Saturday, 18 July 2015
08 December 2021
قصه‌های ‌جزیره

«دنیای‌ مارگریتا»

2013 January 10

هادی خوجینیان/ رادیو ‌کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

بازیافت ‌زندگی‌ام را به داخل کیسه‌ای می‌اندازم تا هر‌وقت که بخواهم شکل‌ تازه‌ای داشته باشم، دست به داخل کیسه بیاندازم تا هر آن‌چیزی که دوست دارم به کف ‌دستم بیاورم؛ نگاهش بکنم و حالی را در خودم بیابم که دلم می‌خواهد داشته باشم.

دوباره‌های ‌زندگی‌ام را در کف ‌رودخانه‌ می‌اندازم تا شاید خوراک ‌ماهی‌هایی بشود که دل‌شان برای خوردن لک زده باشد. نه این‌که بخواهم همین حالا از چیزهایی بنویسم که تو و یا شما دلتان می‌خواهید بخوانید.

هر روز که شیشه‌ی‌ پنجره را می‌زند، از خواب بیدار می‌شوم تا پرده‌ی ‌کلفت ‌اتاق ‌خواب را به کناری بزنم تا صورت‌ گرد و مهربان «مارگریتا» را ببینم که در حال تکان دادن ‌سرش است.

به «مارگریتا» نامه نوشته‌ام تا دیگر هر روز سر ساعت ‌شش ‌صبح پنجره‌ی ‌اتاق‌ خوابم را نزند. معنی ندارد که به او زنگ بزنم تا این‌کار را نکند.

یاد گرفته‌ام با انگلیسی‌ها با زبان اداری حرف بزنم، چون واقعن گاهی اوقات نمی‌فهمند که من‌ شرقی احتیاج به سکوت دارم. آن‌چنان سکوتی که حتا صدای ‌بال‌زدن ‌پرنده‌ای را هم نشنوم.

با توجه به سردی ‌هوا، مامور ‌پست حتمن دو روزی دیرتر نامه را به دستش می‌رساند ولی مهم نیست چون فردا صبح با ترن ساعت ‌شش‌ و‌ بیست‌و‌سه ‌دقیقه  به لندن می‌روم و تا‌ پنج‌شنبه در جزیره نیستم.

هر روز که شیشه‌ی‌ پنجره را می‌زند، از خواب بیدار می‌شوم تا پرده‌ی ‌کلفت ‌اتاق ‌خواب را به کناری بزنم تا صورت‌ گرد و مهربان «مارگریتا» را ببینم که در حال تکان دادن ‌سرش است. خب! نمی‌خواهم مثل احمق‌ها بنویسم که اصلن کششی به او ندارم ولی ساعت شش صبح وقتی نیست که تو مجبور باشی صورت کسی را ببینی.

20130110-HadiKhojinian-IslandStories-ep65

این چند هفته که مارگریتا همسایه‌ام شده، حال خوبی دارم. فقط نمی‌دانم به جای ‌این‌که در‌ خانه را بزند و داخل اتاق‌خوابم بشود (کلید در‌خانه‌ را دارد) پشت‌پنجره می‌آید و آرام شیشه را با انگشتش می‌زند. حتمن باید به حساب ادب ‌انگلیسی‌اش بگذارم!

اصلن چرا وقتم را هدر می‌دهم. شوهرش در جنگ «هرات» در مسیر مین ‌جاده‌ای که «طالبان» کار گذاشته بودند، کشته شده و دو ‌سال و سه‌ماه است که کسی نیست که کنار او، روی ‌تخت ‌دو نفره‌اش بخوابد؛ و حتا کسی هم نیست که صورت‌ گرد‌ او را وقتی که موی‌ مدل‌ مصری‌اش به کناری می‌رود، ببوسد. من چند‌باری این کار را کرده‌ام ولی نمی‌دانم چرا دلم نمی‌خواهد با مارگریتا بخوابم. چون دلم نمی‌خواهد قاب عکس ‌شوهرش را ببینم که با نگاه ‌خشن ‌نظامی‌اش بدن لخت ما را ببیند. بگذریم…

به «مارگریتا» نامه نوشته‌ام تا دیگر هر روز سر ساعت ‌شش ‌صبح پنجره‌ی ‌اتاق‌ خوابم را نزند. معنی ندارد که به او زنگ بزنم تا این‌کار را نکند.

«مارگریتا» عادت کرده که صبح‌ها از پنجره‌ی‌ بزرگ ‌خانه به اتاقم بیاید. کنارم دراز بکشد تا از خواب و کابوس‌هایم حرف بزند.

نمی‌دانم چرا فکر می‌کند چون «ایرانی» هستم، باید شهرزاد ‌قصه‌گو هم باشم. داستان‌خوان خوبی بوده، دلش می‌خواهد کسی برایش داستان بخواند و اگر وقت هم بشود، او هم قصه برای آن‌کس بخواند. ادب‌ ایرانی‌ام اجازه نمی‌دهد دل مارگریتا را بشکنم. هم برایش قصه می‌خوانم و هم اجازه می‌دهم برایم هر چه که دوست دارد بگوید. اوه! چه خودخواهی بزرگی!

امروز صبح وقتی ملافه‌ها را مرتب کرد و با هم میز ‌صبحانه را چیدیم، برایش نامه‌ای نوشتم. در پاکت ‌سفیدی گذاشتم و وقتی با ماشین به خیابان رفتم، در باجه‌ی ‌پست انداختم.

مارگریتا بد‌جوری افسرده‌ام می‌کند. از زن‌های ‌شوهر‌مرده زیاد خوشم نمی‌آید چون دایمن با خاطره‌ی ‌همسرشان زندگی می‌کنند و دایمن مقایسه می‌کنند. نمی‌دانم شاید اشتباه فکر می‌کنم.

مارگریتا آن‌قدر‌ها هم بد نیست ولی اگر هر روز ساعت ‌شش ‌صبح پنجره را نزند، شاید رابطه‌ام را با او ادامه بدهم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,