Saturday, 18 July 2015
20 February 2020
سرکوب بیان – قسمت دوم

«تنبیه علی ال‌دومانی»

2012 November 25

برگرفته از کتاب «نویسندگان در تنگنا» از انجمن جهانی پن

مصطفی واعظی / برگردان / رادیو کوچه

مقدمه: نویسنده و شاعر اهل عربستان سعودی، علی ال‌دومانی در ماه مارچ سال 2004 میلادی بازداشت شد، چون کمیسیون ملی در زمینه‌ی حقوق بشر را به باد انتقادهای خود گرفته بود. ال‌دومانی پس از آن امضای تعهدنامه خودداری کرد، این تعهد می‌گفت او دیگر در فعالیت‌های سیاسی شرکت نخواهد داشت، همچنین این تعهد لابی‌های طرفدار اصلاحات در عربستان به‌نفع کشور او عمل می‌کردند، او چنین چیزی را قبول نداشت. او را متهم به اختلال در «اتحاد ملی» کردند، و او متهم شد خواستار شکل‌گیری استبدادی قانون‌اساسی‌خواه است و از واژگان غربی برای رسیدن به اصلاحات سیاسی گسترده‌تر استفاده می‌کند. عاقبت او محکوم به نه سال زندان شد. بعد از کمپین بین‌المللی پن، و کمی بعد از آنکه در سال 2005 میلادی جایزه‌ی آزادی برای نویسندگان، پن / باربارا گولداسمیت را دریافت کرد، ال‌دومانی در 8 آگوست همین سال عفو خاندان سلطنتی را دریافت کرد.

کتاب‌های وی شامل بر سه دفتر شعر و یک رمان می‌شوند. او در زندان، اولین بخش خاطرات خودش را نوشت: «زمانی برای زندان، زمانی برای آزادی»، این کتاب در 30 نوامبر سال 2004 در بیروت منتشر شد.

متن حاضر بخشی از خاطرات وی است، مربوط به هجده ماه زندان بدون حکم دادگاه وی در سال 1982 میلادی (او مشکوک به عضویت در حزب کمونیست بود) این زندان البته تاثیری گسترده بر زندگی ال‌دومانی گذاشت. این بخش از خاطرات وی را جودی کامبربَچ از عربی به زبان انگلیسی ترجمه کرده است.

زمانی برای زندان، زمانی برای آزادی

دو ساعت مرا در اتاق پذیرش نگه داشتند چون هیچ‌جای دیگری برای نگهداری من وجود نداشت، سلول‌های زندان لبریز زندانی‌هایی بود روز قبل بازداشت شده بودند. عاقبت مسئولین زندان عقل‌شان را روی همدیگر ریختند و راهی برای مشکل حضور من پیدا کردند، آن‌ها مرا به یک انباریبردند که در آن مبلمان شکسته تلنبار شده بود و یک نگهبان هم برایم گذاشتند.

نگهبان از من پرسید:‌ »پسر، اتهام تو چیست؟»

«نمی‌دانم. شاید دارند اتهامی برایم جور می‌کنند.»

«نه، هیچ‌کسی را بدون دلیل به اینجا نمی‌آورند هرچند بهتر است تو خودت را برای شکنجه آماده کنی. خدایا، من تازه از اتاقی برگشتم که زندانی‌ها را از پنکه آویزان کرده بودند و آن‌ها را شلاق زده و بعد شوک الکتریکی داده بودند.»

سعی کردم آرام باقی بمانم و خمیازه بکشم تا نگهبان متوجه نشود چقدر وحشت‌زده هستم. درباره‌ی چنین رفتارهای پَستی در زندان شنیده بودم، می‌دانستیم چنین اعمالی مرتب از سوی پلیس مخفی روی می‌دهد. دیگر زندانی‌های سیاسی هم در این موارد صحبت کرده بودند. سیدعلی ال‌عوامی اخیراً درگذشته، به‌ عنوان مثال، توصیف کرده بود در کامیون‌های رو باز آن‌ها را سوار کرده بودند تا از دهاهان به ال‌عشا برده شوند، در طول سفر سربازها نوبت عوض می‌کردند تا زندانی‌ها را مرتب کتک بزنند و عاقبت بیشتر زندانی‌ها بیهوش افتاده بودند؛ عابد ال‌رحمان ال‌باهی‌جان توصیف کرده بود سربازها مرتب بر آن‌ها تف می‌انداختند و هر مرتبه از جلوی سلول او رد می‌شدند او را شرورانه فحش می‌دادند. بعدها یک نگهبان توضیح داد بازجوها می‌خواستند شایعه‌ی «زنا با خواهر» در مورد او پخش بشود، تا دلیلی برای رفتارهای وحشیانه‌تر با او بیابند.

نگهبان با صدایی بلند گفت: «اگر تو را متهم به هر چیزی کردند، بهتر است همان اول اعتراف بکنی.»

«نه، من هیچ مشکلی با حکومت ندارم. من فقط یک نویسنده و یک شاعر بیشتر نیستم.»

«یک شاعر هستی؟ خب پس چرا همین الان یکی از شعرهایت را برایم نمی‌خوانی؟»

«شعرهایم به سنت شعرهای کلاسیک عربی سروده شده و به‌آسانی نمی‌توان آن‌ها را باز گفت.»

«خدا کمک‌ات کند، تو امشب چیزهایی خواهی دید که شعرهایت هیچ‌گاه پیش از این خیال‌اش را هم نکرده بودند.»

هیچ نگفتم و نگهبان بیرون رفت اما وقتی ساعت حوالی نه شب شده بود، او برگشت و مرا سوار ماشینی کرد تا به ساختمان دیگری برویم، آنجا از من عکس گرفتند و اثر انگشتانم ثبت شد. بعد از آن مرا به ساختمانی مدرن بردند، در محله‌ی ایتیسالات، اینجا مرکز پلیس مخفی بود. امروزه آنجا بلوک آپارتانی ال‌موجیل را ساخته‌اند، آن‌ موقع هنوز ساختمانی آن اطراف نبود.

داخل ساختمان گروهی گسترده از پلیس مخفی را دیدیم در کتاب‌هایم، کاغذهایم و دیگر وسایلم می‌گشتند. قلبم از صحنه‌ی کتابخانه‌ام درهم فشرده شد، کتابخانه‌ای که به سختی از آل‌بها، جده، کالج پلترولیوم، آرماکو و آل‌دوحا در دهاهاران خریده بودم و همین‌طور از سفرهایم به کویت، بغداد، عمان، دمشق و قاهره گرد آورده بودم.

شیفته‌ی کتاب‌هایم بودم؛ آن‌ها همراهان همیشگی زندگانی‌ام به‌شمار می‌رفتند. بر حاشیه‌ی صفحات‌شان نظراتم را نوشته بودم یا بخشی از آن‌ها را بر برگی کاغذ خلاصه کرده بودم، حالا تمامی این‌ها جلویم پخش بود و بر زمین ریخته بود. چه‌کسی می‌توانست تضمین بدهد بعدها دوباره می‌توانستم این‌ها را داشته باشم…؟

مرا به زیرزمین بردند، از کنار پوسترهایی آویخته بر دیوارها رد می‌شدیم رویشان نوشته بود، «اعتراف بکنید و جان‌تان را نجات دهید» یا «حقیقت را بگوید و شما نجات یافته‌اید». زیرزمین بوی رطوبت و نا می‌داد و گرمای اوایل پاییز را می‌توانستی در آن احساس بکنی. قطره‌های آب از دیوارها و سقف بر کف زیرزمین می‌ریخت؛ نگهبان‌ها آب‌ها را با سطل جمع می‌کردند تا جلوی غرق شدن ماها را در آن فضای بسته بگیرند.

ساعت یک صبح نگهبان مرا به اتاق بازجویی برد. احمد ناحر مرد آرامی بود. سوالی می‌پرسید بعد با دقت سوالی دیگر عنوان می‌کرد که تو را شگفت‌زده می‌ساخت، چون تو هنوز در پاسخ دادن به سوال نخست مانده بودی.

هرچند بازجو از عامل شگفتی استفاده می‌کرد، خوشنود بودم فقط مرتب سوال از من می‌پرسند چون نمی‌خواستم وارد جزئیات سوال‌ها بشوم…

حوالی ساعت سه صبح، او از من درباره‌ی اعلانیه‌هایی پرسید که در دفتر کارم یافته بودند.

پرسیدم: «می‌توانم این اعلانیه‌ها را ببینم؟»

این را که گفتم، او دفتر بازجویی‌اش را بست و به نگهبان دستور داد مرا به سلولم بازگردانند. بعد از آنکه از دام احمد ناحر گریخته بودم، به خوابی آن‌چنان شیرین فرو رفتم که پیش از این تجربه نکرده بودم، و بیدار نشدم تا وقتیکه محمد ال‌علی و مبارک آل‌حامود در سلول‌های کناری‌ام حوالی ظهر صحبت می‌کردند.

(در بازجویی‌های بعدی احمد ناحر جای خود را معمولاً به جانشین خود می‌دهد، مردی به نام عبو منصور.)

… من نام (واقعی) عبو منصور را تصادفی فهمیدم وقتی نگهبان یک سطل آب سرد حوالی صبح به رویم پاشید، وقتی خوابیده بودم.

صدایی گفت: «بیدار شو، سیره ال‌روویلی تو را خواسته است.»

پشت میز نشستم دیدم صورت بازجو عصبانی است و مصمم است تا مرا درهم بشکند. عصای سنگین‌اش را چنگ زد و شروع به کتک زدنم کرد. درد بدنم را پیمود. روی پا بلند شدم و با سر عصایش محکم به شکم‌ام کوبید طوریکه فکر کردم عصا از آن طرف بدنم خارج شد. تغییری به حالت بدنم ندادم.

روی صندلی‌اش نشست و با صدایی آرام و متفاوت شروع به صحبت کرد، دفترش را گشود یعنی بازجویی شروع شده است. حوالی پنج صبح،‌ وقتی پاسخ تمامی سوال‌هایش را دادم، به نگهبان دستور داد دو مرتبه مرا به سلولم بازگرداند.

«فردا ستوان را می‌بینی پس آماده باش.»

تمامی وجودم کوفته بود اما نمی‌توانستم در تمامی طول روز غذا بخورم یا بخوابم. همدرد زندانی‌هایی بودم که تمامی طول شب بازجویی شده یا شکنجه شده بودند و حالا در ساعت‌های روز مجبور بودند پنج مرتبه میان میله‌های سلول‌ها بدوند. ساعت هفت عصر، نگهبان در سلولم کوفت و مرا دوباره پیش عبو منصور برد.

عبو منصور برخلاف رفتارهای معمول خودش، به من خوش‌آمد گفت. به من گفت امروز ستوان را می‌بینم و اینکه باید به همه چیز اعتراف کنم.

ما به طبقه‌ی سوم ساختمان رفته و وارد دفتر ستوان شدیم. عابد ال‌عزیز بن مسعود مردی با ابهت بود. سبیلی کلفت داشت که رنگ‌اش خاکستری می‌زد، صورتی گشاد داشت و چشمانی تیز مانند عقاب، و درخششی خشن مابین‌شان بود. به من گفت بر صندلی جلوی میزش بنشینم. یک نسخه از قرآن بر روی میز گذاشت و کنار آن یک کلت قرار داد.

دست‌اش را بر روی قرآن گذاشت و گفت: «همگی می‌دانیم اعتراف به حقیقت امر ساده‌ای نیست اما با نام خداوندگار بزرگ صاحب این کتاب قسم می‌خورم به حقیقت معترف باشم و همراه با حقایق این کتاب پیش بروم و دست به عمل بزنم.» بعد دستش را بر روی کلت گذاشت.

سرم به دوران افتاده بود. نزدیک بود دست به سر بگیرم اما جلوی خودم را گرفتم. گفتم: «تمامی حرف‌های من در بازجویی مکتوب شده است. هیچ‌چیز دیگری ندارم به آن‌ها اضافه کنم.»

به چشمانم خیره ماند. یک‌جورهایی جرات کردم تا جواب نگاه خیره‌اش را بدهم. او به عبو منصور رو کرد که گوشه‌ای اتاق ایستاده بود، انگار او هم به‌اندازه‌ی من از این مرد می‌ترسید، و ستوان به او دستور داد به من یک دفترچه و قلم بدهند و به سلول خودم برگردم، در آن دفتر تمام جزئیاتی که در خاطرم مانده را بنویسم. بعد به من دستور داد از دفتر او خارج بشوم. به‌دنبال عبو منصور وارد راهرویی طولانی شدم. به او گفتم هیچ‌چیزی را پنهان نخواهم کرد و اینکه نیازمند دفتر نیستم؛ اگر می‌خواهد به بازجویی‌اش ادامه دهد بهتر است به دفتر او برگردیم.

او موافق بود و به نگهبان دستور داد مرا به سلول‌ام بازگرداند. من احساس قدردانی داشتم، مانند انسانی که فرصت فرار از قبر یافته باشد. حداقل آن شب تهدیدهای ستوان عملی نشد و من خوشحال باقی ماندم. همچنین خوشحال بودم دفتر بازجویی را همراه خودم به سلول نیاورده‌ام. در آن زمان وحشت داشتم از سوراخ در نگاه کنم و ببینم سربازها با دفترچه‌های پاره سراغم می‌آیند.

در سلولم با مورچه‌ی میهمانم سرگرم بود، نام ویردا بر او نهاده بودم و در طول ماه‌های سلول انفرادی دوست من شده بود. دیگر لازم نبود نگران دفترهای بازجویی باشم، وحشت داشته باشم اطلاعاتی علیه دیگران علنی بسازم.

وقتی در سلول زندان تنها باقی مانده باشی، خیال‌پردازی‌ها و تصویرسازی‌های غریب زندگی‌ات را پر می‌کنند. در واقعیت، انگار کسی بخواهد اعتراف بکند یا اینکه مجبور به اعتراف شده باشد، مانند وقتی می‌شود جلوی بازجویت قرار گرفته باشی.

این رویداد بر من موثر شد و خاطره‌هایم را در شعری کوتاه نوشتم و آن را حفظ کردم و بعدها بیرون زندان بر روی کاغذ آوردم.

آقا، شما از این نردبان بالا خواهید رفت

هر زمان بخواهید

دست‌های‌تان بر من استوار باقی خواهند ماند

سینه‌هایتان از وزن مدال‌ها خمیده باقی خواهد ماند

هر زمان بخواهید

گام‌هایتان برایم رنج خواهند آورد

اما آقا، خودتان هم هیچ‌گاه فراموش نخواهید کرد

که من شما را از قحطی بیرون راندم،

و به شما این جایگاه را بخشیدم.

و بعد از این، شما نمی‌توانید فراموش کنید

یا صورت اخم گرفته‌تان نمی‌تواند به‌دست فراموشی سپرده شود

وقتی همه‌چیز به آرامش رسیده باشد.

(زندان سازمان امنیت، ریادا، 1982)

دو ماه گذشت و تنها در هنگام سحر می‌توانستم به خواب فرو روم، از وحشت ال‌روویلی می‌سوختم که هنگام خواب مرا خواسته باشد. خودم را تا هنگام نماز صبح بیدار نگه می‌داشتم و بعد تا هنگام نماز ظهر می‌خوابیدم. بازجوها در این زمان سرگرم دیگر زندانی‌ها بودند. آن‌ها هر از چند گاهی مرا احضار می‌کردند اما حرف جدیدی از من بیرون نمی‌آمد. من دیگر عضو همیشگی سلول انفرادی شده بودم و مصمم بودم تا انتها به هیچ‌چیزی اعتراف نکنم. هرچند یک مرتبه از یک سوال شگفت‌زده باقی ماندم، سوالی که در دفتر بازجویی نوشته شده بود و هنوز می‌توانم کلمه به کلمه‌ی آن را به‌خاطر بیاورم.

«تمامی اطلاعات خودت در مورد خالد ال‌نوزا را بنویس و بگو او عضو چه سازمانی است. تمامی جزئیات را در اختیار ما بگذار.»

به بازجو گفم خالد ال‌نوزا رفیق صمیمی من است و ما با همدیگر درس خوانده‌ایم اما نمی‌دانم او عضو سازمان خاصی باشد.

بازجو مدتی طولانی به پاسخ مکتوب من خیره ماند، صورت‌اش آشکارا درهم ریخته بود، بعد به نگهبان دستور داد مرا به سلولم بازگرداند.

(فکر کردم، هرچند مطمئن نبودم، که خالد شاید عضو حزب کمونیست باشد… اما مدرکی در این باب نداشتم.)

بعد متوجه شدم تعداد نگهبان‌های من دو برابر شده است؛ هر نیم ساعت یک مرتبه، آن‌ها از دریچه‌ی کوچک در سلول به من خیره می‌ماندند، دریچه‌ای که پیش‌تر برای آوردن غذا برایم استفاده می‌شد.

به یکی از آن‌ها داد کشیدم: «مگر فکر می‌کنید قرار است از سقف سلول فرار کنم؟»

«نه، ما نگران تو هستیم. آب یا سیگار نمی‌خواهی؟»

«نه، ممنون.» این را گرفت و دریچه را بستم.

چگونه می‌توانست به خیالم برسد، رفیق صمیمی‌ام مرده باشد؟ او در هنگام بازجویی کشته شده بود. بعدها این موضوع را فهمیدم، بعد از آنکه از دست ستوان و بازجوهایش خلاص شدم، بعد از آنکه آزاد شده بودم.

دو حقیقت روبه‌رویم قرار گرفت. اول، خالد ال‌نوزا اعتراف نکرده بود عضو حزب کمونیست باشد و به‌ همین دلیل او را به‌شدت شکنجه کرده بودند؛ دوم، او در طول یکی از بازجویی‌هایش آسیب دیده و او را مرده در سلول‌اش یافته بودند.

او بی‌گناه مرد، همانند بسیاری پیش از او، انسان‌هایی مانند سعود مامور، وصفی ال‌مداح و عابد ال‌رحمان ال‌شمرانی، با این حال او همچنان سمبلی از استواری است و شاهدی است بر فداکاری‌های میهن‌پرستانی که خواستار رسیدن به عدل، آزادی و دموکراسی بودند.

«نوشته های سرکوب بیان را از این جا دنبال کنید»

…………………………………………..

این مطلب بدون ویرایش رادیو کوچه منتشر شده است.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , ,