Saturday, 18 July 2015
20 October 2021
دگردیسی در مهاجرت

«راه هم‌دردی، سوال بی‌جواب»

2012 August 15

نازی حسامی/ رادیو کوچه

گرانی در ایران بیداد می‌کند، مردم حتا نمی‌توانند به راحتی غذای روزانه‌شان را تهیه کنند. قیمت نان و گوشت و مرغ و تخم مرغ، سر به فلک کشیده و هر روز بیش‌تر می‌شود. وضعیت مسکن اسف‌بار است. اجاره‌های سنگین و کارمندان و کارگرانی با حقوق اندک که باید از پس این هزینه‌ها برآیند…

مردم آزادی و آرامش برای تفریح و استراحت ندارند. هر روز قوانین سخت‌گیرانه‌تری برای پوشش زنان و مردان تصویب می‌شود. راحتی پوشش ممنوع است. رنگ زیبا ممنوع است. لباس زیبا ممنوع است.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

مردم دچار کسالت و افسردگی شده‌اند. فشارهای اجتماعی و اقتصادی روزافزون، همه را خسته و کلافه کرده است.

وضعیت ایران در عرصه بین المللی هر روز بدتر می‌شود، و مهاجرت‌ها و مسافرت‌ها سخت‌تر.

تحریم‌ها، کار و تجارت را مشکل کرده…

این‌ها برخی از اخباری است که مهاجرانی که دور از وطن زندگی می‌کنند، هر روز درباره ایران می‌بینند و می‌شنوند.

از سوی دیگر، هر فردی، جدای از این شرایط اجتماعی، نگرانی‌های شخصی خود را نیز دارد.

یکی پدر و مادر مسنش را در ایران تنها گذاشته به دنبال کار و تحصیل و زندگی،

یکی همسر یا نامزدش را در خانه چشم به راه دارد،

دیگری نگران وضعیت معیشت خانواده‌اش است که تازه باید او را نیز حمایت کنند،

یکی دیگر عزیزی بیمار را در خانه دارد و از او دور است،

و هزاران و هزاران مسئله، به تعداد همه آدم‌هایی که دور از خانه‌شان به سر می‌برند،

و این روزها هم اخبار دردآور زلزله آذربایجان که دل هر هم‌وطنی را به درد می‌آورد.

دردها همیشه هستند، اما آن‌چه درد را، چه برای دردمند و چه برای آن‌که شاهد درد است، سبک‌تر می‌کند، ابراز هم‌دردی و یاری است. و وقتی راه برای هم‌دردی، دشوار یا گاهی بسته است، این درد، چه برای صاحب درد و چه برای شاهد آن، سخت‌تر می‌شود.

بگذارید مسئله را به زبانی ساده بیان کنم. به عنوان کسی که از این دردها دور است (گرچه دردهای مخصوص زندگی دور از خانه را دارد)، در ابراز هم‌دردی دچار نوعی شرمند‌‌گی و تناقض هستم که نمی‌دانم چطور با آن کنار بیایم.

هر وقت که راحت در خیابان‌های این شهر قدم می‌زنم، با هر لباسی که می‌خواهم، هر وقت در یک بار کوچک می‌نشینم، هر وقت از یک گردش ساده، احساس آرامش می‌کنم، در انتهای خوش‌حالی‌ام نوعی شرم هست. احساس خجالت می‌کنم نسبت به آن دسته از دوستانم، خانواده‌ام، و هم‌وطنانم که همین آرامش ساده را ندارند اما نمی‌دانم که چه باید کرد؟

حرف‌ها زیاد است. گروه‌های مجازی به اصطلاح اصلاح‌گر فراوان است. شعارها و مقاله‌ها در رادیو و تلویزیون و انواع فضاهای مجازی زیاد به چشم می‌خورد. اما هم‌دردی که به واقع موثر باشد و از درد صاحب درد بکاهد، چندان دیده نمی‌شود.

