Saturday, 18 July 2015
08 December 2021
قصه‌های جزیره

«زن ‌قشنگ زیبا»

2013 February 07

هادی خوجینیان / رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

از «برایتون» تا «بریستول» به همراه پرنده‌ها‌ی «فنلاندی» سوار قطار شدیم تا هوای‌ نفس خودمان را در راه‌بندهای مسیر راه، هم‌راه کنیم تا که نفس‌مان درست و حسابی بالا بیاید.

نه احساس تازه‌ای داشتم و نه هیچ هولی در من موج می‌زد. هوارهای خودم را در جایی نزدیک شهر «رامزی» (romsey) خفه کردم. یاد ‌سربازانی افتادم که در این شهر زیر بمباران آلمانی‌ها نفس کشیدن را یک آن از دست داده بودند.

قطار برای آب‌ خوردن از دست پیرزن‌های انگلیسی ایستاد. از قطار پیاده شدم تا شکلاتی بخرم که در دست پسر بچه‌ای بود که نصفش را خورده بود. چند پنس از جیبم در آوردم و در پاکت کاغذی گذاشتم که مادرش در دستش گرفته بود.

اگر اشتباه نکرده باشم «هانسل» را دیدم که در پشت درخت‌های‌خشک‌شده نان ریزهایش را پخش زمین می‌کرد.

من ـ‌همین چند روز پیش‌ـ عاشق خانم «مورگان» شده‌ام. بی تعارف بگویم من نویسنده‌ی قبلی نیستم. من حتا «مارگریتا» و «مارسیا» را هم نمی‌شناسم. همین امروز صبح در روح نویسنده داخل شده‌ام و هیچ غرض و مرضی هم ندارم.

2013_02-07HadiKhojinianIslandStories73

دلم می‌خواهد از خانم مورگان برایتان بنویسم که چه زن قشنگ سی‌ساله‌ای است. هم بدن خوبی دارد. هم ساق پای محشری دارد و مهم‌تر از همه، در رختخواب هم، آن‌چنان نقش خودش را  خوب بازی می‌کند که تصورش هم سخت است.

 همین الانه من دوباره سوار قطار دیگری شده‌ام که اصلن هم به «بریستول» نمی‌رود.

در داخل راهروهای ترن شروع به قدم زدن کرده‌ام. مامور ترن سراغ همه رفته و بلیت‌شان را چک می‌کند. من حواسم نبود که بلیت بخرم ولی اصلن مهم نیست از خودش بلیت می‌خرم.  قطار دارد به شهر «لیدز» می‌رود و من اصلن از شمال انگلیس خوشم نمی‌آید. مردم خیلی خوبی ندارد. من فقط جنوب غربی را دوست دارم و بس.

قرار ملاقاتی با دکتر «علوی» دارم. اوه اصلن احتیاج ندارید در باره‌ی این شخصیت‌ تازه اطلاعات جمع کنید. به موقع در موقعیت تازه‌ای از او خواهم نوشت.

همین الانه تکست فرستاد که در مابین «لیدز» و «منچستر» قراری در کافه‌ی سر راهی خواهد گذاشت. دیروز هم این را گفته بود ولی راس ساعت سه و نیم فراموش کرد که بیاید.

بی خیال قطار شدم و از پنجره بیرون پریدم. و در مسیری که به جز تو بلد نبودم را ادامه دادم چون می‌دانستم بدون خانم «مورگان» ادامه‌ی ‌روز  اصلن و ابدن امکان ندارد.

همه‌ی فکرهای بیهوده را از جیب کتم درآوردم تا فقط به خانم «مورگان» سی ساله فکر کنم که چشم چپش ورم کرده. باز هم خواهش می‌کنم اصلن از خودتان سوال نپرسید. به موقع همه چیز را برایتان خواهم نوشت.

بایگانی کوچه:

«برنامه‌های گذشته قصه‌های جزیره را اینجا بخوانید و بشنوید»

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,