Saturday, 18 July 2015
26 November 2021
هفت‌سنگ

«خاطره‌ها، ترانه‌ها، بازی‌ها»

2012 September 23

رضا حاجی‌حسینی/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

اهل ترانه و ترانه‌بازی‌ اگر باشید (در این‌جا منظور هم «ترانه» است و هم آهنگ)، ما «ف» را نگفته شما حتمن رسیده‌اید «فرح‌زاد» و ‌حالا نشسته‌اید خاطرات‌تان با ترانه‌ها را دوره می‌کنید؛ خاطره‌هایی که مثل موسیقی در ایران، هم مجاز دارند و هم ممنوع.

روزی روزگاری پیش از این، ترانه‌های ممنوع روی کاست و پنهان از چشم دیگرانی که گاه حتا پدر و مادر‌ها بودند، دست به دست می‌شدند. جالب این‌که حالا هم سر چهار‌راه‌ها در تهران، دست‌فروش‌ها سی.دی چنین ترانه‌هایی را می‌فروشند.

ترانه‌ها ‌(در این‌جا منظور آهنگ و صداست)، معمولن خاطره‌‌ها می‌سازند. این‌که ترانه‌ای در جای خاصی یا هنگام بازی خاصی، در غم یا شادی شنیده شده باشد، می‌شود خاطره‌ی آن ترانه. به این ترتیب یک ترانه شخصیتی متمایز از دیگر ترانه‌ها و آوازها پیدا می‌کند و آن‌چه هنگام دوباره شنیدنش حس خواهد شد، متفاوت خواهد بود با احساس دیگر آدم‌هایی که همان ترانه را شنیده‌اند یا قرار است بشنوند.

برای ما اما اسباب‌بازی و اسباب بازی‌های دور همی شدن ترانه‌هاست که مهم است. گاهی جمع دوستان، ترانه‌ای انتخاب می‌کنند تا با هم هم‌خوانی کنند و خاطره‌های‌شان را دوره کنند. این جریان شرقی و غربی هم نمی‌شناسد و در میان اقوام و ملت‌های مختلف رایج است.

یک شکل دیگر بازی با ترانه‌ها هم با «کارائوکه» (Karaoke) انجام می‌شود که ابزاری است سرگرم‌کننده‌، برای دوستداران آوازخوانی. کارائوکه از طریق یک صفحه‌ی نمایش و یک میکروفون، این امکان را برای افراد مبتدی فراهم می‌کند، تا هنگام پخش موسیقی بی‌کلام آوازهای مشهور، اشعار آن‌ها را روی صفحه‌ی نمایش ببینند و با میکروفن به ضبط صدای خود بپردازند. این دستگاه اولین بار در آمریکا اختراع شد و بعدها، ژاپنی‌ها آن را تکمیل کردند.

ترانه‌ها اما گاهی هذیان گویی‌هایی هم به دنبال می‌آورند که از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به «هذیان گویی‌های یک ترانه‌باز» اشاره کرد. سیر این هذیان‌گویی‌ها می‌تواند به این ترتیب باشد:

وقتی می‌گویی ترانه‌بازی، یاد «ستاره‌بازی» می‌افتم:

«وقتی یادت همه‌جا خاطره‌سازی می‌کنه/ چشم من به یاد تو ستاره‌بازی می‌کنه»

وقتی هم که یاد ستاره‌بازی می‌افتم، بی‌اختیار کتاب «سال صفر» را جلوی چشمانم می‌بینم و پوستر چند در چند متر «اردلان سرفراز» را بر دیوار غرفه‌ی «ورجاوند» در نمایشگاه کتاب نمی‌دانم چند سال پیش. کلمه‌ی ورجاوند مرا یاد شعر «شهر سنگستان» از «مهدی اخوان ثالث» می‌اندازد. آن‌جا که می‌گوید:

«…

نشانی‌ها که می‌بینم در او بهرام را ماند

همان بهرام ورجاوند

….»

شاید اولین بار این کلمه را در این شعر شنیدم یا شاید اولین بار این شعر باعث شد به این کلمه‌‌- که از نظر من بسیار خوش‌آهنگ است- توجه بیش‌تری کنم. و با اخوان به «کتیبه» می‌رسم:

«…

کسی راز مرا داند

که از این رو به آن رویم بگرداند

….»

و با کتیبه، به یاد «پل»‌ می‌افتم:

«با تن خزیدم

رو سنگ و رو خار

با تن مثل مار

 یه مار زخم‌دار

اون طرف اما

مثل همین ور

خالی‌ترم بود

اون که خواب می‌رفت

چشمای مات و

 بی‌باورم بود»

و این ناباوری چشم‌ها، همیشه در ترانه‌های «اردلان» به چشم می‌خورد:

«توی بهت چشم من/ درد ناباوریه

فصل سرد عشق ما/ رنگ خاکستریه»

راست می‌گوید. «وقتی که عاطفه رو/ می‌شه به آسونی خرید» دیگر انسان به چه چیز باید اطمینان داشته باشد؟ چه چیز را باور کند؟ عشق را؟ بر فرض که خود را غرق دریای عشق کردی… بر فرض که «هم‌سفر عشق شدی و مرد سفر»‌، چه فایده؟ روزی می‌رسد که معشوق می‌گوید: «منو ببخش عزیزم/ که از تو می‌گریزم»‌، «کاروان به راه می‌افتد، جرس فریاد می‌کند و عمر قصه به سر می‌رسد»‌ و «یا باران به پایان می‌رسد و پرنده از برج پیر پر می‌کشد» اما «در طریقت ما کافری‌ست رنجیدن»‌. معشوق ما آزاد است که بماند یا برود:

«بگذار تا همان موج غریب و خسته و سرگردان

در گیر و دار دربه‌دری‌ها باشم

بگذار چون پرنده رها باشم!

بگذار این پرنده رها باشد!»

اگر ماند لطفش شامل حال ماست و اگر رفت:

«عیب از ما بود از یاران نبود

تا که یاری یار شد، بی‌زار شد»

ترانه‌بازی‌ها کرده‌ایم با یاران در راه‌رویی باریک با آسمانی از آجر و خورشیدی از لامپ مهتابی و افقی از دیوار. ترانه‌بازی یعنی عصرهای مشاعره با ترانه‌های «داریوش» و کشف رمز راه من ….

بازی‌ای بود با شعر‌ها و ترانه‌ها از کودکی تا امروز. «جوانی کجایی که یادت به‌خیر …»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , ,