شنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۴
14 October 2016
هفت‌سنگ

«محصول بازی گذشتگان»

۱۳۹۱ شهریور ۰۸

رضا حاجی‌حسینی/ رادیو کوچه

بازی روزگار، بازی غریبی‌ست. بازی‌ای که ممکن است آدم را تا مدت‌ها یا حتا برای همیشه، از سال‌های کودکی و سرزمین کودکی‌اش دور کند. البته این سرنوشت عده‌ی زیادی از مردمان جهان است و «من راوی» و شماری از هم‌نسلی‌هایش را هم در بر‌می‌گیرد.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

من راوی وقتی این روزها در جست‌و‌جوی بازی‌ها می‌رود به سال‌های کودکی، در کوچه ‌پس‌کوچه‌های خاطرات شهرش گم می‌شود. بعد بعضی دوستانش را از پس سال‌ها پیدا می‌کند و در خیال با آن‌ها حرف می‌زند. آن‌ها در این خیال شیرین، خاطره‌های مشترک‌‌شان را با هم مرور می‌کنند.

در واقعیت اما من روای، هم‌چنان تنها نشسته‌‌ است در جایی بسیار دور از آن کوچه‌ها و خیابان‌ها و در این تنهایی، خاطره‌ها را دوره می‌کند. خاطره‌هایی که از دهه‌ی شصت روزگار او می‌آیند و در ادامه‌ی هفت‌سنگ پیشینش هستند. من راوی می‌گوید:

روزهای اولی بود که به محله‌‌ی جدید نقل مکان کرده بودیم. آن روزها با مادرم می‌رفتیم تا محله را کشف کنیم. کوچه‌ها خلوت بود. من هفت ‌ساله بودم آن زمان و در این گشت و گذارها، چشمم می‌گشت برای پیدا کردن بچه‌های هم‌سن و سال تا برای خودم هم‌بازی پیدا کنم. از همان موقع عاشق‌بازی بودم. هنوز هم هستم. نمی‌دانم این میل و اشتیاق من به بازی چرا از سرم نمی‌افتد. گاهی فکر می‌کنم شاید در سال‌های کودکی (چون پدر اجازه نمی‌داد) چنان‌که باید و شاید بازی نکرده‌ام و حالا قرار است این میل تا آخر عمر یا حتا پس از آن با من بیاید.

در آن جست‌و‌جو‌ها اما بچه‌ها کم‌کم پیدا شدند و با هم دوست شدیم. من فکر می‌کردم این من بوده‌ام که آن‌ها را پیدا کرده‌ام و آن‌ها هم هر کدام‌شان معتقد بودند که کشف من، کار خودشان بوده. هنوز هم اولین لحظه‌ی دیدن بعضی از آن‌ها را به‌خاطر دارم. با مادرم بودم. داشتیم می‌رفتیم پست‌خانه تا به سنت آن روزها تمبر بخریم برای جمع کردن که از مقابل یکی‌شان گذشتم. به هم لب‌خند زدیم و در این لب‌خند، انگار قول و قرارهای‌مان را گذاشتیم. چند روز بعد هم‌دیگر را پیدا کردیم و تا سال‌های سال دوست ماندیم. در سال‌های اول، رفیق گرمابه و گلستان بودیم. بعد رفیق گاه‌به‌گاه و به هنگام فراغت شدیم و حالا، رفیق بی‌خبریم. بازی سرنوشت ما را از هم جدا کرد و این بازی‌ای است که با خیلی‌ها می‌کند.

دوست دیگری بود که مثل من تازه‌وارد محله بود و چند وقتی بعد از ما به آن محل آمد. از ما کوچک‌تر بود و من قبل از این‌که ببینمش، تعریفش را شنیده بودم. یک روز تازه داشتم از سر کوچه به طرف پاتوق‌مان می‌رفتم و به میانه‌های راه رسیده بودم که ناگهان پسری بور و عینکی با یک توپ «چهل تکه» در دست، مقابلم «سبز» شد‌‌ (این سبز را توی گیومه گذاشتم تا تاکید کنم بر جنبشی که می‌دانم او هم طرف‌دار آن است.) او بی‌مقدمه گفت: «آقا پسر فوتبال می‌کنی؟»

من داشتم به این فکر می‌کردم که آیا «فوتبال می‌کنی» همان فوتبال «بازی می‌کنی» است یا نه و هنوز جوابش را نداده بودم که دو ‌آجر یک طرف گذاشت و دو آجر یک طرف دیگر و مشغول بازی شد. و من هنوز داشتم فکر می‌کردم که من کی گفتم بازی می‌کنم که خودم خبر ندارم. در ضمن این اولین باری بود که من با توپ چهل‌تکه فوتبال بازی می‌کردم.

بازی روزگار این دوست را هم مثل خیلی از آن بچه‌محل‌ها یا به عبارت به‌تر همه‌شان از من جدا کرد و حالا جز یادشان چیزی با من نیست، در حالی‌که هیچ‌کدام‌مان چنین روزهایی را حتا به خواب هم نمی‌دیدیم.

من راوی فکر می‌کند که روزهای تلخ دهه‌ی شصت و روز‌های تلخ‌تر امروز سرزمینش، همه، محصول بازی‌ گذشتگان است. تا بازی امروز ما، چه آینده‌ای برای دیگران بسازد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,