Saturday, 18 July 2015
26 November 2021
گردونه مهر

«اسطوره گیل‌گمش»

2012 October 23

پیمان عابدی/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

«گیل‌گمش» یکی از قدیمی‌ترین و مشهورترین آثار حماسی ادبیات تمدن‌های باستانی بین‌النهرین است که قدمت آن به هزاره‌ی دوم پیش از میلاد می‌رسد. این حماسه به لحاظ قدمت و درون‌مایه اهمیت فراوانی دارد و از اولین نمونه‌های داستان‌های حماسی است که در حدود هزار و پانصدسال پیش از حماسه هومر سروده شده است و از نظر درو‌ن‌مایه نیز حاوی مضامین فلسفی و اخلاقی در باب نگرش انسان‌های باستان به جهان است. گیل‌گمش فرمان‌روای نیمه الاهی و جوان در شهر «اوروک»(بین‌النهرین)، از مادری الاهه و پدری کاهن به دنیا آمد. او در زیبایی و نیرومندی یکتا بود و از این‌که کسی را شایسته‌ی عشق یا نبرد نمی‌یافت هم‌واره احساس دل‌تنگی می‌کرد. او پادشاهی مستبد بود که دوسوم وجود او ایزدی و یک سوم آن انسان‌گونه بود. حماسه‌ی گیل‌گمش با ذکر موفقیت‌ها و کارهای قهرمان آن آغاز می‌شود، به گونه‌ای که سراینده وی را مردی بزرگ در عرصه دانش و خرد معرفی می‌کند:

«او پهلوانی بود که همه چیزها بر وی آشکار بود و پادشاهی بود که تمام کشورهای جهان را می‌شناخت. مردی خردمند بود، درون رازها را می‌دید و از چیزهای نهان آگاه بود. خدایان در هنگام آفرینش گیل‌گمش به او بدنی بی‌عیب دادند.  «شاماش» خورشید باشکوه، به وی زیبایی بخشید و «اداد»(خدای طوفان) او را از شجاعت برخوردار ساخت. خدایان بزرگ زیبایی او را از کاستی پیراستند و در جای‌گاهی برتر از دیگران نهادند.» اما شهروندان «اروک» سرزمینی که گیل‌گمش فرمان‌روای آن بود، هنگامی که ظلم و جور او از حد می‌گذرد، نزد ایزدان شکایت می‌برند، ایزدان شکایت آن‌ها را اجابت کرده وپهلوانی هم‌زاد به نام «انکیدو»را که رقیب گیل‌گمش باشد می‌آفرینند. گیل‌گمش و انکیدو پس از یک نبرد آغازین، سخت با هم دوست می‌شوند. در واقع گیل‌گمش پیش از آن‌که «انکیدو» را ببیند موجودی ناکامل است. چون به «انکیدو» برمی‌خورد نیمه‌ی گم‌شده‌ی خود را می‌یابد. شباهت آن دو به یک‌دیگر آن‌قدر زیاد است که هنگامی که با هم در میدان شهر «اوروک» در میان مردم ظاهر می‌شوند، حتا مردم عادی هم آن را درمی‌یابند و حیران می‌شوند و زمزمه‌کنان می‌گویند: «چقدر آن دو به هم می‌آیند» یا «اکنون گیل‌گمش جفت خود رایافته است.» بعد از این یگانگی گیل‌گمش مراحل انسانی را می‌پیماید و در جهت والایی خود گام برمی‌دارد؛ حتا به آن‌جا می‌رسد که با حمایت «انکیدو» به جنگ غول پلیدی، که سال‌هاست از وجودش آگاه است اما خود را به ناآگاهی می‌زند، می رود و این غول را که جز نیروهای اهریمنی خودش نیست، از میان برمی‌دارد. یعنی در حقیقت بر علیه خود قیام می‌کند و خود را از شرارت و پلشتی می‌رهاند. در راه بازگشت پیروزمندانه، الاهه‌ی عشق یعنی «ایشتر» به گیل‌گمش دل می بندد ولی پهلوان از عشق او سر بازمی‌زند. ایشتر هم گاو آسمان را برای نابودی گیل‌گمش و انکیدو می‌فرستد که به دست آن‌ها کشته می‌شود. در همین زمان است که انکیدو بیمار می‌شود و گیل‌گمش که اکنون به هیات انسانی وارسته درآمده، تلخی رنج و بن‌بست مرگ را درمی‌یابد و حتا بر مرگ هم‌زاد خویش دردمندانه می‌گرید و مرثیه‌های اندوه‌بار می‌خواند. از آن پس ذهنیتی فلسفی می‌یابد و گرفتار پرسش‌های بسیاری می‌شود که ذهن او را احاطه کرده‌اند و از همین زمان است که آوارگی‌های او آغاز می‌شود.

 آن‌گاه در جستجوی گیاه جاودانگی نزد «اوتنه‌پیشتیم» تن‌ها انسان بی‌مرگ می‌رود. «اوتنه‌پیشتیم‌ نیکوبخت‌ که‌ در «دیلمون»‌، بهشت‌ سومریان‌، «سرزمین‌ پگاه‌ خورشید» می‌زید، رازجاودانگی‌اش‌ را که‌ هدیه‌ی‌ خدایان‌ است‌ بر او فاش‌ می‌کند و سپس‌ می‌گوید: «آن‌چه‌ را که‌ در این‌جا می‌جویی‌، نمی‌یابی‌.» درنامیرایی‌ اوتناپیشتیم‌ رازی‌ نهفته‌ است‌که‌ گیل‌گمش‌ آشکارا معنای‌ رمزیش‌ را درنمی‌یابد. اوتناپیشتیم‌ به‌گیل‌‌گمش‌ می‌گوید خدایان‌ خواستند که‌ تن‌ها سه‌ تن‌: او و همسرش‌ و قایق‌‌ران‌، هرگز نمیرند تا بر دوران‌ پیش‌ از وقوع‌ طوفان‌ که‌ دیگر مردمان‌ را به‌ کام‌ مرگ‌ فرو برد، گواهی‌ دهند. از‌ این‌رو وی‌ (و دوتن‌ دیگر) از میان‌ همه‌ی‌ آدمی‌‌زادگان‌ بی‌مرگ‌ شده‌اند و خدایان‌اند که‌ بی‌مرگی‌ را به‌ آنان‌ هدیه‌ کرده‌اند. به‌ سخنی‌ دیگر وی ‌بی‌‌مرگ‌ شده‌، چون‌ از طوفانی‌ که‌ شش‌ روز و هفت‌ شب‌ به‌ درازا کشیده‌، جان‌ به‌ سلامت‌ برده‌ و با کشتی‌ که ‌ساخته‌ بود (و موجودات‌ برگزیده‌ای‌ که‌ در آن‌ گردآورده‌ بود) از طوفان ‌گذشته‌ است‌. معنای‌ رمزی‌ پیام‌ این‌ است‌ که‌ اوتناپیشتیم‌ از عهده‌ی‌ امتحانی‌ سخت‌ برآمده‌ است‌. این‌ امتحان‌ به‌ آزمونی‌ رازآموزانه‌ می‌ماند که‌ هر که‌ در آن‌ توفیق‌ یافت‌، نظرکرده‌ی‌ خدایان ‌می‌شود و شایسته‌ی‌ هم‌نشینی‌شان‌. گیل‌‌گمش‌ به‌ رازی‌ که‌ دراین‌ پیام‌ هست‌، پی‌ نمی‌برد و افسرده‌ و نومید از سخنان‌ ‌اوتناپیشتیم‌ برآن‌ می‌شود که‌ به‌ سرزمینش‌ بازگردد. در این‌ هنگام، ‌اوتناپیشتیم‌ گویی‌ به‌ قصد آن‌که‌ حجت‌ را بر گیل‌‌گمش‌ تمام‌ کند، به‌ او می‌گوید برای‌ آن‌که‌ بدانیم‌ شایسته‌ی‌ زیست‌ جاویدی‌ یا نه‌، ازخدایان‌ بخواه‌ که‌ کرم‌ و عنایت‌ کنند و نگذارند که‌ شش‌ شبانه‌‌روز(شش‌ روز و هفت‌ شب‌) ،درست‌ به‌ اندازه‌ی‌ زمانی‌ که‌ طوفان‌ می‌خروشید، بخوابی‌ و بیدار بمانی‌ یعنی‌ از مرگ‌ ظاهری‌ برهی‌. چون‌ خواب‌، همانند مرگ‌ است‌.
بنابراین‌ شب‌بیداری‌ و شب‌زنده‌داری‌ آزمونی‌ باطنی‌ است‌ که ‌اوتناپیشتیم‌ می‌خواهد گیل‌‌گمش‌ را بدان‌ بیازماید، اما گیل‌گمش‌‌ شش‌ روز و هفت‌ شب‌ یک‌‌نفس‌ می‌خوابد و در بیداری ‌از بخت‌ بدش‌ می‌نالد و به‌ زاری‌ می‌گوید: «اوتناپیشتیم‌ چه‌ بایدکرد، به‌ کجا روم‌؟ دیو پیکرم‌ را به‌ غلبه‌ فرو گرفته‌ است‌، در اتاقی‌که‌ می‌خوابم‌ مرگ‌ جای‌ گرفته‌ است‌، به‌ هرجا که‌ می‌روم‌، مرگ‌ هم‌ همان‌جاست‌.»

گیل‌‌گمش‌ به‌ پوچی‌ تلاشش‌ پی‌ می‌برد و یقین‌ می‌کند که‌ مانند انکیدو خواهد مرد و بنابراین‌ چاره‌ای‌ جز بازگشت‌ به‌ سرزمینش‌ ندارد، اما در آخرین لحظه‌، اوتناپشتیم‌ به‌ تلقین‌ همسرش‌، سری‌ از«اسرار خدایان‌» را به‌ گیل‌‌گمش‌ فاش‌ می‌کند، یعنی‌ نشانی‌چشمه‌ای‌ را می‌دهد که‌ در قعرش‌، گیاه‌ معجز جاودانگی‌ می‌روید که‌ هرکه‌ از آن‌ بخورد، جوانیش‌ را بازمی‌یابد. گیل‌‌گمش‌ پس از طی سی منزل به آن گیاه معطر می‌رسد اما پیش از او ماری‌ گیاه‌ را می‌رباید و با خوردنش‌ پوست‌ می‌اندازد و جوان‌ می‌شود. آن‌گاه گیل‌گمش درمی‌یابد که جاودانگی نصیب او نیست و هم‌چون انسان سرانجامی جز مرگ ندارد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,