Saturday, 18 July 2015
14 June 2021
قصه‌های ‌جزیره

«مرگ پروانه‌ای است آبی»

2013 April 21

هادی خوجینیان / رادیو کوچه

نوشته‌ای از «گیتی راجی» در سوگ همسرش «داریوش کارگر»

منبع: فصل نامه باران شماره‌های ٣۴-٣۵؛ پاییز و زمستا ن ١٣٩١

«با صدهزار مردم تنهایی، بی‌صدهزار مردم تنهایی»؛

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

این دست‌خط قلم درشت داریوش روی دیوار، برای من تنها یک خط نوشته نیست. تصویر ٣٠ سال دوری ناگزیر از ایران است؛ و ایران برای داریوش پیش از هرچیز معنای مادر را می‌داد؛ مادری که ٣٠ سال از دیدنش محروم بود و همین باعث شد با وجود آن همه دوست و رفیق که داریوش به آنها علاقه‌مند بود، حس تنهایی و دلتنگی حتی یک‌دم رهایش نکند.

داریوش ۴٩ روز آخر زندگی‌اش را در آسایش‌گاهی در حاشیه شهر اپسالا گذراند و در تمام این لحظات با او همراه بودم. خانه آخر او خانه ما شده بود. در همان آسایش‌گاه بود، که دو هفته‌ای قبل از رفتنش، یک‌روز گفت که دلش می‌خواهد با من و بچه‌ها (فروغ و همسرش اشکان، مزدک و همسرش ترزا) حرف بزند. همه که آمدند در چای‌خانه آسایش‌گاه نشستیم و باهم چای خوردیم و کمی حرف‌های متفرقه زدیم تا اینکه داریوش شعری از احمد شاملو را خواند؛ شعر بلند «در آستانه» و بر آن عبارت تاکید کرد که «فرصت کوتاه بود و سفر جان‌کاه بود/ اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.»

وقتی داریوش در میان حرف‌هایش سکوت کرد و  نفس بلندی کشید، دانستم الان است که حرف مادرش را بزند. همیشه هر وقت می‌خواست از مادرش حرف بزند همین حالت به او دست می‌داد

وقتی این شعر را خواند التهاب عجیبی پیدا کردم. هوا سرد بود و برای دقیقه‌ای، سکوتی سنگین بین ما حاکم شد. نگاهش کردم، اما نگاهش را از من دزدید. داریوش داروهای آرامبخش استفاده می‌کرد و این روی صدا و طرز حرف زدن او نیز تاثیر گذاشته بود. با این حال بازهم تلاش می‌کرد تا انرژی خود را جمع کند و با همان رسایی همیشگی حرف بزند و برای همین کمی که حرف می‌زد خسته می‌شد؛ بخصوص در این اواخر.

شعر را که خواند، گفت: «من تمام سعی‌ام رو می‌کنم که با این مریضی مبارزه کنم، اما متاسفانه باید بگم این مریضی هم به همون سختی داره با من مبارزه می‌کنه و فکر کنم این حریف بلخره منو از پا در میاره.»

مزدک خیلی سریع گفت: «پدر! قرار نبود از این حرف‌ها بزنی…»

داریوش گفت: «گوش کن! وقتی دارم حرف می‌زنم وسط حرفم نپر.»

مزدک گفت: «ولی پدر…»

داریوش گفت: «ولی نداره. من خواستم حرف بزنم و می‌خوام بتوانم راحت حرف بزنم.»

او گفت: «من بچه‌های خوبی دارم. من و گیتی خیلی سعی کردیم شما رو بچه‌های خوبی بار بیاریم؛ اون‌هم در کشوری دیگه و در فرهنگی غریب. من از شما راضی هستم و فکر می‌کنم این خیلی مهمه که اول پدر و مادر از بچه‌هاشون راضی باشن. اتفاق خوب زندگی‌ام هم گیتی‌یه. در زندگی‌ام کارهای خوبی که دلم می‌خواست رو انجام دادم. درس‌خوندن رو دوست داشتم و اگرچه در سن بالا، اما به دانش‌گاه رفتم و کار تحقیقی رو که دوست داشتم، انجام دادم. رفقای خوبی هم دارم و این برای من خیلی مهمه.»

داریوش کارگر، نویسنده، ایران‌شناس، مصحح کتاب «اردای ویراف نامه» و خالق آثاری چون «پایان یک عمر و باغ، باغ ما» آبان‌ماه گذشته، بر اثر بیماری سرطان در سوئد درگذشت.

