Saturday, 18 July 2015
08 December 2021
هفت‌سنگ

«حسرت کومودور»

2012 August 15

رضا حاجی‌حسینی/ رادیو کوچه

در هفت‌سنگ پیشین، بازی با «امین انصاری» داستان‌نویس را آغاز کردیم. انصاری از جمله نویسندگان جوانی‌ست که پس از تجربه‌ی حوزه‌های نمایش‌نامه، شعر و داستان، دست‌آخر داستان‌نویسی را برگزیده و در پی تجربه کردن گونه‌های مختلف آن است. از میان آثار او می‌توان به داستان بلند «آن‌ها هیچ از بهشت نمی‌دانند» و داستان بلند «من در فراغش غمگین است» اشاره کرد که اولی را «نشر ثالث» و دومی را «نشر افراز» منتشر کرده است.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

آقای انصاری با سفر به روزگار کودکی‌اش از بازی‌های بیرون خانه برای ما می‌گوید:

بیرون از خانه ماجرا طور دیگری پیش می‌رفت. دلم می‌خواهد از خانه‌ی مادر‌بزرگ مادری‌ام شروع کنم. آن خانه مشرف بود به خانه‌های یکی از خاله‌ها و یکی از دایی‌ها و در نتیجه عملن تبدیل به قرارگاهی برای نوه‌های قد و نیم‌قدی می‌شد که فاصله‌ی سنی چندانی هم با هم نداشتند.

حیاط خانه‌ی مادر‌بزرگ، رسمن یک زمین بازی چند منظوره به حساب می‌آمد. دروازه‌ی فوتبال را با گلدان‌های مادر مادربزرگم که هنوز سر حال بود و به باغ‌چه‌اش می‌رسید مهیا می‌کردیم. تور والیبال‌مان هم طناب‌هایی بودند که برای پهن کردن رخت‌های خیس، حیاط را به چند قسمت تقسیم می‌کردند و کاشی‌ها، کاشی‌های عزیز، زمین لی‌لی ما بودند. ذغال را می‌کشیدیم بین‌شان و سنگ را پرت می‌کردیم.

توی بچه‌های هم‌سن و سالی که به هر مناسبتی دور هم جمع می‌شدیم و بساط بازی‌ها را راه می‌انداختیم، من، هم به لحاظ قد و قواره، هم به لحاظ سن و سال، ارشد بودم. این ارشد بودن برای خانواده‌ها عملن یک درد مشترک بود چرا که همه‌شان به اتفاق، اعتقاد داشتند که من آن بچه‌های سر به راه و متین را از راه راست خارج کردم و شیطنت کردن را به‌شان یاد دادم. این هم ماجرایی بود. من سر‌دسته می‌شدم و نقشه می‌ریختیم که کجا را خراب کنیم یا مثلن چه بازی جدیدی راه بیاندازیم که حوصله‌مان سر نرود. برای نمونه من مدتی کلاس ژیمناستیک می‌رفتم، نتیجه این‌که یک تشک می‌انداختیم وسط اتاق پذیرایی مادربزرگ، بعد، دختر و پسر را ردیف می‌کردم و یک به یک حرکات توی باشگاه را با هم انجام می‌دادیم. البته این مورد هم‌راه با «اسم فامیل» و «خط و نقطه»، از جمله‌ی بی‌خطر‌ترین و فکری‌ترین بازی‌هایی بود که با هم می‌کردیم. یادش به خیر!

خانه‌ی مادربزرگ پدری اما داستان دیگری داشت. آن‌جا از بچه‌های هم‌سن و سال خبری نبود. در تمام کودکی، من و برادرم تنها بچه‌های آن باغ پر دار و درخت بودیم. هم‌بازی‌های ما عمه و عمو بودند که هنوز ازدواج نکرده بودند و حسابی با هم وقت می‌گذراندیم. زیباترین خاطرات آن باغ، ساختن خانه‌های جنگلی در گوشه و کنارش بود و بردن کامیون‌های پلاستیکی توی سبزه‌ها و تپه ماهورهایی که با خاک می‌ساختیم.

توی آن باغ، بیش‌تر از هر جای دیگری احساس بزرگ بودن به من دست می‌داد. بستر چندانی برای شیطنت‌های کودکانه کنار هم‌بازی‌های همیشگی نبود اما چیزی که آن‌جا اتفاق افتاد، آشنایی من با بازی‌های کامپیوتری بود. در یکی از غروب‌های هیجان‌انگیز پنج‌شنبه که در انتظار می‌گذشت، عمو با یک بسته‌ی بزرگ زیر بغلش وارد شد. بسته‌بندی‌اش را که باز کرد فهمیدیم یک دست‌گاه «کومودور 64» است. لحظه‌ی فراموش نشدنی‌ای بود. نشسته بودم کنار دستش و او با احتیاط روکش مقوایی‌اش که عکس چیزی شبیه صفحه کلید رویش چاپ شده بود را کنار زد. بعد یونولیتش را باز کرد و ابهت آن دم و دست‌گاه، برق از سرمان پراند.

«آتاری» را خانه‌ی این و آن دیده بودم و گاهی پیش آمده بود که بازی کنم اما کومودور چیز دیگری بود. شبیه یک کامپیوتر واقعی، چیزی که مطمئن بودم خیلی‌ها توی مدرسه نداشتند. چیز عجیب‌تر این دست‌گاه این بود که یک چیزی شبیه ضبط صوت بهش وصل می‌شد و اگر می‌خواستی بازی خاصی را بازی کنی باید یک شماره را تایپ می‌کردی و بعد یک زمان نسبتن طولانی‌ای را کنار صدای عقب و جلو رفتن نوار بازی منتظر می‌ماندی تا کومودور آن را بارگزاری کند و شروع کنی. چه‌قدر افسانه‌ای بود. «جوی‌استیک» را می‌گرفتم توی دستم و احساس می‌کردم که واقعن پشت آن هواپیمای دیجیتالی نشسته‌ام. یا «سوپر ماریو» که بعدها فهمیدم ترجمه‌اش کرده‌اند به «قارچ خور». نمی‌دانم چند ساعت از کودکی را نشستم پای آن‌ها. بعدها که عمو ازدواج کرد، کومودور را به من و برادرم داد. یادم می‌آید که پدر و مادر از آن به عنوان دست‌گاه جزا و پاداش برای ما استفاده کردند. بچه‌های خوب امروز یک ساعت بازی می‌کنند، بچه‌های بد صبر می‌کنند تا فردا. یادش به خیر …

جالب آن‌که وقتی مشغول تحصیل در رشته‌ی مهندسی کامپیوتر شدم، بازی‌های کامپیوتری به کل از چشمم افتادند و غیر از مواقع نادری، هوس‌شان یک‌سر از سرم پرید. ریا نکرده باشم، این روزها شدیدن مشغول «پرندگان خشم‌گین» شده‌ام که شاید عمیق‌ترین درگیری‌ام با بازی‌های کامپیوتری بعد از دوران پر‌شکوه کودکی باشد. دورانی که اگر‌‌چه به لحاظ تاریخی و اجتماعی سیاه و سفید بود، اما از همه‌ی این بازی‌ها رنگ می‌گرفت. رنگی که تا بخواهی طبیعی بود و حسرتش به دل نسل بازی‌های تحت شبکه و آن‌لاین خواهد ماند.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,