هر وقت که راحت در خیابان‌های این شهر قدم می‌زنم، با هر لباسی که می‌خواهم، هر وقت در یک بار کوچک می‌نشینم، هر وقت از یک گردش ساده، احساس آرامش می‌کنم، در انتهای خوش‌حالی‌ام نوعی شرم هست

در چنین شرایطی به راستی مستاصل می‌شوم. از ابراز هم‌دردی شرم می‌کنم، چون گویا هیچ سودی ندارد. خود را شبیه کسی می‌بینم که بیرون گود نشسته و  چون دستش به کاری نمی‌رسد فریاد می‌کند و هر چه فریاد کند، صدای ضعیفی است که از دورها به گوش می‌رسد.

البته قصد ما در این‌جا، وارد شدن به بحث‌های بنیادی در این موضوع نیست. بحث‌هایی مانند این‌که اعضای هر اجتماع الگوی تفکری و رفتاری خاص خود را در پیش می‌گیرند و شاید الگوی رفتاری همگی ماست که چنین وضعیتی را موجب شده و در واقع آن را بر خود پذیرفته‌ایم. نمی‌خواهیم در این‌جا ریشه‌های تاریخی ظلم‌پذیری یا نبود حس هم‌کاری و هم‌راهی کافی و لازم را بررسی کنیم. نگاه ما بیش‌تر به اقدامات فوری و عملی است که می‌توان برای کمک به شرایط موجود انجام داد. و البته قصدمان زیر سوال بردن و کوچک جلوه دادن تلاش‌های موثر هم نیست. در مواردی بسیار اندک، اقدماتی عملی انجام می‌شود که می‌تواند به راستی گره‌گشا هم باشد. اما این قدم‌ها آن‌قدر موردی و کم‌یابند که این خلا بزرگ را پوشش نمی‌دهند. خلایی که میان احساس نیاز به هم‌دردی و روش‌های موثر و عملی برای ابراز آن وجود دارد.

چند روز است که این مطلب را نوشته‌ام و وقتی به این نقطه از متن می‌رسم دیگر حرفی برای ادامه نمی‌ماند. ناگهان ذهنم پر می‌شود از اتفاقات مهم در سال‌های اخیر در ایران. حرکت‌های مردمی در زمان انتخابات، فشارهای اجتماعی و سیاسی، مشکلات بین‌المللی، تحریم‌ها، وضعیت سخت اقتصادی و مشکلات معیشتی، بلایای طبیعی…

و از خودم می‌پرسم کسانی که دور بودند، با وجود ناراحتی و تمایل‌شان به ابراز هم‌دردی، چه باید می‌کردند، چه کردند و چه می‌توانستند بکنند؟

به خودم جواب می‌دهم، انعکاس بین‌المللی اخبار داخل کشور و جلب نظرها به ایران، کار مهمی بود که ایرانیان خارج از کشور، نقش مهمی در آن داشتند. تشکیل برخی انجمن‌های حمایت از حقوق اقشار مختلفی که تحت ظلم و فشار بودند، قدم خوبی بود. در مواردی مثل زلزله، جلب کمک‌های مردمی از اقصا نقاط جهان، بی‌اثر واقع نشد… و بعد از خودم می‌پرسم دیگر چه؟ و این‌جاست که دوباره مطلب، ناتمام می‌ماند…

من به واقع، حرفی بیش‌تر و پایانی برای این موضوع ندارم. آن‌چه انجام می‌شود، کافی نیست اما شاید هم نتوان کار بیش‌تری کرد. جوابم تنها «نمی‌دانم» است و این ندانستن، مرا مستاصل و شرمنده می‌کند.

شاید این حرف‌ها، تنها بهانه‌ای برای سبک کردن این احساس شرم و درد باشد. دردی که از عدم توانایی برای ابراز هم‌دردی موثر ناشی می‌شود.

این سوال از ذهنم بیرون نمی‌رود که چگونه می‌توانیم، عملن با هم‌وطنان خود هم‌دردی کنیم؟ همدردی که نتیجه‌اش به حال همه ما موثر باشد؟

شاید طرح یک سوال بی‌جواب، کار شایسته ای نباشد. اما این سوالی بود که باید مطرح می‌شد…

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,