داریوش کارگر، نویسنده، ایران‌شناس، مصحح کتاب «اردای ویراف نامه» و خالق آثاری چون «پایان یک عمر و باغ، باغ ما» آبان‌ماه گذشته، بر اثر بیماری سرطان در سوئد درگذشت.

داریوش سال‌ها بود که مادرش را ندیده بود. مادر بعد از اعدام اردشیر، برادر کوچک داریوش دچار احتیاط فراوان شده بود و ترس از حکومت اسلامی مانع از این می‌شد که حتی دعوتنامه‌ای از داریوش را قبول کند. وقتی داریوش در میان حرف‌هایش سکوت کرد و  نفس بلندی کشید، دانستم الان است که حرف مادرش را بزند. همیشه هر وقت می‌خواست از مادرش حرف بزند همین حالت به او دست می‌داد. انگار آن نفس بلند، بغض او را مهار می‌کرد. همیشه هم بعد از چنین حالتی اولین جمله‌ای را که بر زبان می‌آورد این بود: «بیچاره مادرم».

آن روز هم گفت: «بیچاره مادرم… همیشه از این می‌ترسیدم که بمیرم و مادرم رو نبینم. الانم تنها چیزی که باعث می‌شه عمیقن دلم نخواد که بمیرم، همینه که بمونم و یه روزی ایران آزاد بشه و بتونم برم هر دو را با هم ببینم.»

او همیشه می‌گفت: «وقتی مردم مرا بسوزانید و خاکسترم را روی کوه «الوند» بپاشید. می‌گفت مقداری از آن را هم زیر پای پدرم بگذارید.» پدرش را که معلم ادبیات و موسیقی و همچنین نقاش و خطاطی چیره‌دست بود، خیلی دوست داشت و همیشه با احترام از او یاد می‌کرد. این را البته وقتی می‌گفت که هنوز بیماری‌اش جدی نشده بود. بعد از مدتی اما گفت: «دلم می‌خواست شرایط عوض بشه و خودم به ایران برگردم. حالا حتی نمی‌خواهم خاکسترم هم روی عبای این آخوندها بشینه.»

داریوش عاشق زندگی بود. به هنگام کریسمس و چراغانی سال نو با دیدن تزئینات و چراغ‌بندی‌های شهر مانند کودکی شاد می‌شد. پای ثابت دیدن آتش‌بازی‌های شب سال نو بود. در آن چای‌خانه هم انگار که حس کرده باشد که خیلی از مرگ حرف زده گفت: «زندگی اما زیباست.» شاید فکر کرد باید جوری جو را عوض کند. او در نگاه ما غم و نگرانی را دیده بود. سعی کرد سریع حرف‌هایش را تمام کند و گفت: «معلوم هست که دلم می‌خواد باشم و زنده بمونم، حتی اگه درد داشته باشم، اما واقعیت همیشه چیزی نیست که ما می خوایم. این مریضی داره منو ذره ذره از پا درمیاره.» دوباره مکثی کرد و گفت: «من دوست‌های خوبی دارم و می‌دونم اونها هیچوقت شما رو تنها نمی‌ذارن، اما مثل همیشه یادتون باشه اگه کسی برای شما کاری انجام داد براش دو تا کار انجام بدین.»

در اوج دوران نوجوانی به خودم که آمدم دیدم مدام به او فکر می‌کنم و هربار که به او نگاه می‌کنم چیزی همراه با تپش قلبم به صورتم می‌دود و سرخ می‌شوم

داریوش چندسال پیش هم درگیر با یک غده سرطانی در پشت گوشش بود. پس از اینکه رشد آن غده متوقف شد خوشحال بودیم از اینکه فرصت ادامه زندگی با یکدیگر را داریم، اما این بار انگار ماجرا برای او جدی‌تر شده بود. مدام می‌گفت دلم خیلی برای خودم می‌سوزد. من به شوخی به او می‌گفتم: «چرا خودت؟» می‌گفت: «اگه بمیرم دیگه نمی‌بینمت.»

حالا دوباره در چایخانه کمی مکث کرد و گفت: «مادرتان اتفاق خوب زندگی منه. قول بدین که اونو تنها نذارین…»

گفتم: «تو قرار نیست ما رو تنها بذاری. مگه قرار نشد به هم کمک کنیم تا تو از بیماری رد بشی؟»

گفت: «حرف من مردن و بودن و نبودن نیست. داریم حرف می‌زنیم. معلومه دلم نمی‌خواد بمیرم. من زندگی رو خیلی دوست دارم و در تموم زندگی‌ام زیبایی زندگی رو تحسین کردم.»

