Saturday, 18 July 2015
08 December 2021
قصه‌های‌ جزیره

« یاداشت‌های یک پیرمرد هرزه»

2013 January 27

اِلف/ چارلز بوکوفسکی/ از مجموعه‌ی‌ یاداشت‌های یک پیرمرد هرزه

با صدای «طاهر جام‌بر‌سنگ»؛ مترجم مجموعه‌ی یادداشت

هادی خوجینیان/ رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

یک حرام‌زاده پول‌ها را نگه داشته بود. همه ادعا می‌کردند که خالی‌اند. ورق بازی تمام شد، من با رفیقم «اِلف» نشسته بودم، اِلف از کودکی به گا رفته بود، کاملن داغون، سال‌ها عادت کرده بود که در تخت دراز بکشد و توپ‌های‌لاستیکی را بغل کند و تمرین‌های‌دیوانه‌وار بکند؛ و یک‌روز وقتی از تخت بیرون آمد، طول و عرض‌اش یکی شده بود.

یک جانور عضلانی خنده‌رو که می‌خواست نویسنده شود اما خیلی شبیه‌ ‌«توماس‌ ولف» می‌نوشت و اگر «درایزر» را نادیده بگیریم «ت. ولف» بدترین نویسنده‌ی ‌آمریکایی بود که تا به حال به عرصه رسیده بود. و من زدم زیر گوش‌ اِلف و بطری از روی‌ میز پایین افتاد (چیزی گفته بود که من موافق نبودم)  و وقتی اِلف بلند شد، بطری توی‌دستم بود؛ ویسکی‌اعلا ـ طوری زدم که به چانه‌، زیر چانه و قسمتی از گردنش خورد و او دوباره پایین و من حسابی سرحال بودم.

به هر ترتیب، من ساعت‌ها آن‌جا نشسته بودم و داشتم دیوانه می‌شدم؛ بی‌قرار، غر‌غرو و کز کرده، آن‌جا با چهارصد‌و پنجاه دلار پول باد‌آورده نشسته بودم و نمی‌توانستم یک آب‌جوی بشکه بخرم

در حال مطالعه‌ی «داستایوفسکی» بودم و در تاریکی به «ماهلر» گوش می‌دادم و فرصت کردم تا جرعه‌ای از بطری بنوشم، بطری را زمین بگذارم،  و با مشت راست تظاهر به زدن کنم و با چپ بگذارم زیر کمربندش. او شل و ول به کمد خورد. آینه شکست. مثل توی فیلم صدا داد. برق زد و پول‌پول شد و آن‌وقت اِلف مشتی حواله‌ی‌ پیشانی ‌من کرد و من عقب‌عقب روی صندلی افتادم؛ و او مثل دلقکی‌ دو‌پولی انتقام‌جو به من پرید و من تقریبن هر سه ضربه‌اش را با یک ضربه جواب دادم، ضربه‌هایی که جانانه نبودند، اما او آرام نمی‌شد و همه‌جا اثاثیه شکسته ریخته بود و سر‌ و صدا بلند بود و امیدوار بودم کسی، صاحب‌خانه، پلیس، خدا، هر کسی ـ جلو دعوا را بگیرد اما به زد و خورد هم‌چنان ادامه دادم و بعد از آن چیزی یادم نیست.

وقتی بیدار شدم آفتاب تابیده بود و من زیر تخت بودم. از زیر تخت در آمدم و دیدم می‌توانم روی پاهای خودم بایستم. زیر چانه‌ام زخم‌گنده‌ای بود. قوزک‌پاهایم هم خراشیده شده بودند. من خمار‌ی‌های بدتری دیده بودم و جاهایی بدتر از خواب بیدار شده بودم. مثل زندان؟ شاید.

2012_01-27HadiKhojinianIslandStories70

اطراف را نگاه کردم. دعوای‌واقعی شده بود. همه چیز شکسته، کثیف، داغان و ریخته و پاشیده بود ـ لامپ، صندلی، کمد، تخت، زیر سیگاری ـ رد خون همه جا بود. هیچ چیز سر جایش نبود. همه چیز زشت و خراب شده بود. کمی آب خوردم و بعد رفتم طرف کمد. هنوز سرجایشان بودند.‌ د‌هی‌ها، بیستی‌ها، پنجی‌ها، پول‌هایی که موقع ورق‌بازی سر راه شاشیدن تو گنجه می‌انداختم و یادم آمد که دعوا بر سر پول راه افتاده بود.

اسکناس‌های‌سبز را جمع کردم و در کیفم گذاشتم. چمدان مقوای‌ام را روی تخت کج و معوج گذاشتم و چند تکه لباس‌های کهنه‌ای که داشتم، مثل پیراهن‌های ‌کارگری، کفش‌های‌ پاشنه‌داری که خشک شده بودند. جوراب‌های‌ کثیفی که مثل مقوا شده بودند، شلوارهای‌ چروکیده‌ای که سر زانوهایشان می‌خندیدند. یک داستان‌کوتاه درباره‌ی شکار خرچنگ در خانه‌ی ‌اپرای «سان‌فرانسیسکو» و یک راهنمای‌ پاره‌پوره‌ی‌ داروخانه ـ «تغییر‌شکل ـ سیر تکوین مراحل رشد در تاریخ حیات» را در آن چپاندم.

ساعت کار می‌کرد. ساعت شماطه‌دار‌ کهنه، خدا حفظش کند. خدا می‌داند چند بار خمار در ساعت هفت‌و‌سی‌دقیقه‌ی ‌صبح به آن نگاه کرده‌ام و گفته‌ام: «گور بابای کار!. گور بابای کار؟»

وقتی به نیواورلئان رسیدم مواظب بودم که در جنده‌خانه اتراق نکنم، حتا اگر همه‌ی‌ شهر شبیه‌ی‌ جنده‌خانه باشد

 حالا ساعت چهار بعد از ظهر بود. داشتم ساعت را روی لباس‌ها در چمدان می‌گذاشتم ـ البته، چرا که نه؟ که کسی به در زد.

«بله؟»

«آقای بوکوفسکی؟»

«بله؟ بله؟»

« می‌خوام بیام تو و ملافه‌ها را عوض کنم.»

« نه، امروز نه. امروز مریضم من.»

« اوه، چه بد. اما فقط بزارین بیام تو و ملافه‌ها را عوض کنم. زود می‌رم.»

« نه، نه، خیلی مریضم. خیلی خیلی مریضم. نمی خوام با این اوضاعی که دارم ریختمو ببینی.»

و همین‌طور… او می‌خواست ملافه‌ها را عوض کند. من می‌گفتم: «نه» چه هیکلی داشت. همه‌اش هیکل بود. همه‌ی‌وجودش داد می‌زد: « هیکل هیکل هیکلم من.»

فقط دو هفته بود که آن‌جا بودم. یک‌بار طبقه‌ی‌پایین بود. مردم به دیدنم می‌آمدند. من خانه نبودم. او فقط می‌گفت: «اون تو بار پایینه. اون همیشه تو بار پایینه.» و مردم می‌گفتند: «خدای‌بزرگ، این چه صاحب‌خونه‌ایه تو داری، بشر؟»

اما او زنی سفید‌خاره و درشت‌هیکل بود و با «فیلی‌پینی‌ها» حال می‌کرد و پسر! این فیلی‌پینی‌ها برای خودشان فوت و فن‌هایی داشتند. چیزهایی که هیچ مرد سفیدی، حتا من ـ خوابش را هم نمی‌دیدیم؛ و این فیلی‌پینی‌ها با کلاه‌های‌لب‌پهن «جورج رافت» و شانه‌های اِپُل‌دار‌شان؛ پیش‌تازان مد بودند. پسرهای «استیلتو» با چهره‌های چاپلوس شیطانی ـ کجایید شماها؟

