Saturday, 18 July 2015
20 October 2021
دگردیسی در مهاجرت

«مهاجر بودن، هویت یا موقعیت»

2012 August 08

نازی حسامی/ رادیو کوچه

یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری در یک شهر نه چندان دور از این‌جا، پسرکی زندگی می‌کرد که خیلی شبیه دیگران نبود. پسرک کمی از نظر قوای شنوایی با سایرین فرق داشت. برخی صداهایی که پسرک می‌شنید دیگران نمی‌شنیدند و برخی صداهایی که همه می‌شنیدند به گوش پسرک نمی‌رسید. به خاطر همین ویژگی، پسر از خیلی چیزها باخبر می‌شد و البته از خیلی چیزها هم بی‌خبر می‌ماند. مثلن پسرک صدای آدم‌هایی را که تن صدای‌شان نازک بود نمی‌شنید و به جایش، صداهایی از سنگ‌ها و درختان و در و دیوار می‌شنید. بنابراین اگر گاهی کسی که صدای نازکی داشت حرف مهمی می‌زد پسر از آن بی‌خبر می‌ماند و از طرف دیگر، از صدایی که طی سال‌ها از طبیعت شنیده بود، می‌فهمید که مثلن کی وقت باران و برف است و کی وقت سرد و گرم شدن هوا. حتا یک بار فهمید که قرار است نزدیک شهر کوچک‌شان سیلاب راه بیفتند و به بقیه هم خبر داد و جلوی خیلی خسارت‌ها را گرفت.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

اما واقعن خودش هم نمی‌دانست که این تفاوت، به نفعش است یا به ضررش. این‌که از چیزهایی باخبر باشی که دیگران خبر ندارند، احساس جالبی است. به نحوی فکر می‌کنی از آن‌ها پیش افتاده‌ای. اما از طرف دیگر، به خاطر نشنیدن بعضی چیزها، جاهایی هم عقب می‌افتی.

اما این نشنیدن، محاسنی هم داشت. مثلن اگر او کارش گاهی دچار نقص می‌شد، همه او را می‌بخشیدند. چون می‌گفتند گناهی که ندارد، نشنیده، نمی‌داند. اما به واقع این حسن کار بود یا عیبش؟

واقعیت این بود که او گاهی خودش را به ندانسته‌گی می‌زد و کاهلی‌اش را به پای نشنیدن می‌گذاشت. به زبان دیگر، او به خاطر این تفاوت، به خودش اجازه داده بود که اشتباه کند، اجازه داده بود که گاهی عقب بماند. اجازه داده بود که همدردی دیگران را جلب کند. او امتیازهایی از دیگران می‌گرفت اما چون همیشه بهانه خوبی برای اشتباهاتش داشت، تلاش زیادی برای اصلاح آن‌ها نمی‌کرد. این بود که وقتی با خودش تنها می‌شد، حسابی بلاتکلیف می‌ماند که بالاخره این تفاوت، به نفعش است یا به ضررش؟…

نمی‌دانم این شانس است یا بدشانسی که ما می‌توانیم بسیاری خستگی‌ها، اشتباهات و بلاتکلیفی‌های‌مان را به مهاجر بودن‌مان نسبت دهیم و از طرفی به دلیل تجربه دنیایی که اندکی متفاوت با فضایی است که همیشه می‌شناختیم، خودمان را کمی هم رشد یافته تصور کنیم یا حداقل امکان رشد بیش‌تر را برای خود متصور شویم.

بعضی از ما گاهی با توجیه مهاجر بودن، اجازه کارهایی را به خودمان می‌دهیم که در وضعیت عادی، به راحتی مجوزی برای آن صادر نمی‌کردیم.

به خودمان اجازه می‌دهیم که گاهی افسرده و گوشه‌گیر باشیم، به این بهانه که مهاجرانی تنها و دور از خانه‌ایم.

به خودمان اجازه می‌دهیم خطاهای تکراری را انجام دهیم، با این توجیه که با فضا ناآشناییم و به اسم تجربه، این خطا را پوشش می‌دهیم.

به خودمان اجازه می‌دهیم بی تصمیم و بلاتکلیف بمانیم چون می‌توانیم بگوییم شناخت‌مان از محیط برای تصمیم‌گیری کافی نیست.

به خودمان اجازه می‌دهیم بی‌عمل بمانیم و می‌گوییم هنوز بررسی و شناخت کافی را برای عمل در این فضای غریبه پیدا نکرده‌ایم.

به خودمان اجازه می‌دهیم از لحاظ مالی و روانی وابسته بمانیم چون مستقل بودن در یک دنیای ناشناس سخت است.

و همین‌طور به خیال خود امتیازهای متعدد را برای خودمان قایل می‌شویم چون مهاجریم و البته معلوم نیست که به واقع این‌ها امتیاز باشند. بسیاری از این بهانه‌ها و توجیهات، ما را عقب نگه می‌دارند…

نمی‌توان گفت یک مهاجر، به صرف این‌که از کشورش خارج شده، توان و امکان بیش‌تری نسبت به کسانی دارد که در کشور خود مانده‌اند. اما نمی‌شود این را هم انکار کرد که تجارب یک مهاجر در تطابق خود با محیط جدید، خود به خود او را در زوایایی رشد می‌دهد. به هر حال او صاحب تجربه و اندوخته‌ای می‌شود که دیگری ندارد. این اندوخته می‌تواند برای پیش‌رفت او مفید واقع شود و در واقع به عنوان بخشی از دانش به دست آمده در زندگی‌اش، زمینه رشد او را فراهم سازد.

یک مهاجر خود را با دنیای جدیدی مواجه می‌کند. دنیای جدید همیشه به معنای فرصت‌های جدید است و البته مشکلات جدیدی هم دارد.

با توجه به این نکته است که مهاجر بودن از یک سو امتیاز محسوب می‌شود و از سوی دیگر چون موجب تمایز فرد از محیط اطراف می‌گردد، گاهی وسیله توجیه او برای پس‌ماندگی‌هایش می‌شود.

این‌جاست که این سوال به وجود می‌آید که تمرکز بر هویت «مهاجر بودن» پیش‌برنده است یا موجب پس‌مانده‌گی؟

ما نمی‌خواهیم در این‌جا از این بحث نتیجه‌گیری کنیم. این صرفن چالشی است که سعی در بازگشایی آن داریم و به واقع جواب روشن و آماده‌ای هم برایش نداریم.

سوال این است که آیا به‌تر است ما به عنوان انسانی که وظیفه پیش‌رفت و تحقق اهداف زندگی‌مان را بر عهده داریم، بر هویت خود به عنوان یک مهاجر تاکید کنیم یا هم‌چنان خود را به عنوان یک فرد عادی از جامعه با هر ویژگی که داریم، در نظر بگیریم و موضوع تغییر محیط را چندان مد نظر قرار ندهیم؟

قرار دادن مسئله مهاجر بودن، در اولویت‌های بعدی برای شناساندن خودمان به خویشتن و محیط اطراف، این کمک را به ما می‌کند که بتوانیم به عنوان عضوی معمولی از یک جامعه، از امکانات مختلف برای پیش‌رفت زندگی‌مان بهره‌مند شویم. وقتی خود را به نوعی متمایز می‌کنیم، گرچه این تمایز می‌تواند امتیازاتی هم برای ما داشته باشد، اما از سوی دیگر، به وسیله‌ای برای توجیه کاستی‌ها بدل می‌شود.

نکه دیگری که باید مد نظر داشت این است که به هر حال ما به عنوان یک انسان، در هر جای این دنیا که زندگی کنیم، حتا در کشور خودمان، طبعن در مسیر پیش‌رفت و در روال معمول زندگی‌مان، با مسایل و مشکلاتی مواجه هستیم که ناچار به حل آن‌هاییم و این خاص مهاجران نیست. تمرکز بر مهاجر بودن، در مواجهه با این مسایل، نه آن‌ها را حل می‌کند و نه از بزرگی‌شان می‌کاهد، بلکه شاید تنها بهانه‌ای به دست ما بدهد تا به خودمان اجازه دهیم به دلیل «قرار داشتن در موقعیتی ویژه» با کمی سستی، با این موضوعات مواجه شویم. آن‌چه مسلم است، نحوه معرفی ما به خودمان و به جامعه اطراف، در کشور جدید، عاملی مهم در رشد و پیش‌رفت ما و حرکت‌مان به سمت حل مسایل زندگی است.

شما خود را در جامعه جدید، چطور معرفی می‌کنید؟ آیا مهاجر بودن را هویت خود می‌دانید یا تنها بخشی از موقعیت زندگی‌تان؟

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,