Saturday, 18 July 2015
08 December 2021
قصه‌های‌جزیره

«هم‌بستری در بیشه‌ی ‌آفتاب»

2013 January 20

هادی خوجینیان / رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

از آسمان به زمین آمدم. از خدا اجازه پرسیده بودم که پا به خشکی بگذارم. دیگر از ابرهای‌ فشرده از اشک خسته شده بودم. دیگر از بهشت دل‌زده شده بودم. دلم هوای ‌تازه می‌خواست. دلم از همه‌ی ‌خوشی‌ها به ‌هم خورده بود و خدا خیلی زود این‌را حس کرد و اجازه داد که با بال‌های خودم به مرخصی بروم.

 با همه‌ی ‌دوستانم خداحافظی کردم. تک‌تک‌شان را بوسیدم. یک‌به‌یک. حتا به درختی که مادرم «حوا» و پدرم «آدم» زیرش از شیطان گول خورده بودند، هم سر زدم.

کنارم نشستی و بی‌ هیچ‌ بهانه مرا بوسیدی. خدا را نگاه کردم. سرش را با تایید تکان داد.

در لابه‌لای ‌برگ‌های سبزش مار را دیدم و با او هم روبوسی کردم. مار لب‌خند‌ی زد و برایم سفری خوش آرزو کرد.

با‌ل‌های ‌سفیدم را از خشک‌شویی کنار خانه‌ی ‌خدا گرفتم. از تمیزی برق می‌زد. نمی‌دانم چرا خدا گریه‌اش گرفته بود. وقتی داشتم بال‌هایم را تنم می‌کردم، دستش را به روی شانه‌ام گذاشت و با دست چپ‌اش گونه‌اش را پاک کرد و گفت: «پسرم در روی زمین خیلی مواظب‌ خودت باش. سعی کن عاشق نشده ـ برنگردی.»

گفتم: «خدای من چشم.»

 خدا از میان برگ ‌درختی میوه‌ای به دستم داد و گفت: «سعی کن هر وقت برای لحظه‌ای من از خاطرت فراموش می‌شوم، لمسش کنی و من دوباره در قلبت جای خواهم گرفت.»

20130120-adam-eve-serpent-Koocheh

دو گونه‌ی سفید و سرخ‌ خدایم را بوسیدم و از بالای ‌خانه‌ی ‌خدا به سوی‌ زمین خودم را پرت کردم. بال‌هایم به نرمی باز شدند و من در جزیره فرود آمدم. می‌خواستم به آسمان دوباره نگاه کنم ولی نور‌ خورشید نگذاشت. شروع به حرکت کردم. پاهایم به نرمی من ‌را هدایت می‌کردند. به مزرعه‌ی ‌سبزی پر از درخت و بره رسیدم و تو با نی کوچکت داشتی بره‌ها را به آرامش دعوت می‌کردی. بی‌صدا کنارت نشستم. گیسوان ‌سیاه ‌بلندت در باد به نرمی به صورتم می‌خورد. بوی خوبی داشت. سرم را به روی شانه‌ات گذاشتم. تو حرکتی نکردی. به خواب‌کوتاهی رفتم. وقتی بلند شدم، همه‌چیز سر جایش بود. بره‌ها آماده‌ی ‌حرکت شده بودند. بلند شدم. هنوز زبان ‌زمینی بر زبانم جاری نشده بود. در میان راه الفبای ‌آموختن را در گوشم خواندی. تا به کلبه برسیم زبان ‌مشترک‌مان داشت حرف می‌زد.

نمی‌دانم چرا خدا گریه‌اش گرفته بود. وقتی داشتم بال‌هایم را تنم می‌کردم، دستش را به روی شانه‌ام گذاشت و با دست چپ‌اش گونه‌اش را پاک کرد

میوه‌ی‌ خدا را در دستم حس می‌کردم. به نرمی همه‌جا با من بود. آسمان، زمین، دریای‌ کنار ‌کلبه. هر جا را که فکر کنی حضور داشت. در کلبه به روی ‌اجاق ‌سنگی برایم غذا درست کردی و جا برای خوابیدن را نشانم دادی. از کلبه بیرون رفتی. از کنار مزرعه‌‌ی گل‌های ‌وحشی، گلی چیدی و در لا‌به‌لای رخت‌خوابم جایشان دادی. خدا کنار ‌پنجره نشسته بود. آرام و با لبخند نگاهم می‌کرد و حریر ‌شبنم را در هوا می‌چرخاند.

تو از شبنم، خیس از ‌مهربانی شدی. کنارم نشستی و بی‌ هیچ‌ بهانه مرا بوسیدی. خدا را نگاه کردم. سرش را با تایید تکان داد. آن‌گاه به نرمی عاشق شدم و بال‌هایم را در‌آوردم و به روی تاقچه گذاشتم. در رخت‌خواب پر از عطر‌گل، عشق‌بازی زمینی را آغاز کردم. تا طلوع‌ صبح زمان زیادی مانده بود و میوه‌ی ‌خدا در کنار تخت رنگ‌پاشی می‌کرد و چه کار خوبی کردم که برای عاشق شدن از خدا اجازه خواستم و خدا با چه دقتی‌ من‌را  بدرقه کرد. حتا مار هم برایم دعای‌ خیر کرد.

تا پیش‌ خدا برگردم، هفت شبانه روز وقت دارم. باید سعی کنم اجازه‌ی تو ‌را هم بگیرم تا دو بال برایت بفرستد و با هم برای دیدار دوستانم به آسمان برگردیم. وقتی فرشته‌ها را ببینی، شاید متقاعد شوی در همان بالا برای همیشه بمانی و اگر هم دلت نخواست همیشه می‌توانم پیشت بمانم، چون هم دو بالم را دارم و هم خدایم را. نگران هیچ‌چیز نیستم چون عاشق شدن در ساعت بی‌خبری زیاد هم دشوار نبود. فقط کافی بود به زمین بیایم.

بایگانی کوچه:

«برنامه‌های گذشته قصه‌های جزیره را اینجا بخوانید و بشنوید»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,