به هر ترتیب، من ساعت‌ها آن‌جا نشسته بودم و داشتم دیوانه می‌شدم؛ بی‌قرار، غر‌غرو و کز کرده، آن‌جا با چهارصد‌و پنجاه دلار پول باد‌آورده نشسته بودم و نمی‌توانستم یک آب‌جوی بشکه بخرم. منتظر تاریکی بودم. مرگ نه ـ تاریکی. می‌خواستم بروم بیرون. یک تلاش دیگر. بلخره جرئت پیدا کردم. در که چفت زنجیری داشت را کمی باز کردم و یکی از آن‌ها آن‌جا بود، یک میمون کوچک فیلیپینی با یک چکش. وقتی‌که در را باز کردم، چکش را بلند کرد و نیش‌خند زد. وقتی که در را بستم او چند میخ از لای دندان هایش در آورد و تظاهر کرد که آن‌ها را بر فرش پله‌هایی می‌کوبد که به طبقه‌ی‌پایین و به تنها در خروجی ختم می‌شد.

نمی‌دانم ماجرا ادامه داشت. تمام مدت همان کار را می‌کرد. هر‌ بار که در را باز می‌کردم او چکش را بلند می‌کرد و نیش‌خند می‌زد. میمون گه!

من خمار‌ی‌های بدتری دیده بودم و جاهایی بدتر از خواب بیدار شده بودم. مثل زندان؟ شاید.

همان‌طور بر پله‌ی ‌اولی ایستاده بود. داشتم دیوانه می‌شدم. عرق می‌ریختم، بوی‌گند می‌دادم؛  دایره‌های‌کوچک می‌چرخیدند، می‌چرخیدند، می‌چرخیدند٬ نور از هر طرف احاطه‌ام کرده بود و برقش در سرم می‌چرخیدند. احساس می‌کردم دارم واقعن دیوانه می‌شوم. رفتم و چمدان را برداشتم.

حمل کهنه‌پاره‌ها آسان بود. بعد ماشین تحریر را برداشتم. ماشین تحریری آهنی که از زنِ یکی از دوستانم قرض گرفته بودم و هیچ وقت پس نداده بودم. حس خوبی داشت: خاکستری، پهن، سنگین، موذی و مبتذل.

چشم‌ها تهِ کله‌ام می‌چرخیدند و زنجیر از قفل در‌آمد. در حالی که در یک دست چمدان و در دستِ دیگر ماشین‌تحریرِِ دزدی داشتم پریدم در آتشِ مسلسل، در سوگِ آفتابِ صبح‌گاهی، در خورده گندم‌هایِ پژمرده، در نهایتِ همه چیز. آهای! کجا می‌ری؟

میمونِ کوچک روی یک زانو بلند شد، چکش را بلند کرد و این درست چیزی بود که می‌خواستم ـ برقِ نور بر چکش ـ چمدان در دستِ چپم بود، ماشین ِ تحریرِ آهنی ِ دستی در دستِ راست. او در موقعیتی عالی بود. زیرِِ زانوهای‌من. با دقتِ تمام و مقادیری خشم چرخیدم، با طرفِ صاف، سنگین و سفتِ ماشینِ تحریر، جانانه، او را زدم. به موازات یک سمت ِسر، جمجمه، معبد و وجودش.

چیزی شبیه‌ شوکِ‌ برقی بود. همه‌چیز انگار گریه می‌کرد. بعد آرام شد. بیرون بودم، ناگهان ـ پیاده رو، همه‌ی‌پل‌ها بدون این‌که متوجه‌شان شده باشم.

 از ‌شانسِ خوش، یک تاکسی رسید. تاکسی!

سوار شدم. ایست‌گاه «یونیون».

صدای ‌آرام چرخ‌های ماشین در فضای‌ صبح، خیلی دل‌چسب بود. گفتم: «نه صبر کن. برو ترمینالِ اتوبوس»

«چی‌ته بابا؟»

«همین حالا پدرمو کشتم.»

«پدر خودتو کشتی؟»

«تا حالا اسم مسیحِ مقدسو شنیدی؟»

«البت»

«پس برو؛ ترمینالِ اتوبوس»

 از من پرسیده بود: «می‌تونی فرض کنی که یک حرام‌زاده‌ی ‌ابله انگشت بزاره رو ماشه‌ی ‌مسلسل و از وسط نصفم کنه؟»

یک ساعتی در ترمینالِ اتوبوس نشسته بودم منتظر ِ‌ اتوبوس «نیو‌اورلئان».

با خودم گفتم: «پسره را نکشته باشم.»

بلخره با ماشینِ ‌تحریر و چمدانم سوار شدم، ماشین‌ ِ‌ تحریر را ته‌ ‌اشکاف‌ِ بالای‌سرم گذاشتم چون نمی‌خواستم روی ‌سرم بیفتد. راه درازی بود با مشروب ‌فراوان و کمی دل‌مشغولی با یک مو حنائی از «‌فورت ورث». من هم در فورت ورث پیاده شدم. او با مادرش زندگی می‌کرد و من مجبور بودم اتاقی اجاره کنم و اشتباهی در یک جنده‌خانه اتاق گرفتم.

تمام‌‌ ِ شب زن‌ها با نعره چیزهایی می‌گفتند نظیر: «آهای! هر چقد هم که پول بدی نمی‌تونی اون چیزو تو من فرو کنی!» تمامِ شب صدای سیفون‌ توالت می‌آمد. صدای باز و بسته شدنِ درها. زن مو حنائی ـ مهربان و معصوم بود یا این‌که دنبالِ مردِ بهتری. می‌گشت. به‌هر صورت، بدون این‌که دستم به شورتش برسد شهر را ترک کردم. بلخره به نیواورلئان رسیدم.

اما اِلف. یادتان هست که؟ همان کسی که در اتاقم با او دعوایم شد. خب، او در جنگ با آتش ِ مسلسل کشته شد. شنیده بودم که پیش از مردن مدتی طولانی، سه یا چهار هفته، بستری بود. و عجیب‌تر این‌که، به من گفته بود، نه! از من پرسیده بود: «می‌تونی فرض کنی که یک حرام‌زاده‌ی ‌ابله انگشت بزاره رو ماشه‌ی ‌مسلسل و از وسط نصفم کنه؟»

«در این صورت تقصیر خودته»

«خب، من می‌دونم که تو هیچ‌وقت با یک مسلسل قحبه نمی‌میری.»

«این‌رو می‌تونی کاملن مطمئن باشی عزیز جان. مگر این‌که مسلسل‌ ِ‌ عمو سام باشه.»

«این‌قد کس‌شعر نگو! من می‌دونم که عاشق ِ‌ کشورت هستی. اینو می‌تونم تو چشمات بخونم! عشق، عشق ِ واقعی!»

و همان‌وقت بود که او را زدم. و بقیه‌ی ‌داستان را که دارید. وقتی به نیواورلئان رسیدم مواظب بودم که در جنده‌خانه اتراق نکنم، حتا اگر همه‌ی‌ شهر شبیه‌ی‌ جنده‌خانه باشد.»

بایگانی کوچه:

«برنامه‌های گذشته قصه‌های جزیره را اینجا بخوانید و بشنوید»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , 

۲ Comments


  1. 3ghesseh
    1

    چه داستان قشنگی….


  2. کیوان
    2

    دس مریزاد و دست شما درد نکنه
    ممنون از زحماتی که می کشید
    ممنون از جناب جام برسنگ که با با ریتم قصه گویی خود لذت داستان را چند برابر کرد برای ما
    دمش گرم و دلش خوش باد