Saturday, 18 July 2015
08 December 2021
گردونه مهر

«افسانه‌ی سلامان و ابسال»

2012 November 06

پیمان عابدی/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

«سلامان و ابسال» داستانی رمزی است که در قرن سوم هجری قمری به دست «حنین بن اسحاق» از یونانی به عربی ترجمه شده است. هم‌چنین «عبدالرحمان‌ جامی» نیز یکی از منظومه‌های «هفت اورنگ» مشهور خود را در باب همین داستان سروده است. «شیخ الرییس ابن سینا» در اواخر کتاب «اشارات» درباره‌ی مقامات‌ عارفان می‌گوید: «اگر از اهل عرفان هستی پس چون داستان سلامان و ابسال را شنیدی اگر می‌توانی رمز آن را بگشا و حل نما». وجود روایت‌های مختلف از داستان سلامان و ابسال، سبب شد شارحانی چون «فخر رازی» و «خواجه نصیر طوسی» درشرح این سخن ابن سینا دچار حیرت و تردید شوند. امام فخر رازی در شرح این اشارات، این عبارت ابن سینا را چیستان نامیده است. خواجه نصیر طوسی نیز در شرح این عبارت، پس از کندوکاو بسیار به روایت‌های مختلفی از سلامان و ابسال دست پیدا می‌کند.

روایت اصلی این افسانه که توسط حنین بن اسحاق از یونانی ترجمه شده این چنین است:

در گذشته‌های دور پیش از توفان آب و آتش، پادشاهی به نام «هرمانوس» بر یونان فرمان می‌راند و مشاوری حکیم و زاهد به نام« قالیقولاس» داشت. پادشاه در عین دوری از معاشرت با زنان، آرزومند داشتن فرزند بود و سرانجام با تدبیر حکیم بدون واسطه مادر، پادشاه صاحب فرزندی شد که او را «سلامان» نامید و به دایه‌ای زیباروی و جوان به نام «ابسال» سپرد. چون سلامان به سن بلوغ رسید، عشقی میان او و ابسال پدید آمد که به انکار و ملامت شاه و حکیم انجامید. سلامان برای رهایی از ملامت به هم‌راه ابسال به جزیره‌ای دوردست گریخت. پادشاه به کمک شیئی که در اختیار داشت از حال آن دو باخبر شد و آن‌چه مورد نیازشان بود، به جزیره فرستاد؛ به امید این که سلامان از کار خود پشیمان شده، به نزد شاه بازگردد. اما چون مدتی گذشت و سلامان از ابسال دست نکشید، پادشاه تدبیری اندیشید تا سلامان قدرت برخورداری از وصال ابسال را از دست بدهد. سلامان در رنج بسیار افتاد و عذرخواهانه نزد شاه رفت و چون شاه پذیرفتن عذر او را به ترک ابسال مشروط کرد، سلامان به جزیره بازگشت و شب‌هنگام دست در دست ابسال در دل دریا فرو رفت. شاه به دریا فرمان داد ابسال را فرو برد، اما به سلامان آسیبی نرساند. سلامان پس از آگاهی از مرگ ابسال بی‌قرار و ناامید شد و شاه از حکیم خواست برای نجات سلامان تدبیری بیندیشد. حکیم سلامان را به غار محل عبادتش برد و با روزه‌داری و ریاضت تعالیمش را آغاز کرد. چون سلامان از دوری ابسال بسیار بی‌تاب بود، حکیم ابتدا جامه‌ی ابسال را بر تن سلامان پوشانید، آن‌گاه صورتی خیالی از ابسال ظاهر کرد تا سلامان آرام گیرد. پس از آن، گاه‌گاه از زیبایی جمال «زهره»، رب‌النوع عشق برای سلامان سخن می‌گفت و سرانجام چون از آمادگی سلامان اطمینان یافت، جمال زهره را برایش آشکار کرد. سلامان عاشق جمال زهره شد و از عشق ابسال دست برداشت. چون کدورت عشق ابسال از بین رفت، سلامان شایسته پادشاهی شد. پس پدر او را بر تخت نشاند و برای او از سایر شاهان بیعت گرفت.