فروغ با بغض در گلو گفت: «پدر چرا این حرف‌ها رو می‌زنی؟ اگر کسی از عهده این بیماری بربیاد من مطمئن هستم شمایی. من دلم می‌خواد شما به پسرم خواندن و نوشتن فارسی یاد بدی. براش داستان بخونی.»

داریوش گفت: «مگه من دلم نمی‌خواد پدرجان؟ ما الان داریم از نهایت حرف می‌زنیم. وگرنه شاید طور دیگری شد.»

بعد چشمکی به مزدک زد و گفت: «دیدی این پرستاری که داروی منو داد چه چشم‌های قشنگی داشت؟»

مزدک گفت: «ندیدم…»

گفت: «همین دیگه… دقت نمی‌کنی… اگه بهار بشه، اگه تا بهار دووم بیارم خوب می‌شم. شاید باور نکنین، اما من هر سال با اومدن بهار زندگی دوباره می‌گیرم.»

فروغ اما انگار تلاش داشت تا حرف را عوض کند. بلد هم بود چطوری این کار را بکند. گفت: «پدر از مردن حرف زدی یادم رفته بود بگم من چند روز پیش دوباره فیلم هفت سامورایی رو دیدم و برام خیلی جالب بود که سامورایی‌ها وقتی خودکشی می‌کنند، خیلی مصمم هستند.»

همه این خاطرات را که بازگویی می‌کردم، او با همان نگاه خیره به سقف، فقط گوش می‌داد و یک بار اشک از کنار چشمش سرازیر شد و نه من و نه او هیچکدام به روی خودمان نیاوردیم

داریوش اما حاضر نبود از بحث اصلی دور شود گفت: «من هم یه زمانی دلم می‌خواست اینطوری بمیرم و خودم زمان مرگمو انتخاب کنم، ولی این مریضی لاکردار نمی‌ذاره. الان هم اون زمانی نیست که دلم بخواد بمیرم.»

بعد ادامه داد: «من هم یک فیلم دیدم [٢١ گرم ساخته آلخاندرو گونزالز اینیاریتو] که یکی از شخصیت‌هایش می‌گفت: آدم وقتی می‌میره فقط ٢١ گرم از وزنش کم می‌شه. اون می‌گفت این وزن روحه که از بدن پرواز کرده.»

فروغ گفت: «٢١ گرم که چیزی نیست.»

من گفتم: «چقدر می‌شه؟»

داریوش گفت: «می‌شود قد یک پروانه.» و من یاد داستان پروانه شب عید داریوش افتادم.

پرستار وارد چایخانه شد و گفت: «وقت داروئه…»

داریوش هم گفت: «حرف‌های من هم تموم شد. بلند بشین و برین چیزی بخورین.»

من گفتم: «من پیش پدرتون هستم.»

بچه‌ها که رفتند گفتم: «چرا این حرف‌ها رو به بچه‌ها زدی؟ خیلی تلخ بودن…»

گفت: «واقعیتی‌یه که باید بدونن. درسته که ممکنه احساسی بشن و در لحظه ناراحت بشن، اما واقعیت رو قبول می‌کنن.»

گفتم: «تو اصلاً خودت هم نباید به این چیزا فکر کنی. اینهمه کار نیمه‌تموم داری…»

گفت: «گیتی نکنه کارهای نیمه تموم منو به کسی برای انتشار بدی. اونها هزارجور کاردارن. کدهایی بین اونهاست که فقط خودم سر از اونا در میارم. همه اونهارو پاره کن و بریز بیرون.»

گفتم: « خودت از اینجا که بیرون رفتی کاملشون می‌کنی.»

گفت: «خیلی دلم می‌خواد…

داریوش در این مدت جدا از مبارزه با بیماری، مدام در تلاش بود تا هم برای بازیابی سلامتش به مرگ نه بگوید و هم از ما و دوستانش پنهان کند آنچه را در ذهنش می گذشت که همانا تلخی واقعیت بود. وقتی رفقایش به دیدار او می‌آمدند من متوجه این مبارزه پنهان در او می شدم. به همین دلیل بود که تلاش می‌کرد هم در صحبت‌هایش طنز همیشگی‌اش را حفظ کند، هم با آنها حرف‌های سیاسی را پیش ببرد و هم از بازگویی خاطرات خسته نشود. همه اینها باعث می‌شد یکهو از انرژی خالی شود و بگوید: «ببخشید» و روی تخت دراز بکشد تا کمی استراحت کند و انرژی دوباره بگیرد.

این حالت را تا روز آخر هم با خودش حفظ کرد. شب آخر تا صبح نخوابید. چرا؟ این چیزی است که مدام به آن فکر می‌کنم. داریوش عاشق دیدن زیبایی‌های زندگی بود. شاید می‌خواست از تمام فرصتی که داشت استفاده کند تا خوب ببیند. به او گفتم: «یه لحظه این چشم‌هارو هم بذار. سرخ شدن. خسته‌ای…»

گفتم او هم هست. بلند صدا کردم: «مادر! بیا اینجا پیش داریوش.» دست راستم را دور کمرش حلقه زدم و گفتم: «ببین داریوش جان! مادر بغلت کرده.»

گفت: «نه. دلم نمی‌خوام بخوابم. بعدها آنقدر بخوابم تا خسته بشم.»

بدنش داغ داغ شده بود. حوله ای خیس را مدام روی پیشانی‌اش می‌گذاشتم. روی چشم‌هایش هم می‌گذاشتم تا از سرخی آنها کاسته شود.

چندبار به او گفتم: «چرا مدام به سقف نگاه می‌کنی؟» او هم هربار با چشمانش اتاق را با عجله دور می‌زد و دوباره به سقف نگاه می‌کرد. شاید می‌ترسید خوابش ببرد و دیگر بیدار نشود. شاید داشت در برابر مرگ مقاومت می‌کرد. شاید اگر پلکش را پایین می‌آورد احساس خستگی می‌کرد و با این کار در برابر خواب‌آلودگی مقاومت می‌کرد. شاید هم حس دیگری داشت. شاید اگر به ما نگاه می‌کرد نمی‌توانست مقاوم باشد و می‌شکست و او نمی‌خواست این لحظات را به لحظاتی غمگین برای ما تبدیل کند.

حرفی هم نمی‌زد، جز اینکه مدام عطش داشت و دلش می‌خواست از آب هفت میوه‌ای که برایش درست کرده‌ام بنوشد. می‌نوشید و مدام می‌گفت: «چه می‌چسبه.»

به او گفتم: «نمی‌خوای بخوابی تعریف کن.»

گفت: «چی بگم؟»

گفتم: «هرچه دلت می‌خواد؟»

گفت: «تو تعریف کن. چِلُم کن.»

داریوش کارگر از چهره های فعال کانون نویسندگان ایران در تبعید و از نویسندگانی بود که در مبارزه برای دفاع از نویسندگان و روزنامه نگاران زندانی در ایران نقشی فعال داشتند.

داریوش کارگر از چهره های فعال کانون نویسندگان ایران در تبعید و از نویسندگانی بود که در مبارزه برای دفاع از نویسندگان و روزنامه نگاران زندانی در ایران نقشی فعال داشتند.

هر زمان حرف می‌زدم، داریوش می‌گفت: «حرف نمی‌زنی، نمی‌زنی، وقتی هم که می‌زنی چِلَم می‌کنی از پرحرفی و دیگه تموم نمی‌کنی.»

من هم از زمانی گفتم که همدیگر را دیده بودیم. آبان ماه چهل سال پیش. سال ١٣۵١. یادآوری خاطرات. مبارزه سیاسی و فعالیت‌های فرهنگی. داریوش را از دوران نوجوانی می‌شناسم. از زمانی که ١۴، ١۵ سال بیشتر نداشتم و او جوانی ١٩، ٢٠ ساله و پرشور بود. مدام فیلم می‌دید و داستان می‌خواند و خواننده پر و پاقرص مجله نقد فیلم بود و البته سیاست. در اوج دوران نوجوانی به خودم که آمدم دیدم مدام به او فکر می‌کنم و هربار که به او نگاه می‌کنم چیزی همراه با تپش قلبم به صورتم می‌دود و سرخ می‌شوم. خودش بعدها، پنج سالی بعد گفت که او هم مدام دنبال بهانه‌ای بوده است تا به خانه ما بیاید.

آن چهره آرام و دیدار مادرش در رویای پیش از مرگ، برایم تنها دلخوشی‌ای است که سعی می‌کنم در این روزهای بدون او، به آن تکیه کنم

همه این خاطرات را که بازگویی می‌کردم، او با همان نگاه خیره به سقف، فقط گوش می‌داد و یک بار اشک از کنار چشمش سرازیر شد و نه من و نه او هیچکدام به روی خودمان نیاوردیم. می‌ترسیدم به این حس توجه کنم و اندوه مرا در خودش غرق کند. دست او را گرفته بودم و کنار تخت نشسته بودم. گرمای بدنش بیشتر و بیشتر می‌شد. دستش را رها کردم و رفتم تا دوباره برایش نوشیدنی بیاورم؛ شاید گرگرفتگی تنش کاهش بیابد. وقتی برگشتم گفت: «کجا رفته بودی؟ چرا اینقدر طول کشید؟» برایش آن زمان کوتاه خیلی طولانی گذشته بود. نمی‌دانم چرا؟ آیا می‌دانست که دیگر زمانی طولانی در کنار هم نیستیم؟ آیا از هجوم مرگ می‌هراسید؟

گفتم: «من جایی نمی‌رم تا باهم از اینجا بیرون بریم.»

گفت: «می‌دونم.»

نگاهی کرد و گفت: «اما اینجا زندان اسکندره. من محکومم که اینجا باشم. موندم چرا تو موندی؟ برو.»

گفتم: «نه دیگه. انگار یادت رفته چه قولی به هم دادیم. باهم از اینجا میریم.»

شب طولانی و سخت و سنگینی بود. مدام می‌پرسید ساعت چنده؟ صبح که شد پرستار را صدا زدم. بدنش خیلی خیلی داغ بود. او را که از روی تخت بلند کرد خون زیادی بالا آورد. سریع گفت: «پاک کن. نمی‌خوام صورتم خونی باشه.» با دستمال خیس صورتش را پاک کردم. گفت: «درست نگاه کن چیزی نمونده باشه.»

دستم را به صورتش مالیدم و بعد کف دستم را به او نشان دادم و گفتم: «صورتت تمیزِ ِتمیزه. مثل گلی عزیزم»

داریوش عاشق دیدن زیبایی‌های زندگی بود. شاید می‌خواست از تمام فرصتی که داشت استفاده کند تا خوب ببیند

صبح زود بود. نیمه شب به زور فروغ و مزدک و مهشاد (خواهرش) را روانه منزل کرده بودیم تا کمی استراحت کنند. چند تن از رفقایش هم بودند و آنها هم نیمه شب به خواست من و داریوش رفته بودند. خواهرم و دو پرستار و دکتر در اتاق بودند. نگاه عجیبی داشت. به نظر می‌رسید تلاش می‌کند تا دوران احتضار را توام با هوشیاری طی کند، اما بالاخره انگار شرایط جسمانی بر او غلبه می‌کرد. قابل شرح دادن نیست. حس دیگری هم در چشم‌هایش بود. حس تلاش برای ضبط همه چیز. آیا ترس از دست دادن بود؟ نمی‌دانم، اما همین باعث شد تا دستش را محکم بگیرم تا بداند تنها نیست. دیگر کم‌کم نیمه هوشیار شده بود، اگرچه در اغما فرو نرفت و چشمانش همچنان باز بود. به او گفتم: «همه هستند. بچه‌ها، خواهرت، رفقایت و همه آنهایی که دوست داری؟ می‌بینی؟»

چشمانش را در حالتی بی‌قرار چرخاند و گفت: «آره می‌بینم.» بعد آرام گفت: «… مادرم.»

گفتم او هم هست. بلند صدا کردم: «مادر! بیا اینجا پیش داریوش.»

دست راستم را دور کمرش حلقه زدم و گفتم: «ببین داریوش جان! مادر بغلت کرده.»

سرش را به نشانه تائید تکان داد و بالاخره بعد از ٢۴ ساعت چشم‌هایش را روی هم گذاشت. گفتم: «داریوش جان نترس، نترس! مگه قول ندادیم باهم از اینجا میریم. پس باهم می‌پریم.»

به او گفتم: «خچولم، [به معنای عزیزم] نترسی‌ها، ما همه پیش تو هستیم» و دوباره شروع کردم به اسم بردن. گفتم همه کسانی را که دوست داری اینجا هستند. لبخندی زد و تمام شد. یکی از پرستارها بلافاصله پنجره را باز کرد. در همان لحظه آفتاب درآمده بود. یک لحظه پروانه کوچک آبی‌ای را در اتاق دیدم که چرخی در اتاق زد و راه پنجره باز را سریع پیدا و به سوی آسمان پرواز کرد. همان‌طور که با تعجب نگاهش می‌کردم، در نور گم شد. شاید باور نکنید، من اما آن پروانه را دیدم. صدای خواندن پرنده‌ها می‌آمد. چقدر داریوش این صدا را دوست داشت. دیگر نبود که بگوید: «جان… چه صدایی دارن؟»

دکتر گوشی را روی قلبش گذاشت و گفت: «ساعت نه و ده دقیقه است. تمام شد.» آنقدر چهره‌اش آرام بود که حس کردم سال‌هاست در آرامش خوابیده است. با لبخندی ملایم در گوشه لبش. آن چهره آرام و دیدار مادرش در رویای پیش از مرگ، برایم تنها دلخوشی‌ای است که سعی می‌کنم در این روزهای بدون او، به آن تکیه کنم.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , , ,