Saturday, 18 July 2015
27 November 2021
هفت‌سنگ

«آتاری و پسر عمه‌ها»

2012 August 08

رضا حاجی‌حسینی/ رادیو کوچه

در آخرین لحظات هفت‌سنگ پیشین که با «وحید‌ حاجی‌خانی» هم‌بازی بودیم، از او شنیدیم که تیله‌بازی‌شان با بچه‌محل‌ها تا زمانی ادامه پیدا می‌کرده که روز می‌خواسته جایش را به تاریکی بدهد. تازه آن زمان بوده که باز یک سر به خانه می‌رفته‌اند تا عصرانه‌ای بخورند و دوباره بیایند بیرون و تقریبن زمان اذان مغرب بوده که دوباره دور هم جمع می‌شده‌اند. زمانی که هوا رو به تاریکی می‌رفته، جان می‌داده برای قایم‌باشک.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

حالا حاجی‌خانی از این به اصطلاح خودش «قایم‌باشک»، و البته دیگر بازی‌های دوران کودکی‌اش با شما می‌گوید:

«هوای تاریک باعث می‌شد کسی که چشم گذاشته بچه‌ها رو سخت پیدا کنه. بعد از این‌که مشخص می‌شد کی باید چشم بذاره، ما رو خودمون اسم می‌ذاشتیم. اسم میوه، ماشین یا هر چیز دیگه، تا اگه یکی از بچه موفق نشد ساک ساک کنه، به بقیه‌ی بچه‌ها با همون اسم‌ها اطلاع بده که حالا می‌تونن بیان بیرون یا اون که دنبال‌شونه داره بهشون نزدیک می‌شه.

این تمام بازی‌های دوره‌ی ما نبود. زو، گانیه، استپ هوایی، وسطی، قلعه، خر‌ ‌پلیس، هفت‌سنگ، الک‌دولک، بالا بلندی، کش‌بازی و خیلی از بازی‌های دیگه که همه‌شون دسته‌جمعی بودن؛ خلاف این دوره که بیش‌تر بازی‌ها کامپیوتری شده. البته یه نکته هم در مورد بازی‌های اون دوره وجود داشت که گاهی دعوا و کتک‌کاری جز لاینفک بازی‌های ما می‌شد، اما خیلی کم.

وقتی اسم بازی‌های کامپیوتری رو آوردم نا‌خودآگاه پرت شدم به بازی‌های آتاری به‌خصوص هواپیما و تنیس و ماشین و بوکس. البته هنوز هم دارمش با دو تا دسته‌ی هواپیمایی. فکر می‌کنم هفت یا هشت ساله بودم که باهاش آشنا شدم، اونم خونه‌ی دایی پدرم. قیمتش اون زمان 12 هزار تومن بود. 12 هزار تومن خیلی پول بود و اگه بخوام قیمت الان رو بهش بدم قیمت یه ایکس باکس رو باید براش تعیین کنم.

تو محله‌ی مادر‌بزرگم، همون جایی که با بچه‌ها توی کوچه بازی می‌کردم، فقط یه نفر آتاری داشت که البته هیچ‌وقت توی کوچه نمی‌دیدیمش.

با این همه، برخورد نزدیک من با آتاری به خونه‌ی اون یکی مادر‌بزرگم، یعنی مادر پدرم بر‌‌می‌گشت. جایی که هر جمعه همه‌ی عمو‌ها و عمه‌ها دور هم جمع می‌شدن و یک آن تعداد بچه‌ها از هیچی به 16 نفر می‌رسید. البته الان تعداد‌شون به 24 نوه رسیده، خیلی‌هاشون هم ازدواج کردن و صاحب بچه هستن. اون موقع ما شش نوه‌‌ی پسری و 10 نوه‌ی دختری بودیم. من کوچک‌ترین نوه‌ی پسری بودم و طبعن کم‌تر توی جمع نوه‌های بزرگ‌تر پسری قرار می‌گرفتم.

یه پسر عمه داشتم که هر شب جمعه یه دست‌گاه آتاری اجاره می‌کرد و می‌آورد خونه و همگی می‌رفتیم طبقه‌ی بالای خونه‌ی مادر‌بزرگم و نوبتی بازی می‌کردیم، البته نه این راحتی که گفتم.

وقتی همه خونه‌ی مادر‌‌بزرگم جمع می‌شدن، بعد از یک ساعت می‌فهمیدم که پسر عمه‌هام نیستن. آخه اون موقع من فقط پسر عمه داشتم و از پسر عمو خبری نبود. شک می‌کردم که رفته باشن بیرون اما وقتی کفش‌ها‌شون رو دم در می‌دیدم، می‌فهمیدم باید بالا باشن. اما ای دل غافل که در رو از تو قفل کرده بودن و من رو راه نمی‌دادن. دلیل‌شون هم یه جمله‌ی مسخره بود:

– تو بلد نیستی بازی کنی.

اون موقع یکی نبود بهشون بگه شما‌ها خیلی بلد هستین که دارین این رو به من می‌گین.

بازی ندادن‌شون باعث می‌شد تا شکایت به عموی بزرگم ببرم و با پا‌در‌میونی او، من به جمع بچه‌ها راه پیدا می‌کردم.

حالا وقتی به اون دوران فکر می‌کنم می‌بینم از اون بازی‌ها خیلی درس‌ها گرفتم که به درد زندگی امروزم می‌خوره، این‌که چه‌طور با دیگران سریع دوست بشم و این‌که چه‌طور از اشتباه دیگران بگذرم. یاد اون دوران به‌خیر، حالا باید بگم ای کودکی، من کجایی؟»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,