روایت دیگر داستان دو برادر است به نام‌های سلامان و ابسال. هم‌سر سلامان دل‌باخته‌ی ابسال شد و قصد اغوای او را داشت. ابسال به خواسته او تن درنداد اما همسر سلامان از خواهرش خواست تا به هم‌سری ابسال درآید و به ‌خواهرش گفت من ابسال را هم‌سر تو برنگزیده‌ام که تن‌ها ویژه تو باشد بدون‌ آن‌که من از او کام دل برگیرم. بدین‌گونه شب‌ عروسی، هم‌سر سلامان در بستر خواهرش جای گرفت. اما شب‌هنگام برقی آسمان را روشن کرد و ابسال چهره‌ی هم‌خوابه را دید و از پیش او بیرون رفت. او تصمیم به جلای‏ وطن گرفت؛ با اجازه‏ی سلامان به عزم کشورگشایی پای در رکاب‏ نهاد؛ شرق و غرب را تسخیر کرد. اما زن سلامان، ابسال را فراموش نکرد. هنگامی‌که لشکر دشمن‏ قصد حمله به سرزمین سلامان کرد، سلامان، برادر خود ابسال را در راس سپاهی برای مقاومت به مقابل دشمن فرستاد. زن‏ سلامان، سرداران سپاه را با رشوه وادار کرد که به ابسال خیانت کنند و ابسال شکست خورد. سربازان گمان کردند که ابسال مرده است و رهایش‏ کردند. آهویی پیدا شد، رحمش آمد، پستان خود را در دهان ابسال‏ گذاشت و شیر داد؛ ابسال خوب شد، نزد برادرش سلامان آمد، اما دید که وی را دشمنان زندانی کرده‏اند. ابسال، برادرش را آزاد کرد و سلطنت را به او برگرداند. زن‏ سلامان کسانی را مجبور کرد که ابسال را زهر دهند و او را نابود کنند. سلامان پس از مرگ برادر، سلطنت را به یکی از نزدیکان‏ خود سپرد و به ریاضت پرداخت. وی با الهام غیبی راز مرگ برادر را فهمید و برای انتقام، هم‌سر خود و خدمت‌کار و آشپز ابسال را با همان زهری که برای مسموم کردن ابسال به کار برده‏ بودند، از بین برد.

خواجه نصیر طوسی این روایت دوم را مورد نظر ابن سینا دانسته و آن را تاویل کرده است. دراساس، قصه‌های رمزی در ادبیات عرفانی کاربرد زیادی داشته و شاعران از این قصه‌ها برای بیان اندیشه‌ها و دیدگاه‌های خویش استفاده می‌کردند و سلامان و ابسال، یکی از به‌ترین نمونه‌های داستان رمزی است. برخی معتقدند رمزهای این قصه به تعالیم افلاطونی و نوافلاطونی اشاره دارد. هم‌چنین تاثیر علوم هلنیستی، به‌خصوص روش تولیدمثل مصنوعی انسان که تحت‌تاثیر کیمیاگری هلنیستی قرار دارد، در این داستان دیده می‌شود. البته، در این قصه عناصر هندی نیز راه یافته که به‌ویژه در نام‌های سلامان و ابسال خود را نشان می‌دهد. این اسامی از «سرامانا» و «اپسارا» در سانسکریت گرفته شده است. اپساراها پری آسمانی یا نیمه‌آسمانی هستند که برای فریب زاهدانی که قدرتشان خطری برای خدایان است، فرستاده می‌شوند. این زاهدان با عنوان سرامانا معرفی می‌شدند. نقش ابسال نیز در این قصه فریب دادن سلامان است که قرار بود هم‌چون پدرش زاهد شود. بنابراین، سلامان و ابسال به احتمال یک داستان هندی بوده که به مصر هلنیستی راه یافته و به علت آمیخته شدن با افسانه‌ها و مناسک هرمسی وتعالیم نوافلاطونی و اساطیری به شکلی درآمده که به سختی قابل شناسایی است.

منبع:  رمزگشایی قصه سلامان و ابسال حنین بن اسحاق بر اساس کهن الگوهای یونگ، سیده مریم روضاتیان، نشریه فنون ادبی، دانشگاه اصفهان ، سال اول، شماره ۱، پاییز و زمستان ۱۳۸۸ ،ص 106-97

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , ,