستگیری من و اکبر شروع گشته بود و تا بحال نیز ادامه دارد خواهم پرداخت و سپس نیز به شرح چهار مورد از طرح سؤ قصد رژیم به جان اکبر خواهم پرداخت که که متأسفانه به درد و رنج همیشگی‌ برای اعضای خانواده ما تبدیل گشته است ، چرا که رژیم پس از ناکام ماندن در سه طرح اول خود به جان اکبر ، در نهایت موفق شد با عملی‌ کردن طرح چهارم به مقصود خود نائل آید .

۱-۳ بازداشت برادر کوچکترم رضا به دفعات مختلف و ناکام ماندن طرح ربایش او در دو مرحله و در نهایت اخراج دائمی او از کار .

رضا چندین بار به علت حضور مستمر در اعتراضات مدنی در تهران و نیز فعالیتهای سیاسی وحقوق بشری در آمل بازداشت شد ، او به علت افشای شکنجه‌ها و ظلمهای وارده از سوی رژیم بر من و اکبر و نیز تلاش‌های مستمر جهت دفاع از حقوق تضییع شده ما و دیگر زندانیان دگر اندیش ، به شدت مورد اخطار و خشم و غضب رژیم قرار گرفت بطوریکه او بعد از نادیده گرفتن اخطارهای مکرر از سوی رژیم مبنی بر عقب نشینی از مواضع سیاسی و حقوق بشری ، دو بار مورد حمله جدی برای ربایش جهت اجرای قتل از سلسله قتلهای زنجیره‌‌ای قرار گرفت که خوشبختانه هر دو بار طرح ربایش از سوی رژیم بر روی او ناکام ماند . از دیگر سو رژیم وقتی‌ دید رضا بعد از دستگیری من و اکبر برای سه سال متوالی آرای اکثریت کارگران و کارمندان آن کار خانه را از آن خود می‌کند و به عنوان نماینده صدها کارگر و کارمند در یکی‌ از بزرگترین کارخانه‌ تولیدی ماشینهای سنگین در شهرستان آمل انتخاب میگردد او را مجبور به استعفا در دوره سوّم انتخابات می‌کند اما وقتی‌ او نمیپذیرد بطوریکه برای سومین بار بعنوان نماینده اول انتخابات در آن کارخانه‌ انتخاب میگردد حراست و ریاست آن کارخانه‌ بلافاصله دست به کار میشوند و ضمن لغو بورسیه تحصیلی‌ او در رشته مکانیک در کشور فنلاند ، دستور به اخراج او از آن کارخانه به علت سیاسی شدن بدنه کارخانه‌ و سر پیچی‌ از دستورات میدهند بطوریکه او بعد از اخراج از آن کارخانه‌ به علت تهدید‌های مکرر از سوی عوامل رژیم ، بناچار از کشور خارج میگردد و با درخواست پناهندگی سیاسی از سازمان ملل متحد به زندگی‌ تبعیدی خود در آمریکا روی می‌‌آورد .

۲-۳  بازداشت خواهر کوچکم سیمین و تهدید به تجاوز به او از سوی بازجویان ،

سیمین بعد از دستگیری من و اکبر برای دفاع از حقوق ما ، ناچاراً به کار حقوق بشری روی آورده بود . او زمانیکه همراه با پدرم جهت ملاقات با ما در زندان اوین از آمل به تهران سفر کرده بود متأسفانه در وسط راه در میدان انقلاب همراه با پدرم دستگیر و سپس به بازداشتگاه۲۰۹مربوط به وزارت اطلاعات مستقر در زندان اوین منتقل شد و در نهایت هم هر یک به سلول انفرادی مخصوص خود در آن بازداشتگاه روانه شدند ، سیمین در طول هفته‌ها بازداشت در آن بازداشتگاه بارها از سوی بازجویان مختلف در آنجا تهدید به تجاوز شده بود  بطوریکه آثار روحی ناشی‌ از این تهدید  با گذشت سالیان بعد از آزادی هچنان در او به قوت خود باقیست . او چندی بعد از آزادی به دلیل احساس ناامنی از کشور خارج شد و به زندگی‌ تبعیدی خود از طریق پناهندگی سیاسی در آمریکا روی آورد .

۳-۳  ناکام ماندن سؤ قصد به جان دیگر خواهرم نسرین به علت مصاحبه‌های متوالی با رسانه‌ها در راستای دفاع از حقوق ما :

نسرین چند ماه بعد از دستگیری من و اکبر برای دفاع از حقوق ما به خارج از کشور مهاجرت نمود ، او به علت مصاحبه‌های متوالی با رسانه‌های فارسی زبان برون مرزی مبنی بر افشای ظلمها و شکنجه‌های وارده بر ما ، مورد سؤ قصد رژیم از طریق سموم  نوشیدنی‌ قرار گرفت بطوریکه او با درمان به موقع از طریق بستری شدن در یکی‌ از بیمارستانهای آلمان ، دوباره به زندگی‌ باز گشت . او در اعتراض به یک مورد مهم از شکنجه‌های وحشیانه رژیم بر روی من و اکبر آنهم کمی‌ پس از انتقال ما از زندان اوین به زندانهای ساری و قائمشهر ، همراه با چند نفر از دوستان خود به مدت یک هفته در روبروی سازمان عفو بین الملل به بست نشست ضمن اینکه در طول این مدت در اعتصاب غذا نیز بوده است بطوریکه حال او بعد از چند روز رو به وخامت گرایید ، او بعد از آن به کمک دوستان و از طریق آمبولانس به بیمارستان منتقل و سپس در آنجا بستری گردید او برای نجات جان ما از راه اعتصاب غذا ، شرایطی ایجاد کرده بود تا نمایندگانی از سوی اتحادیه اروپا برای بر رسی‌ وضعیت ما به تهران سفر نمایند اما موفق به دیدار با ما در زندانهای ساری و قائمشهر نشدند چون از تهران مانع تقاضای آنها مبنی بر دیدار با ما شده بودند چرا که در همان زمان ما به شدت در زیر شکنجه‌های وحشیانه رژیم قرار داشتیم و نیز زخمها و کبودیهای ناشی‌ از شکنجه‌ها در تمامی اعضای بدن و سر و صورت ما مشهود بود .

۴-۳  بازداشت پدرم بنام محمد محمدی به دفعات مختلف ،

پدرم بعد از دستگیری من و اکبر به علت حس قوی غریزی پدری ، به ناچار برای دفاع از حقوق ما به مصاحبه با رسانه‌های مختلف در بیرون از مرز روی آورد ، که این خود نیز حساسیت رژیم را بر انگیخته بود بطوریکه بعد از آن به دفعات مختلف  در آمل و تهران بازداشت شد که آخرین بازداشتی او بر میگردد به دستگیری او در میدان انقلاب به هنگامی که او همراه با خواهرم سیمین آنهم به قصد ملاقات با من و اکبر در زندان اوین از آمل به تهران سفر کرده بود ، پدرم بعد از دستگیری به یکی‌ از سلولهای انفرادی در بازداشتگاه ۲۰۹ وابسته به وزارت اطلاعات و امنیت ( واواک ) در زندان اوین منتقل گردید ، او بعد از چندی به علت بیماری شدید قلب از سوی واواک از آن بازداشتگاه به بیمارستان آتیه در تهران منتقل و سپس در بخش سی‌ سی‌ یوی آنجا بستری گردید بطوریکه پزشکان آن بیمارستان نیز بیماری پدرم را وخیم ونگران کننده تشخیص دادند و عدم بازگشت او به آن بازداشتگاه را تجویز نمودند و واواک هم برای اینکه مرگ پدرم به گردن رژیم نیفتد دستور به آزادی او داده بود .

۵-۳  بازداشت و ضرب و شتم مادرم بنام گلجهان اشرفپور از سوی عوامل اطلاعاتی‌ سپاه و نیروی انتظامی و نیز بیماری بسیار سخت هم اینک او به علت تبعید اجباری در داخل کشور با هدف اجرای سؤ قصد به جان او از سوی رژیم ،

مادرم بعد از دستگیری من و اکبر  به علت حس قوی و ناگسستنی غریزی مادری ، به ناچار برای دفاع از ما تن‌ به مصاحبه‌های پی‌ در پی‌ با رسانه‌های فارسی‌ زبان برون مرزی میدهد و رژیم هم در مقابل ضمن اهانت به او بارها وی را تهدید به مرگ میکند و از او میخواهد که از مصاحبه با رسانه‌های برون مرزی دست بکشد و به افشای شکنجه‌ها و ظلمهای وارده بر ما اقدام نورزد اما مادرم راضی‌ به اینکار نمیشود و شرط را بر تحقق آزادی ما میگذارد تا آنجا که وقتی‌ مادرم شنیده‌هایی‌ مبنی بر شکنجه‌های پی‌ در پی‌ من و اکبر در زندانهای رژیم دریافت میکند در حرکتی اعتراضی از طریق رسانه‌های فارسی‌ زبان برون مرزی برای دفاع از ما و دیگر زندانیان سیاسی مردم را دعوت به یک فراخوان عمومی‌ در روبروی دانشگاه تهران که زمانی‌ محل تحصیل من بود میکند در آنجا بود که صدها نیروی امنیتی ، لباس شخصی‌ و پاسداران اطلاعاتی‌  نیروی انتظامی به سوی مادرم حمله ور میشوند اما در مقابل صدها نفر از دانشجویان و مردم با ایجاد حلقه دایره بر روی مادرم مانع دستگیری او شدند بطوریکه عوامل سرکوبگر رژیم مجبور شدند متوسل به نیروهای کمکی‌ گردند و سپس برای دستگیری او به یک حمله دیگر اقدام ورزند بطوریکه آنها بعد از چهل دقیقه کشمکش و در گیری موفق شدند حلقه‌های دایره حفاظتی بر روی مادرم را بشکنند و در عوض حلقه‌های محاصره خود را بر روی مادرم تنگتر کنند و در نهایت هم مادرم را دستگیر نمایند و سپس با ضرب و شتم بیرحمانه بر سر و صورت و اعضای بدن او ، وی را به بازداشتگاه اطلاعات نیروی انتظامی منتقل سازند و در آنجا نیز اطلاعات سپاه نیروی انتظامی به مدت طولانی ضمن اهانت به او به ضرب و شتم وی اقدام ورزند .

مادرم و ده‌ها نفر از دستگیر شدگان روبروی دانشگاه تهران بعد از سر و صدای وسیع رسانه‌های برون مرزی و نیز گروههای حقوق بشری ، به تدریج از بازداشتگاه آزاد شدند اما اینبار هر یک با بدنهای شکنجه شده و مثله شده ، بطوریکه در مورد مادرم باید گفت با گذشت سالیان دراز ، همچنان آثار ناشی‌ از ضرب و شتم بر سر و اعضای بدن مادرم مشهود میباشد و همچنان نیز تحت دارمان پزشک قرار دارد . هنوز بیماری مادرم درمان نشده بود که رژیم ناجوانمردانه برادرم اکبر را در زندان اوین به قتل رساند و مادرم به علت غم از دست دادن فرزندش دچار بیماری اعصاب شد چنانکه بعد از مدتی‌ هم به علت شدت بیماری اعصاب دچار دیسک شدید کمر گشت تا آنجا که بعد از آن به مدت ۸ ماه حتا قادر به راه رفتن و نشستن هم نبود اما برای جراحی هم اقدام نکرده بود چرا که رقم ، برای جراحی بالا بود و از آن سو هم ، چون پدرم فکر میکرد ما صدمه دیده هستیم لذا برای اینکه ما نگران نشویم حاضر نشده بود که ما را از موضوع مریضی مادرم که به مدت هشت ماه بود که از پشت بر روی کفّ زمین دراز کشیده بود با خبر سازد اما خوشبختانه یک اتفاق کوچک باعث شده بود که ما در جریان مریضی مادرمان قرار بگیریم و بعد از آن بلافاصله دست بکار شویم و به سختی با فروش کتاب اکبر ، مبلغ مورد نیاز را تهیه نماییم و برای جراحی او ارسال نماییم تا اینکه عمل جراحی بر روی مادرم انجام پذیرفت ، او بعد از آن بود که به آهستگی با عصا قادر به راه رفتن شده بود اما متأسفانه او با گذشت ماهها نتوانست عصا را کنار بگذارد و بدون عصا راه برود تا اینکه او و پدرم برای دیدار با ما وارد آمریکا شده بودند اما سه هفته از ورود مادرم به آمریکا نگذشته بود که او به خوبی‌ قادر شده بود بدون عصا راه برود و قدم بزند و حتا نیز بدود و ورزش کند هر چند که مرگ اکبر باعث شده است روان و چهره او به کّل تغییر کند یعنی‌ به لحاظ روح ، به روح آشفته و به لحاظ چهره ، به چهره یک پیر زن مبّدل گردد . اما دلیل سالم شدن او بعد از سه هفته چیزی نبود جز آرامش اعصاب او بعد از دیدار با فرزندان خود که ما باشیم و اما از آنجا که پدر و مادرم تصمیم نداشتند بطور دائم در نزد ما در آمریکا بمانند و بر این نظر بودند که شش ماه در ایران و شش ماه در آمریکا زندگی‌ کنند بنا بر این به ایران بر میگردند اما چند هفته‌ای نگذشته بود که دیسک کمر مادرم در ایران عود می‌کند تا آنجا که او مجبور میشود دوباره عصا در دست گیرد بعد از این پدرم تصمیم می‌گیرد برای اینکه بیماری او بیش از این عود نکند هر چه زودتر او را به آمریکا باز گرداند اما مامورین اطلاعاتی رژیم در فرودگاه بین المللی تهران مانع خروج آنها از ایران به کشور ثالث میشوند بطوریکه آنان با اعمال خشونت ، پاسپورت پدر و مادرم را از دست آنها  بیرون میکشند و سپس با عصبانیت و اهانت به پدر و مادرم اعلام میکنند که آنها ممنوع الخروج هستند و باید به منزل خود در شهرستان آمل باز گردند و بعد از چند روز هم باید برای محاکمه ،خودشان را به دادگاه آن شهرستان معرفی کنند ، اما متأسفانه از آن زمان تا کنون ، آن دادگاه حاضر به محاکمه آنها نمیباشد چون از یک سو ، بخوبی میداند که آنها جرمی‌ ندارند و تنها جرم آنها به دلیل اعلام زمان آغاز بکار بنیاد حقوق بشری اکبر محمدی در رسانه‌های فارسی‌ زبان برون مرزی از سوی خانواده آنها در خارج از کشور میباشد لذا رژیم آنها را به اسارت گرفته است تا مانع هر نوع فعالیتهای جدی ما از طریق این بنیاد در سایتها و رسانه‌ها شود. و از دیگر سو ، رژیم بخوبی میداند که اگر آنها برای محاکمه در دادگاه حضور یابند در ابتدای کار تبرئه خواهند شد و این یعنی‌ لغو ممنوع الخروج شدن آنها .

جناب احمد شهید ، اما آنچه که در اینجا برای من و دیگر اعضای خانواده صدمه دیده من بسیار نگران کننده است اینکه ، مادرم یک هفته پس از باز گشت از فرودگاه بین المللی تهران به منزل خود در شهرستان آمل به علت ممنوع الخروج شدن ، دیگر حتی قادر به راه رفتن و یا نشستن هم نمیباشد بطوریکه او هم اکنون بیش از سه ماه است که همچون گذشته در تمامی طول شب و روز از پشت بر روی زمین دراز می‌کشد و میخوابد ، رژیم بخوبی میداند مادرم ذره ذره در حال جان دادن است اما او را رها نمیسازد تا وی به داروی حقیقی‌ خود که همانا ما فرزندان تبعیدی او در آمریکا میباشیم دست یابد چون همانطور که پیشتر بیان شد بیماری دیسک شدید کمر او ، ناشی‌ از تحریک شدید عصبی اوست که به علت دوری از ما که بعد از قتل برادرم اکبر به ناچار برای امنیت خویش ، به زندگی‌ تبعیدی در آمریکا روی آوردیم تشدید شده است و همچنان نیز ، هر لحظه هم در حال تشدید شدن بیشتر میباشد .

جناب احمد شهید ،

اداره اطلاعات آمل بعد از ممنوع الخروج شدن پدر و مادرم به آنها اعلام کرده بود چنانچه اگر ما فرزندان آنها در آمریکا به مدت ۲ ماه سکوت اختیار کنیم و در سایتها و رسانه‌ها و فیس‌بوک‌ها بنام بنیاد اکبر ، کار حقوق بشری نکنیم آنوقت آنها قطعا گشایشی در لغو ممنوع الخروج بودن آنها که همانا رفع تبعید اجباری آنان در داخل ایران میباشد حاصل خواهند کرد اما متأسفانه به رغم گذشت بیش از سه ماه ، آنها به قول خود عمل نکردند بنا بر این بعد از آن بود که من دریافتم که قبول پیشنهاد واواک از سوی پدرم که تنها برای نجات جان مادرم بوده است یک اشتباه محض بوده است چرا که رژیم بعد از اجرای قتل موفقیت آمیز بر روی اکبر اینبار به اجرای طرح سؤ قصد به جان مادرم از راه زمان یعنی‌ وقت کشی همت گماشته است تا به گمان خود از یکسو ، داغ زندگی‌ خانواده ما از آنچه که هست را بیشتر کند و از دیگر سو ، با درست کردن آشفتگی‌ زندگی‌ و ذهنی‌ برای خانواده ما ، مانع فعالیتهای جدی سیاسی و حقوق بشری ما گردد .

جناب احمد شهید ،

بنا بر این من کار رسمی‌ بنیاد مدنی و حقوق بشری اکبر محمدی را در هجده تیر ماه امسال با نامه سر گشاده به شما نماینده محترم گزارشگر شورای حقوق بشر سازمان ملل متّحد آغاز می‌کنم و در اولین بیانیه این بنیاد از شما برای خنثی کردن طرح سؤ قصد رژیم به جان مادرم کمک می‌طلبم ، امیدوارم که نگذارید که رژیم بیش از این به طرح سؤ قصد مبنی بر قتل عمد بر روی مادر زجر دیده‌ام نزدیکتر شود زیرا که او بیگناه است ، زیرا که او یکی‌ از زجر کشیده‌ترین مادر‌های ایرانی است .

۴-  اما شرح چهار مورد از طرح سؤ قصد دردآور به جان اکبر که سه مورد اول آن ناکام ماند و یک مورد آخر آن با موفقیت به اجرا در آمد :

۱-۴  اولین سؤ قصد رژیم به جان اکبر زمانی‌ بود که عوامل تند روی متصل به دفتر رهبری و یا به عبارتی امضأ کنندگان واقعی‌ مرگ دگر اندیشان به مسئولین قضایی و زندان اوین فرمان رانده بودند که با مرخصی اکبر مبنی بر جراحی زود هنگام او بعد از سالها حبس که به تشخیص پزشکان متخصص بهداری زندان اوین اعلام شده بود موافقت به عمل آورند به شرط آنکه ، انتخاب بیمارستان و پرداخت هزینه آن را به خانواده‌ام محوّل سازند چون رژیم بر این باور بود که به علت عدم موافقت به موقع با تقاضای مرخصی استعلاجی اکبر، به اندازه کافی‌ شرایط عود کردن بیماری را برای او فراهم ساخته است لذا او در هر صورت در زیر تیغ یکی‌ از جراحی‌ها در یکی‌ از بیمارستانها خواهد مرد پس چه بهتر که او در یکی‌ از بیمارستانهایی که خانواده‌ام با هزینه خود در بیرون از زندان برای او انتخاب میکنند جان دهد تا فشار احتمالی‌ از سوی مردم ، مجامع جهانی‌ سیاسی و حقوق بشری بر روی رژیم کاسته گردد ، خانواده‌ام بی‌ آنکه ذره‌ای از سیاست شوم رژیم با خبر باشند بیمارستان کسرا را برای جراحی اکبر بر می‌گزینند که خوشبختانه سه جراحی در این بیمارستان با موفقیت بر روی اکبر انجام می‌پذیرد و بعد از عمل موفقیت آمیز جراحی نیز ، پزشکان مربوطه در آن بیمارستان تجویز نمودند که اکبر باید در مکانی که سکوت کامل حاکم است یعنی‌ منزل پدری به استراحت بپردازد و زندان را که محل شلوغی برای استراحت میباشد مناسب تشخیص ندادند و اما از آنطرف نیز وقتی‌ رژیم دید که جراحی بر روی اکبر با موفقیت انجام شد یعنی‌ رژیم در طرح اول سؤ قصد خود از طریق جراحی بر روی او پیروز بیرون نیامد برای اینکه به راحتی‌ قادر به اجرای دیگر طرحهای سؤ قصد در زمانهای مناسب در بیرون از زندان بر روی اکبر باشد با تمدید مرخصی استعلاجی او جهت نقاهت در منزل پدری موفقت به عمل آورده بود .

۲-۴  دومین سؤ قصد رژیم به جان اکبر مربوط است به روز سه شنبه ده خرداد ۱۳۸۴ چندی بعد از عمل جراحی بر روی او ، به اینصورت که اکبر با وجود تمام مریضی و سختی برای دریافت نتایج آزمایشات پزشکی‌ از شهر محل سکونت خود آمل روانه بابل شده بود بطوریکه بعد از دریافت نتایج پزشکی‌ و به هنگام بازگشت از شهر بابل به آمل از سوی دو خودروی ناشناس مورد تعقیب قرار گرفت ، دور خودروی ناشناس طی‌ چند دقیقه تعقیب و گریز و کوبیدن خودروی خود به بدنه و عقب خودروی اکبر ، او را به بیرون از جاده ترانزیتی که زمین کشاورزی برنج بود منحرف و واژگون ساختند به گونه‌ای که خودروی اکبر بعد از آن کاملا‌ پرس شده بود ، مردان ناشناس پس از عملی‌ کردن سؤ قصد از خودروی خود پایین آمدند و به مدت چند ثانیه از کناره بالای جاده ترانزیتی به خودروی واژگون شده او در پایین زمین کشاورزی نظاره نمودند ، آنان وقتی‌ به گمان خود از مرگ اکبر اطمینان حاصل کردند محل صحنه را ترک گفتند اما چند ثانیه‌ای از ترک آنان از آن محل نگذشته بود که یک ماشین پلیس سر رسیده بود و پلیس هم بجای کمک به اکبر ، گویا از یکسو مامور نظارت جهت حصول اطمینان برای فرار خودروی مهاجم پس از اجرای طرح سؤ قصد و از دیگر سو حصول اطمینان نسبت به مرگ اکبر بود و بس چرا که پلیس پس از آن سرمست غرور صحنه را ترک کرد و رفت . و اما همزمان کمی‌ دورتر از این صحنه ، کشاورزان که در این محل مشغول کار کشاورزی بودند با دیدن این صحنه ، بی‌ درنگ به کمک اکبر شتافتند بطوریکه با زحمات و سختیهای فراوان او را نیمه جان از لابلای ماشین پرس شده به بیرون کشیدند و سپس به بیمارستان آمل انتقال دادند و او را از مرگ حتمی نجات دادند .

۳-۴  سومین طرح سؤ قصد به جان اکبر مربوط است به آتش زدن خانه پدر و مادرم در تاریکی شب از سوی رژیم آنهم به هنگام حبس من در زندان اوین و نقاهت او در آن منزل ،

رژیم چندی پس از ناکام ماندن طرح سؤ قصد دوم بر روی اکبر ، تصمیم بر آن گرفت که همچنان با تمدید مرخصی نقاهت او در منزل پدری ، شرایطی را فراهم سازد که بتواند سومین طرح سؤ قصد به جان اکبر را به مرحله اجرا بگذارد تا از این طریق با ایجاد رعب و وحشت در دل‌ دیگر اعضای خانواده ، تمامی آنان را به عقب نشینی از اصول مبارزاتی وادار سازد .

عوامل رژیم در یکی‌ از شبها به هنگامی که برادر بزرگترم به همراه همسر و دو فرزندش برای دیدار با اکبر میهمان او در منزل پدری بودند و در طبقه دوم منزل نیز مشغول صرف شام بودند مواد آتش زایی را از پشت حیات منزل به سمت تراس طبقه بالا پرتاب نمودند که منجر به آتش سوزی سریع آن منزل شده بود بطوری که طبقه دوم بطور کامل در آتش سوخت و طبقه اول نیز همچنان در حال سوختن بود که به کمک همسایه‌ها و مردم منطقه به کّل مهار شده بود اما از آنجا که اکبر به سختی قادر به راه رفتن بود لذا اگر کمک به موقع دیگر اعضای خانواده به او نبود به یقین او در آن آتش سوخته بود هر چند او همچون بعضی‌ از دیگر اعضای خانواده جراحات سوختگی سطحی بر داشته بود و متأسفانه این در حالی‌ بود که بسیاری از افراد منطقه که به کمک اعضای خانواده شتافته بودند با تلفن‌های متوالی ، سازمان آتش نشانی‌ شهرستان آمل را برای کمک فوری خبر نمودند اما آنان ، نیم بعد از مهار آتش توسط مردم که ساعتها به طول انجامیده بود به آنجا رسیدند .

۴-۴  چهارمین طرح سؤ قصد که آخرین طرح سؤ قصد به جان اکبر میباشد متأسفانه در داخل اتاق بهداری زندان اوین با موفقیت بر روی او انجام شد ،

به اینصورت که مأمورین رژیم در ۹ صبح اواخر تیرماه ۱۳۸۵ خانه پدری در شهرستان آمل را که اکبر در آن پس از جراحی در استراحت به سر می‌برد به محاصره در آوردند و با توسل به زور و سلاح وارد اتاق استراحت او شده اند و سپس با زدن دستبند به دستان او ، با وضع تحقیر آمیزی او را سوار ماشین کرده به زندان آمل منتقل نمودند . او بعد از دو شب بازداشت در آن شهر با دستبند به زندان قبلی‌ یعنی‌ اوین تهران منتقل گشت و از آنجا هم به سالن قبلی‌اش یعنی‌ ۳۵۰ انتقال داده شد . اکبر بعد از استقرار در این سالن به علت درد ناشی‌ از عدم مصرف دارو ، از مسول آن سالن در خواست نمود که او را به بهداری مرکزی زندان اعزام نمایند تا از پزشکان آنجا بخواهد داروهایی را برای او تجویز نمایند که او به هنگام استراحت در منزل پدری بعد از عمل جراحی استفاده مینمود اما به علت حمله برق آسای مأمورین اجازه نیافته بود که آنها را با خودش به زندان بیاورد . متأسفانه رئیس بهداری وقت به اکبر پاسخ داده بود که از دستگاه قضایی و مسئولین زندان اوین ، پیامی با این مبنی برای او ارسال شده است که آن بهداری تا اطلاع ثانوی از دادن داروی پزشکی‌ به اکبر محمدی امتناع نماید . بعد از عرایض رئیس بهداری ، اکبر یقین پیدا کرد که رژیم با قطع نمودن داروهای پزشکی‌ بر روی او ، نقشه حذف فیزیکی‌ او را طراحی‌ کرده است ، بعد از آن اکبر به این فکر افتاد حالا که رژیم قصد دارد او را با اسارت گرفتن و قطعه داروهای پزشکی‌ به قتل برساند پس چه بهتر که او با عزت بمیرد و نه‌ با ذلّت . او به ناچار تصمیم گرفت که دست به اعتصاب غذای تر بزند تا با عزت در زیر اعتصاب غذای تر بمیرد چرا که توسل به اعتصاب غذای تر یا خشک در زندانهای ایران ، آخرین حربه ایست که از سوی مبارزین حقوق بشری و سیاسی آزادیخواه از یک سو برای رسیدن به خواسته‌هایشان و از دیگر سو برای جلب توجه و آگاهی‌ بخشی و انعکاس آن به مجامع سیاسی و حقوق بشری جهانی‌ بکار گرفته میشود. بنا بر این اکبر در مورخه ۳۰ تیر ماه ۱۳۸۵ دست به اعتصاب غذای تر زد ، رسانه‌های فارسی‌ زبان برون مرزی اعم از رادیوها و تلویزیونها ، کم و بیش به انعکاس اعتصاب غذای تر اکبر پرداخته بودند اما متأسفانه جنگ میان حزب‌الله لبنان و اسرائیل ، اعتصاب غذای او را تا حدود زیادی تحت الشعاع قرار داده بود بطوریکه شیخ محسنی اژه‌ای وزیر اطلاعات و امنیت کشور ( واواک ) در دولت احمدی نژاد بخوبی این را فهمیده بود ، بنا بر این عوامل واواک به ریاست محسنی اژه‌ای از این فرصت استفاده میکنند و از رؤسای زندان و بهداری میخواهند که در پنجمین روز اعتصاب غذا ، پای اکبر را به بهانه بستری شدن به بهداری بکشانند تا بتوانند به آسانی  نقشه قتل او را در آن بهداری به اجرا بگذارند . اکبر اینبار با آگاهی‌ از این امر از رفتن به بهداری امتناع می‌ورزد و در اعتراض به آنانی‌ که مامور انتقال او از سالن ۳۵۰ به بهداری بودند گفته بود چرا تصمیم دارید به زور مرا به بهداری منتقل سازید اگر واقعا هدفتان معالجه من است کافیست که داروهای پزشکی‌ مرا که پزشکان من بعد از عمل جراحی در بیمارستان بیرون از زندان برای من ویزیت نمودند را به من تحویل دهید در آن صورت مطمئنا اقدام به شکستن اعتصاب غذا خواهم کرد اما مأمورین متعصب ، بی‌ اعتنا از خواست اکبر با عصبانیت او را محاصره نمودند و از دو طرف دست او را گرفته و کشان کشان به بهداری زندان منتقل ساختند و سپس در یکی‌ از اتاق‌های آنجا که هیچ زندانی بیمار در آن بستری نبود به زور بر روی تخت خواباندند آنان وقتی‌ با فریاد اعتراض زنده باد آزادی و مرگ بر استبداد اکبر مواجه گشتند با وارد ساختن ضربات مشت و لگد و باتوم به سر و صورت و اعضای بدن او ، وی را نیمه جان ساخته و بعد هم با قرار دادن چند تکه گاز در داخل دهان او ، لبان او را با چسب بستند و سپس هم بر روی چسب ، باند پیچاندند تا از این طریق صدای اعتراض او را خفه سازند بطوریکه صدای او به گوش کسی‌ نرسد ، آنان سپس یک طرف زنجیر را به یک طرف تخت قفل نمودند و طرف دیگر زنجیر را هم از پشت به صورت مورب بر دو دست و پای او با شدت هر چه تمامتر بستند در همین زمان چند نفر از نمایندگان مجلس شورای اسلامی از جمله اعلمی نماینده مردم تبریز که برای دیدار نسبت به وضعیت زندانیان زندان اوین به سالن ۳۵۰ کارگری آماده بود تعدادی از زندانیان سیاسی آن سالن به اعلمی اعلام نموده بودند که آنان در زمان حضور در بهداری به هنگام نوبت برای تجویز پزشکی‌ مشاهده نمودند که اکبر محمدی در یکی‌ از اتاق‌های بهداری به شدت در زیر شکنجه قرار دارد بطوری که او با فریاد بلند از زندانیان کمک می‌طلبید زندانیان سیاسی از نمایندگان مجلس و اعلمی اصلاح تالاب خواسته بودند تا دیر نشده به کمک اکبر بشتابند و از نزدیک وضعیت او را ببینند و یا حداقل موضوع شکنجه اکبر را در مجلس شورای اسلامی طرح نمایند تا شاید با سر و صدا و اعتراض نمایندگان مجلس ، جلوی شکنجه و یا مرگ احتمالی‌ او گرفته شود ، آقای اعلمی و دیگر نمایندگان مجلس قول مساعد داده بودند که برای نجات جان اکبر وارد عمل خواهند شد و برای اینکار از مسئولین زندان خواهند خواست که با اکبر دیدار نمایند و اگر هم مسئولین زندان به آنان اجازه دیدار با اکبر را ندادند موضوع شکنجه او در بهداری را به صحن مجلس خواهند کشاند . اما متأسفانه ، نه‌ اعلمی اصلاح طلب و نه‌ دیگر نمایندگان محافظه کار هیچیک به قلهایشان عمل نکردند و حاضر به کمک برای نجات جان اکبر نشده بودند بطوریکه پس از ترک آنان از زندان طرح اجرای قتل به همراه شکنجه به مدت ۲۴ ساعت بر روی اکبر ادامه یافته بود بطوریکه در طی‌ این مدت رفت و آمدهای شبانه عوامل مشکوک ناشناس (واواک) به اتاق اکبر بیشه از پیش شده بود . عوامل واواک به هدیگر می‌گفتند کار را هر چه زودتر باید تمام کرد . یکی‌ از عوامل واواک به دیگر دوستان خود در داخل بهداری گفته بود هر چه زودتر اتاق را ترک کنید آخرین نفر هم بعد از چند لحظه از اتاق خارج شد و سپس در اتاق را از پشت بر روی اکبر بسته بود تا اینکه شب سپری شد و روز فرا رسید اینبار به دستور واواک سر و کله سه نفر از مسئولین زندان اوین بنامهای بنامهای مومنی معاون اجرایی ، هاج ناصر جانشین شب و عباسی رئیس حراست پیدا شد بطوریکه نام و چهره هر سه آنان برای اکبر آشنا بود . این سه مسول زندان اوین از مأمورین همراه خود خواسته بودند که در ابتدا چسب و باند را از روی دهان اکبر بر دارند و سپس زنجیری را که بر دست و پای اکبر قفل است را بگشایند ، آنگاه آنان با صدای بلند غرور آمیز خود که نشان از نفرت و کینه آنان نسبت به اکبر داشت به مأمورین همراه فرمان دادند که هر چه زودتر اکبر را داخل برانکاد نمایند و به سالن او۳۵۰ سیاسی معروف به کارگری منتقل سازند تا او بقیه عمر کوتاهش را در آن سالن همراه با دیگر دوستان سیاسی‌اش سپری نماید و سپس مومنی و عباسی ادامه دادند که بعد او در آنجا مثل سگ زوزه بکشد و بمیرد تا درس عبرتی باشد برای دیگر دوستان آزادیخواه او در آن بند .

آن سه مسول اما در واقع سه مطیع بی‌ چون و چرا از سوی واواک ، با خود فکر کردند طرح سؤ قصد از سوی واواک که همانا بی‌ شک پاشیدن گرده سکته آور در اتاق بسته بهداری بر روی اکبر بوده است بطور کامل کار ساز گشته است بطوریکه هم جسم او دیگر کار نمیکند و هم صدای او بطور کامل بند آمده است اما غافل از آنکه ، اگر چه چشم او بطور کامل بسته شده بود اما زبان او بطور کامل بند نیامده بود و مغز او همچنان نیز کار میکرد بطوریکه همه آنچه را که آن سه مسول زندان در مورد اکبر بر زبان آورده بودند در مغز خود ضبط نموده بود و پس از انتقال از بهداری به سالن ۳۵۰ انجام در حالیکه در داخل برانکار قرار گرفته بود تمامی ما

 آن سه مسول مغرور زندان اوین اما در واقع سه مطیع بی‌ چون و چرا از سوی واواک ، با خود فکر کردند طرح سؤ قصد از سوی واواک که احتمالا از طریق پاشیدن گرده سکته آور در اتاق بسته بهداری بر روی اکبر انجام گرفته است بطور کامل بر روی او کار ساز شده است چرا که در آن لحظه ، هم جسم او دیگر کار نمیکرد و هم صدای او بطور کامل بند آمده بود اما غافل از آنکه ، اگر چه چشمان او بطور کامل بسته شده بود بطوریکه دیگر قادر به دیدن جایی نبود اما زبان او بطور کامل بند نیامده بود و مغز او هم نیز ، همچنان کار میکرد و فعال بود بطوریکه او همه آنچه را که آن سه مسول زندان در مورد وی بر زبان آورده بودند در مغز خود ضبط نموده بود و بعد از انتقال از بهداری به سالن ۳۵۰ در حالی‌ که در داخل برانکار قرار گرفته بود تمامی ماجرا را اگر چه با سختی اما با صدای بسیار خفیف برای هفت نفر از دوستان  خود در دستشویی آن بند که با حوله تر در حال پاک کردن خونهای مرده اعضای بدن او و نیز با حوله خشک در حال بند آوردن خونهای در حال ریخته شدن دو گوش او بودند شرح داده بود .

زمان هر چه که بیشتر میگذشت سیاهی‌های صورت او در حال هر چه بیشتر شدن بود بطوریکه دوستان او بخوبی دریافته بودند که این نشان از مرگ زودهنگام او دارد در مجموع چهل دقیقه از انتقال اکبر از بهداری به سالن ۳۵۰ سیاسی معروف به کارگری نگذشته بود که او در آغاز نفس سخت و سنگینی‌ را از منفذ دهان خود بیرون داده بود و سپس نیز چند ثانیه دیگر نگذشته بود همچنان که برانکار در دست یک عده از دوستان او جا گرفته بود نفس دوم را سخت تر و سنگین‌تر از نفس اول کشیده بود و پشت سر آن نیز نفس سوم را سخت تر از نفس دوم . بعد از آن دیگر نمیشد سفیدی بدن او را مشاهده نمود و و رنگهای قرمز هم که خون نام داشت به سیاهی تبدیل شده بود لذا پس از آن تنها میشد یک رنگ را از بدن او دید و آنهم رنگ سیاه سیاه را . بله رژیم ولی فقیه ایران تنها یک رنگ برای مردم خود تولید می‌کند آنهم رنگی‌ چون یا سیاه سیاه و یا سرخ سرخ و کار بران و متخصصان کار خانه رنگ سیاه و سرخ هم وزارت اطلاعات و امنیت کشور (واواک) میباشند و صاحب این کار خانه هم ولی‌ فقیه و یا به عبارتی رهبری رژیم سید علی‌ خامنه‌ای میباشد .

