Saturday, 18 July 2015
27 November 2021
هفت‌سنگ

«خاطره‌های موشکی»

2012 September 19

رضا حاجی‌حسینی/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

چند وقت پیش، بعد از سال‌های سال، یک موشک کاغذی درست کردم برای دخترم؛ متعجب از این‌که با وجود گذشت ده‌ها سال از درست کردن آخرین موشک کاغذی، ساختنش مثل آب خوردن بود برایم. همان خطوط، همان تا کردن‌ها و همان شکل پرواز. تازه هنوز به یاد داشتم و دارم که چه باید بکنی تا موشکت بیش‌تر بچرخد و دیر‌تر زمین‌گیر شود.

این‌ها همه از شیرینی‌های جریان بود اما تلخی‌هایی هم در این میان وجود داشت. بازی‌ای که در روزگار کودکی هیجان‌زده‌ات می‌کرد، حالا برایت حسرت‌انگیز است و نوستالژیک. به هر حال، داستان هفت‌سنگ ما، داستان موشک‌بازی است.

آن‌ها که بزرگ‌شده‌ی سال‌های جنگ ایران و عراقند، موشک‌بازی را بیش‌تر با تخیل جنگنده‌ها و بمباران و گریز و هلاکت و شهادت آموخته‌اند. راوی هم که یکی از همان بزرگ‌شده‌ها‌ست، ماجرایش همین است و حالا که دوباره موشکی به آسمان پرتاب کرده است، صداهایی از همان روزها در گوشش می‌پیچد. عملیاتی در خاک عراق و بر فراز بغداد یا بر آسمان شهری از شهرهای ایران، برای فراری دادن هواپیماهای دشمن. دشمنی که حکومت ایران بعد از گذشت 20 و چند سال از پایان جنگ، هم‌چنان از حضورش می‌گوید و معتقد است که هنوز دست از سرش برنداشته، اما زیادند کسانی که این حرف را باور نمی‌کنند.

برگردیم به موشک و موشک‌بازی. یکی از اولین موشک‌ها را برای راوی، دختری از اهل فامیلش درست کرده بود که مثل پسرها بود در آن روز و روزگار. شیطنتی در وجودش بود اساسی. فوتبال بازی می‌کرد. خوب هم بازی می‌کرد. راوی که کوچک بود او بزرگ بود اما مختصات بودنش جوری بود که یک‌طوری علاقه‌‌ را بر‌می‌انگیخت. خوب بود و به اندازه‌ی خوبی‌اش، سرنوشت با او بد کرد. راوی یک بار با او به نمایشگاهی از جنگ رفته بود و از دیدن حوضی که آب سرخ در آن می‌آمد و می‌رفت، شوکه شده بود. او به راوی گفته بود: «این خون است.» بعد دقیق نگاهش کرده بود. ترس را که دیده بود، گفته بود: «شوخی کردم. آبی است که رنگش کرده‌اند.»

آن روز که او برای راوی موشک درست کرده بود، اول صدای هلی‌کوپتری در آسمان آمده بود. بچه‌های محله‌ی آن‌ها که جایی اطراف کرج بود، بیرون دویده بودند دنبال هلی‌کوپتر و جیغ زده بودند، دست تکان داده بودند، شعار داده بودند و خندیده بودند. راوی همه‌ی این‌ها را وقتی دیده بود که او دستش را گرفته بود و سریع‌تر از آن‌چه فکرش را بکند، به کوچه برده بود.

سر و صدای هلی‌کوپتر که دور شده بود و از کوچه که برگشته بودند، دخترک نشسته بود و در آن روزگار بی‌کاغذی، یک عالمه کاغذ را صرف درست کردن موشک کرده بود. پیش از آن، دیگرانی هم برای راوی موشک درست کرده بودند؛ از جمله پدرش، اما موشک‌هایی که او ساخته بود، چیز دیگری بودند و خاطره‌ی آن موشک‌ها تا امروز و تا همیشه در خاطر راوی خواهد ماند.

در این‌جا اما در این سرزمین دور از ایران، در مالزی، راوی هنوز موشک کاغذی دست بچه‌ها ندیده‌ است، گر‌چه تردیدی ندارد که آن‌ها هم برگه‌های دفترشان را موشک می‌کنند و به آسمان می‌فرستند. با هم بازی می‌کنند، مسابقه می‌دهند، می‌خندند و شادی می‌کنند. گر‌چه بی‌تردید موشک‌بازی آن‌ها با ورژن ایرانی‌‌اش تفاوت‌های اساسی دارد. در بازی آن‌ها، به احتمال قریب به یقین خبری از جنگ دو ملت نیست. جنگنده‌های‌‌شان جایی را بمباران نمی‌کند، کسی شهید نمی‌شود و خشونت، کم‌تر راهی به بازی‌ها‌شان دارد. این‌جا بچه‌ها اغلب به شادی مشغولند و دشمنی در کمین‌شان ننشسته است.

حتمن کسانی هم خواهند بود تا برای آن‌ها خاطره‌‌های موشکی بسازند که تا روزگار پیری همراه‌شان بماند. بعضی تصویر‌ها، هیچ‌وقت از خاطر آدم نمی‌روند. دلیل و توضیح خاصی هم برای این مساله وجود ندارد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,