Saturday, 18 July 2015
08 December 2021
هفت‌سنگ

«بازی در محله‌ی مادر‌بزرگ»

2012 August 01

رضا حاجی‌حسینی/ رادیو کوچه

هم‌بازی شدن با بچه‌های تهران، هم فال است و هم تماشا، به‌خصوص اگر با هم‌دانش‌گاهی و هم‌کلاسی دوره‌ی کارشناسی‌ات هم‌بازی شوی. «وحید حاجی‌خانی» که علاوه بر نوشتن، تجربه‌ی دستیار کارگردانی تاتر را هم در کارنامه دارد، به «کوچه» آمده تا از خاطرات بازی‌های دوران کودکی‌اش بگوید. این شما و این وحید حاجی‌خانی:

«خدا رفتگان همه رو بیامرزه، مادر‌‌‌‌بزرگی داشتیم که اندازه‌ی تمام دنیا دوستش داشتیم. اگه هفته هفت روز بود، ما، یعنی من و خانواده‌ام، هشت روز خونش بودیم. دوست داشتن مادر‌بزرگم (‌از طرف مادری) تو اون دوران سه تا دلیل داشت:

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

این‌که ما، نوه‌هاش رو خیلی خیلی دوست داشت و ما هم خیلی دوستش داشتیم. دلیل دیگش به این برمی‌گشت که اجازه می‌داد شب‌های جمعه برنامه‌ی سینما هفت که جواد عالمی مجری اون بود رو ببینم. دلیل سوم هم به بچه‌های محله‌شون که هم‌بازی‌های من بودند بر‌می‌گشت.

به جرات می‌گم دوران بچگیم تو محله‌ی مادر‌بزرگم شکل گرفت. توی شهر‌ری، کوچه‌ی لاله‌ی سه، بین محله‌ی باغ شیرازی و کوچه‌ی زنگنه.

از بچه‌های اون محله، داوود، امیر‌‌حسین، عباس و حسین که داداش بودن، البته علی‌رضا و حمید هم که داداش بودن و امیر که رفیق صمیمی من بود، به یادم موندن. از امیر تقریبن خبر دارم. تو همون محله زندگی می‌کنه و الان هم صاحب یه پسر شده.

یادمه صبح‌های زندگی من تو اون دوران، بعد از خوردن یه صبحونه که مادر‌بزرگم نونش رو ساعت شش صبح خریده بود، با ورود به کوچه و زدن در خونه‌ی امیر، دوست صمیمیم، شروع می‌شد.

–  معصومه خانم، امیر بیداره؟

–  آره، داره صبحونه می‌خوره. می‌گم الان بیاد.

–  باشه. پس من می‌رم دم خونه‌ی داوود اینا.

این‌طوری بود که کم‌کم محله از حضور ما بچه‌ها بیدار می‌شد. معمولن بازی ما با یه دست فوتبال شروع می‌شد. سه به سه بازی می‌کردیم. برای این‌که یارگیری کنیم و ترکیب تیم مقابل قوی‌تر نباشه، دو راه داشتیم: یا تک می‌آوردیم یا این‌که چهار تا از بچه‌ها می‌رفتن و هر کدوم برای خودشون یه اسم انتخاب می‌کردن و بر می‌گشتن پیش دو نفری که باید یارکشی می‌کردن؛ می‌گفتن:

– حلالی ملال.

که معنیش می‌شد اگه حلال هستید خودت یار خودت رو انتخاب کن.

بعد از یار‌کشی، دیگه چند گله بودن بازی زیاد مهم نبود. اون‌قدر بازی می‌کردیم تا خیس عرق می‌شدیم. بعد از بازی لب جوی می‌نشستیم و عباس از خونه‌شون شلنگ آب رو بیرون می‌آورد تا یه دل سیر، آب بخوریم.

معمولن بعد از بازی برای نیم‌ساعتی همگی می‌رفتیم خونه‌هامون چون دیگه موقع ناهار بود و شکم گرسنه، بازی و شیطنت دیگه حالیش نمی‌شد.

اینم تو پرانتز بگم که خالی از لطف نیست: ما موقع ناهار کلی از بازی‌مون تعریف می‌کردیم که چه‌طور بردیم و چه‌طور گل زدیم. خلاف این دوره که خواهر‌زاده‌ام که الان هم‌سن و سال اون موقع منه، تماس می‌گیره و می‌گه:

–  دایی، امروز سه دست فوتبال با بارسلونا و منچستر و بایرن‌مونیخ زدم. یه گل یه تیکه زدم، یه گلم ضربه کاشته.

حالا حساب بکنید حال و روز من رو بعد شنیدن این حرف‌ها که هر کی ندونه فکر می‌کنه خواهر‌زاده‌ی من یه لژیونره و داره تو اروپا بازی می‌کنه.

برگردیم به همون دوران گذشته که صفاش با هیچ دوره‌ای قابل مقایسه نیست.

با بلعیدن آخرین لقمه، مادربزرگم یه بالش دستش می‌گرفت و می‌گفت: «بیرون نرو، یه ذره بخواب. الان همه خوابن، بچه‌ها هم بیرون نمیان.»

اما کجا بود گوش شنوا، نه گوش من این حرف‌ها رو می‌شنید، نه گوش بقیه‌ی بچه‌ها.

سر ظهر اما یه مقدار روند بازی‌ها تغییر می‌کرد. بازی‌ها می‌شد تیله‌بازی و کاشی‌بازی که کم‌تر سر و صدا داشت.

راستش رو بخواهید، بیش‌تر این تغییر به‌خاطر ترس از در و همسایه‌ها بود که خدایی نکرده یکی‌شون سرش رو از درخونه بیرون نکنه و بگه:

–  مگه شما خواب ندارید؟ برید دم در خونه‌ی خودتون بازی کنید.

 یا این‌که:

– اگه الان نرید خونتون میام به مامانتون می‌گم.

البته بین خودمون بمونه، یه مقدار آروم‌تر می‌شدیم اما باز کار خودمون رو می‌کردیم و برای شروع هر بازی، یه سر و صدایی راه می‌انداختیم.»

ادامه‌ی ماجراهای وحید حاجی‌خانی از بازی‌های دوران کودکی‌اش را در هفت‌سنگ بعدی دنبال کنید. جایی که او از تیله‌بازی و البته دیگر بازی‌های بچه‌های تهران و شهر‌‌ری با شما خواهد گفت.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,