جناب احمد شهید ،

سیاست وزارت اطلاعات و امنیت کشور (واواک) به هنگام وزارت محسنی اژه‌ای در دولت احمدی نژاد بر آن بود که اکبر نبایست در داخل بهداری جان بسپارد بلکه او باید آخرین دقایق عمرش را در سالن ۳۵۰ بگذراند تا مرگ او به گردن رژیم نیفتد و سندی برای اجرای اعدام مخفی‌ درست نگردد . این شیوه اعدام اولین بار نیست که از سوی رژیم اتفاق می‌افتد بلکه سال‌هاست که بهداری‌های زندانهای سراسر ایران به محلی برای اجرای اعدامهای مخفی‌ مخالفین و منتقدین رژیم از سوی واواک تبدیل گشتند . به همین علت بعد از به قتل رسیدن اکبر از سوی واواک ، بلافاصله رئیس بهداری زندان اوین همچون رئیس زندان اوین که مطیع بی‌ چون و چرای فرامین واواک می‌‌باشد در حرکتی هماهنگ اعلام نمود اکبر محمدی سکته کرد و مرد و به دنبال آن مسئولین دستگاه قضایی و سازمان کّل زندانهای کشور ، همصدا گفته‌های رئیس بهداری زندان را تکرار کردند و در رسانه‌ها اعلام نمودند که اکبر محمدی سکته کرد و مرد . واقعیت آن است که همه آنان کاملا درست بیان کردن که او سکته کرد و مرد زیرا به گفته خود معاونان دری نجف ابادی وزیر واواک در دولت خاتمی و رفسنجانی ، آقایان کاظمی و عالیخانی از دوستان سعید امامی (اسلامی) معروف به مثلث قتل‌های زنجیره‌‌ای که به اتهام آمرین قتلهای زنجیره‌‌ای در سالن سه زندان اوین با من و اکبر همبند بودند به صراحت بیان نمودند که رژیم سال‌هاست که بجای اعدامهای آشکار که عکس العمل شدید مجامع سیاسی و حقوق بشری جهانی‌ را به دنبال دارد به اعدامهای مخفی‌ روی آورده است و یکی‌ از شیوه‌های اعدامها و یا قتلهای مخفی‌ نیز استفاده از مواد سرطان زا و یا سکته آوری است که در داخل نوشیدنی‌‌ها و یا خورشت‌های آنان میریزند و یا گرده‌های سکته آوری است که در داخل کفش‌ها و یا اتاق‌ها و یا بر روی افراد به هنگام خواب و یا بیداری میریزند . اما همآنان یعنی‌ مصطفی کاظمی و مهرداد علیخانی ، چندی بعد از روی کار آمدن احمدی‌نژاد در مسند ریاست جمهوری که با تلاش مستقیم محسنی اژه‌ای وزیر وقت واواک از زندان آزاد شده بودند یکبار دیگر همراه با بسیاری از دیگر عوامل با تجربه واواک که سالیان طولانی دستی‌ در ریختن خون دگر اندیشان داشتند از سوی او برای به حرکت در آوردن موتور محرکه قتلهای زنجیره‌‌ای بکار گرفته شدند چرا که در دولت خاتمی ، موتور محرکه قتلهای زنجیره‌‌ای تا حدود بسیار زیادی از کار افتاده بود اما چون نظر رهبری بر تداوم قتلهای پنهانی‌ دگر اندیشان از طریق واواک بود لذا بعد از پایان دولت خاتمی بلافاصله اندیشه رهبری از سوی شخص بیماری چون محسنی اژه‌ای دوباره در واواک احیأ شد بطوریکه در اولین قدم ، برادرم اکبر از سوی محسنی اژه‌ای قربانی تز‌ بیمارگونه رهبر گشت.

بنا بر این اگر فرض را بر این بگذاریم حتا اگر وزارت اطلاعات و امنیت کشور (واواک) در قتل اکبر دست نداشته است لذا در آنصورت هم میتوان گفت رژیم مسول مرگ اکبر است و بس . و اگر نه‌ ، در آنصورت سوال اینجاست چرا زمانی‌ را که اکبر به هنگام اعتصاب غذا به زور به بهداری برده شد و در زیر فجیعترین و وشرم آورترین شکنجه قرار گرفته بود بطوریکه بعد از شکنجه حتی قدرت تکان خوردن و یا کلام بر زبان آوردن را نداشت مسول بهداری زندان اوین اجازه داد که سه نفر از دیگر مسئولین آن زندان همچون رئیس حراست ، جانشین شب و معاون اجرایی ، در اتاق اکبر در بهداری حضور پیدا کنند و سپس از مامورین خود بخواهند اکبر را بجای انتقال به بخش سی‌ سی‌ یو ، بر عکس با برانکار به سالن قبلی‌ او ۳۵۰منتقل می‌‌سازند و سوال دیگر نیز اینجاست و آن اینکه ، اگر آن سه مقام ارشد زندان اوین خود سرانه اقدام به اینکار نمودند پس رئیس بهداری زندان اوین در آنجا چه کاره بود و چرا مانع کار آنان نشد ؟! که در آن صورت میتوان گفت ۱- اگر رئیس بهداری از آن سه مقام ارشد زندان ، دوستانه در خواست نمود که به این کار غیر انسانی‌ و غیر قانونی دست بزنند پس او چه پزشکی‌ است که از یکسو ، به مسئولیت پزشکی‌ خود آشنایی ندارد و از دیگر سو ، تشخیص نمیدهد که وضعیت بیمار ، اورژانسی است و نبایست در آن وضعیت دستور انتقال او را از بهداری به سالن ۳۵۰ داد و اما اگر از نظر مسول بهداری زندان ، تشخیص انتقال اکبر از بهداری به سالن ۳۵۰ بجا میباشد پس در آنصورت چه لزومی داشت که او را از سالن ۳۵۰ به بهداری منتقل سازند و در آنجا هم بجای درمان  و وصل سرم ، اقدام به شکنجه او نمایند و در کنار آن نیز افراد مشکوک و ناشناخته زیادی بجای پزشکان و پرستاران شناخته شده به اتاق او رفت و آمد نمایند . در واقع آنها چه کسانی‌ بودند ؟!

و اما اگر در اینجا تصور را بر آن بگذاریم که رئیس بهداری زندان اوین به علت ترس از واواک و دستگاه قضایی ، به آن سه مسول زندان اجازه داده بود که وارد اتاق اکبر شوند و بی‌ مسئولیتی کنند یعنی‌ او را بجای انتقال به بخش سی‌ سی‌ یو ی بیمارستان به سالن ۳۵۰ منتقل سازند پس در آنصورت این چه شرافتی است که یک پزشک برای نجات جان مریض قسم یاد می‌کند اما به آن عمل نمیکند ! و یا نیز شرافت را از روی ترس زیر پا میگذارد اما حاضر به استعفا هم نمیشود بطوریکه همچنان مایل است به عنوان ابزار کارخانه‌ مرگ عمل نماید !

با بهترین و بیشترین احترام

منوچهر محمدی زندانی سیاسی سابق و متهم ردیف اوّل کوی دانشگاه تهران در ۱۸ تیر ماه ۱۳۷۸ خورشیدی

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: