Saturday, 18 July 2015
26 November 2021
قصه‌های جزیره

«ساعت به وقت گرینویچ»

2012 December 23

 هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

با خودمان فکر کردیم قبل از طلوع‌خورشید‌ کم‌جان‌جزیره به سراغ کم‌طاقتی‌های‌خودمان برویم که پیش‌نهاد بدی نبود. پنجره‌های‌رنگی‌خانه‌ی‌ما چند‌نفر را شب قبل یکی با دقت و مهربانی رنگ‌های‌تازه‌ای زده بود. اول از‌همه مارگریتا متوجه‌ی‌تفاوت رنگ‌ها شد. با شادی انگلیسی‌ها که وقتی چیز تازه‌ای می‌بینند فریاد زده بود. گربه و «گوستاو» پشت‌میز‌صبحانه نشستند و بی‌تفاوت به نقاشی‌ و رنگ‌های‌تازه شروع به نوشیدن قهوه‌ی‌داغی که «مارسیا» درست کرده بود، کردند. پست‌چی کارت‌های‌کریسمس را از دریچه‌ی‌وسط‌خانه به داخل انداخت.

«زندگی یک تاتر مسخره‌ است». همین الانه این‌را در فیس‌بوک خواندم. «یغما گلرویی» شاعر‌ایرانی در صفحه‌اش نوشته بود. نمی‌دانم چرا حرفش را خوب نفهمیدم. شاید یک جور دیگر فکر می‌کنم که با منطق‌ایرونی‌ام جور در نمی‌آید.

همیشه فکر کرده و می‌کنم زندگی در جزیره را هزاران بار به زندگی در وطن قبلی‌ام ترجیح می‌دهم. می‌دانم خیلی خودخواهانه هست ولی من این جوری  راحت‌تر هستم. من در بهشت‌برین زندگی نمی‌کنم ولی خودم هستم بدون هیچ ادایی، کاری هم به دیگران ندارم.

17824_335509833223458_1752433948_n

«مارگریتا» با دقت به حرف هایم گوش کرد و با مداد‌رنگ ‌سبز‌رنگش کف‌دستم را خط‌خطی کرد.

«یعنی تو حرف‌های‌هم وطن‌هایت را نمی‌فهمی یا به درک‌تازه‌ای رسیده‌ای؟.»

یا کف‌دستم بازی کردم و در حالی که به موهای‌رنگ‌شده‌اش دست می‌زدم گفتم: « امروز صبح این حس را دارم .و اصلن به چرایی‌اش هم فکر نمی‌کنم.»

راستی خواننده‌های محترم من دارم مزخرف می نویسم؟ خودم فکر نمی‌کنم ولی این سال‌ها به جایی از سن خودم رسیده‌ام که منطقی‌تر به خودم و رفتار‌هایم نگاه می‌کنم. من این روزها فکر می‌کنم در جزیره‌ی‌دور‌افتاده‌ای زندگی می‌کنم که به هیچ جایی راه ندارد. خودم هستم و خودم. تنهایی خودخواسته‌ای انتخاب کرده‌ام که با هیچ چیزی در عالم عوض نمی‌‌کنم. آدمی اصلن موجود پیچیده‌ای نیست از بس که ساده است. اصلن بگذریم.

مارسیا در این چند ماه اصلن حرف نمی‌زند. آرام و صبور‌تر شده و به‌هیچ رفتار غلطی خانه‌مان را مرتب می‌کند. هم من می‌دانم و هم شما که  در این مدت از او کم‌تر حرف زده‌‌ام. ناشرم این پیش‌نهاد را داده که از او چیزی ننویسم تا کتابم چاپ بشود. اوه! ببخشید باید به اداره‌ی فرصت‌های‌پیش‌‌آمده بروم. حتمن سعی کنید روز خوبی داشته باشید. این جا ساعت نه صبح است به وقت گرینویچ.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,