Saturday, 18 July 2015
26 November 2021
قصه‌های‌ جزیره

«موی ‌کوتاه‌ مارگریتا»

2013 January 13

هادی خوجینیان/ رادیو‌کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

اولش قرار گذاشتیم در کلبه‌ی ‌کنار  ‌رودخانه ویسکی بخوریم ولی بعدش بارون‌ سیل‌آسا آمدش.

حالا در خانه‌ی ‌مارگریتا هستیم و در حال مستی. می‌دانید یک مستی آرام و بی هیچ تنشی. ما صدای باران را می‌شنویم و بس. دنیا را فراموش کرده‌ایم با همه‌ی‌ بی‌مرامی‌هایش. دنیای ‌ما دو‌نفر در همین خانه شکل گرفته. کاری به هیچ کار‌ عقب‌افتاده‌ای نداریم. مارگریتا درس خواندنش را تمام کرده و من کار در کتاب‌فروشی را.

سر راه رفتم دنبالش کتاب‌خانه‌ دانش‌کده‌ی ‌حقوق. مثل بچه‌ها شده بود. دامن ‌طوسی‌ کوتاه و پیراهن راه‌راه سیاه‌ و سفید. ساپورت‌ مشکی‌ کلفتی پوشیده بود که ساق‌ پایش را قشنگ‌تر نشان می‌داد. موهایش را امروز کوتاه کرده بود. آخ چه‌قدر سکسی شده بود مارگریتا.

20130113-islandstories-koocheh

باران شروع شده بود. چاله‌چوله‌های خیابان پر از باران درشت باور نکردنی شده بود. انگار ابرهای ‌جزیره در حال انتقام از کف‌شنی و ساحلی بودند. از روی ‌پل گذشتیم. همان پلی که همیشه صدا می‌داد. (اوه سلام آقای‌ برایتگان) کمرش را گرفته بودم و با انگشت‌هایم در گودی ‌کمرش، نقاشی می‌کردم. از مغازه‌ی‌ مادام‌ «تلسه» شیشه‌ی ‌ویسکی خریدیم و چند تا خرت و پرت. به داخل خانه که رسیدیم، باران از باریدن ایستاد. صدایی از ما دو‌نفر بلند نشد.

مارگریتا به روی‌پایم نشست و سرش را روی شانه‌ام گذاشت. بوی موی‌ خیسش دیوانه‌ام کرده بود و هیچ خوشی بالاتر از این آرزویم نبود.

 در سکوت لباس ‌خیس‌مان را در‌آوردیم و زیر دوش ‌‌آب‌ گرم رفتیم. هوس ‌‌عشق‌بازی نداشتیم. زیر ‌دوش‌ خودمان را در دیوار‌ آب‌ داغ نگاه کردیم. شفاف نمی‌دیدیم هم‌دیگر را ولی حس قشنگی تمام تن‌مان را پر کرده بود. حوله را برداشتیم. خودمان را تند‌تند خشک کردیم.

اجازه ندادم مارگریتا موهایش را خشک کند. خیسی‌ موهای ‌سیاه ‌پر‌کلاغی‌اش را دوست دارم. انگار یکی تنم را با انگشت‌هایش خراش‌ نرم می‌دهد. خودش بهتر از من می‌داند چه تاثیری در من می‌گذارد. استکان‌های ‌شیشه‌ای ‌اهل «‌پراگ‌» را روی ‌میز گذاشتم. یک‌نفس بالا انداختم. (اصلن حال لاس زدن با ویسکی را ندارم. باید یک راست ریختش تو گلو).

باران دوباره سقف خانه را پر کرد. موسیقی گوش نکردیم. (نامردیه وقتی باران بیاد و آدم ترانه‌ای گوش کنه). چند استکان بالا انداختیم و پس از چند هفته بی‌اختیار مست شدم. فکر کنم باران باعث شد تا کمی از خودم بیرون بیایم تا مست بشوم.

مارگریتا به روی‌پایم نشست و سرش را روی شانه‌ام گذاشت. بوی موی‌ خیسش دیوانه‌ام کرده بود و هیچ خوشی بالاتر از این آرزویم نبود.

بایگانی کوچه:

 

برنامه‌های گذشته قصه‌های جزیره را این‌جا بخوانید و بشنوید

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , 

۱ Comment


  1. نسرین
    1

    مرسی جالب بود . بازم دوست دارم کارهای دیگر تون رو بخونم . آرام و با طمانینه پیش می روید . اصلا عجول نیستید . حس کرختی را انتقال می دهید و یک صمیمیت که به نظر خیلی درونی شماست . مرسی