Saturday, 18 July 2015
27 September 2021
واقعیت در هاله‌ای از ابهام

«افسانه‌های ما»

2013 December 01

مطلبی که در پی می‌آید، نوشته‌ای برای انتشار در تارنمای کوچه است که از سوی نویسنده در اختیار رادیو کوچه قرار گرفته است. انتشار این نوشته در راستای تعامل و نقد و بررسی دیدگاه‌ها و ایده‌ها است و به الزام، رادیو کوچه آن را تایید و یا رد نمی‌کند. در صورتی که در مورد این نوشته نقد و یا نظری دارید، این رسانه خود را موظف به انتشار پاسخ شما می‌داند. این مقاله بدون ویرایش کوچه منتشر شده است.

مقاله وارده/  علی موسوی

یک چیزهایی در تاریخ سیاسی ما هست که گویا هیچ وقت برای کسی روشن نمی‌شود. همیشه و تا آخر در هاله‌ای از ابهام باقی می‌ماند.  جریان باورها اما، مسیر خود را می‌پیماید. آن‌ها هم تا آخر تغییر نمی‌کنند. در دنیای سیاست و مردان سیاسی ایران از این دست ماجراها کم  نداشتیم. از قضییه کودتای 28مرداد تا از کشته شدن رجال سیاسی و تا انتخابات 88. در مورد کودتای 28مرداد علی رغم توضیحات  بقیه‌الرّجال آن زمان و اینکه معتقدند عمل شاهاقدامی در چهار چوب قانون بوده و در حوزه اختیارات شاه، اما، توده مردمبه تبعیت از  عمده‌ی روشنفکران و بی اعتنا به روشنفکران مخالف، معتقدشدند که مرحوم مصدق غیر قانونی عزل شد. امروز پس از گذشت سال‌ها  این باور در متن تاریخ ما نوشته شده است و پاک شدنی هم نیست.

11

این شکل از اعتقاد بیشتر از این‌که مبتنی بر شواهد و مدارک باشد بر  علایق افراد و گروه‌ها استوار است. ما آن چیزی را قبول می‌کنیم که دوست داریم قبول کنیم. جای‌ تاسف است که بزرگان ما از هر دسته و قشری به این باورها دامن زده‌اند. بعنوان نمونه مرحوم جلال آل احمد. در قضییه شادروان غلامرضا تختی، نوشته جلال هنوز طنین انداز ذهن هاست. بارها نوشته او از صدا و سیما  پخش شد که « جهان  پهلوان باشی و آنوقت خودکشی ». ماجرای ورود شادروان تختی به سالنی که شاهزاده‌ی پهلوی هم درآن حضور داشت و تشویق مردم و  رشک شاهزاده بر جهان پهلوان نیز نقل محافل است. این ماجرا و آن نوشته برایمان شد دلیل کشته شدن جهان پهلوان. پس ازانقلاب  اسلامی تمام مدارک ساواک در اختیار ما بود و حتی یک برگ سند معتبر دال بر دستور قتل یا اشاره‌ای به این موضوع بدست نیامد. حتی  بهروز افخمی هم در فیلم  تختی همان روش جلال را در پیش گرفت یعنی ایجاد نوعی تعلیق در جهت باور های مردم.

22

او هیچ‌گاه نتوانست اشاره روشنی به این‌حقیقت موضوع بکند. ما مردم اما، هم‌چنان ساز باورهای خود را کوک می‌کنیم. ماجرای کشته شدن دکتر شریعتی،  صمد بهرنگی، حاج آقا مصطفی خمینی و سیداحمد خمینی نیز از این دست بود. دوستان و نزدیکان دکتر شریعتی هرگز به کشته شدن او تصریح نکردند. بلکه بودند کسانی که خلاف این را بیان می‌کردند. اما شرایط  سیاسی و جایگاه‌ دکتر این شایعات را باورمند می‌ساخت تا جایی‌که بدلیل نبود بَیّنات و اَمارات روشن، باور خود را با آمپولی از هوا آذین بستیم. ماهی سیاه کوچولوی تاریخ سیاسی ما نباید در رودخانه غرق میشد. چپی‌ها و همین‌طور ما مردم  دوست‌تر می‌داشتیم او را خفه کرده  باشند. و همین‌گونه باور کردیم. مصطفی خمینی در اثر بیماری درگذشت. امام هیچ‌گاه در مورد کشته شدن فرزندش چیزی نگفت. ولی این  هم مانع باور به مشکوک بودن مرگ وی از سوی طرفداران نشد. اطرافیون رجل سیاسی هم نمی‌توانند حیات و ممات عادی داشته باشند. او باید برای کینه‌ای که به پدرش داشتند از بین می‌رفت. روحانیت طرفدار امام تا امروز همین مطلب را القاء می‌کنند. مرحوم سید احمد  خمینی ماجرای پردامنه‌تری داشت. سید احمد خمینی بر اثر سکته مغزی و در پی هفته‌ها بی هوشی از دنیا رفت. التهابات سیاسی از نوع دوم خردادی‌اش فرصتی بود تا بار  دیگر بازار شایعات داغ شود. هر نانی که از این تنور بیرون می‌آمد داغ داغ در سفره باورها می‌نشست و ما از آن تغذیه می‌کردیم.  باوری داشتیم و باید نشانه‌هایش را می‌یافتیم. عماد الدین باقی  این وظیفه را بعهده گرفت او درسلسله نوشته‌هایی ادعای کشته شدن او را  مطرح کرد.

1

در دادگاه از او پرسیده شد دلیل این مطلب را بیان کن. او صحت گفتار خود را به گفته‌های یک نظامی عالی رتبه ارجاع داد.  اما علی رغم اصرار قاضی در معرفی وی برای شهادت، نتوانست وجود چنین سخنان یا حتی چنین کسی را اثبات کند. خانم طباطبایی  همسر مرحوم سید احمد و سید حسن فرزندش و همین‌طور، مادر سیداحمد که در آن زمان حیات داشتند، هیچ کدام ادعا یا شکواییه‌ای را  مطرح نکردند. دکتر معالج که از کشور انگلستان آمده بود و تیم پزشکی وی تا کنون هیچ مطلبی دال بر مشکوک بودن مرگ وی بیان  نکرده‌اند. اما همچنان شایعات ادامه داشت و مرز باور را در می‌نوردید. در همان زمان مادر یکی از بزرگانی که خودش این مطلب را کم وبیش باور داشت، به همان بیماری احمد خمینی و در پی چندین و چند  روز کُما از دنیا رفت اما باز، او و همه‌ی کسانی که می‌خواستند باورشان با میلشان مطابقت کند در را بر پاشنه موافق می‌گرداندند. کمی  بعدتر احمد رضا عابد زاده ورزشکار جوان و دروازه‌بان تیم ملی با مریضی مشابه قریب یک ماه در بیهوشی بود. خوشبختانه وی  بعلت جوانی و مقاومت بدنی سلامتی خود را بازیافت. اما وجود همه‌ی این مشابهت‌ها و عدم وجود هیچ‌گونه شواهد، مانع باورپذیری ما  نمی‌شد. سناریوی عجیب قرص‌هایی که در بسته‌بندی مشابه و مخفیانه به نسخه اضافه شده بود را برایمان به فیلم بدل کردند. با این داستان خلاء شواهد را پر کردیم. از موساد و کا گ ب هم چنین روش‌هایی گزاش نشده.

33

حتی از مسیر سلول‌های خاکستری هرکول  پوارو و آگاتا کریستی هم چنین خیال‌پردازیی عبور نمی‌کند. نمی‌توانم بفهمم چگونه عجیب‌ترین داستان را اگر در جهت باورمان باشد قبول  می‌کنیم و نیازی به موشکافی نمی‌بینیم. واین‌گونه می‌شود که نسل‌های بعد که دستشان از واقعییات امروز ما کوتاه و ذهنشان از تکرار یک  ماجرا پر می‌شود آن را یک حقیقت مسلم تاریخی خواهند پنداشت. ماجرای انتخابات 88 می رود که به چنین سرنوشتی دچار شود. در آن انتخابات من به آقای موسوی رای دادم. صبح روز بعد در بهت عجیبی بسر می‌بردم. شبه تقلب در ذهنم قوت گرفت. من در بین مردم  بودم و هیجانات روزها وشب‌های قبل را بخاطر می‌اوردم. چگونه ممکن بود این اختلاف آراء. خوب میدانستم که طرفداران احمدی نژاد زیاد  هستند. و بسیاری از دوستان خود من، با شدت تمام حامی او بودند. قشرهای فرو دست‌تر که به جز احمدی نژاد گزینه‌ای نداشتند. در حد  توانم به تحقیقی میدانی دست زدم. با دو تن از معتمدین از آشنایان، که در شعبه بلوار خیام مشهد و بلوار معلم –  هر دو از منطقه‌های بالای  شهرمشهد – تماس گرفتم .

44

آنها هم که خود از طرفداران موسوی بودند، شمارگان و نسبت آراء هر یک از کاندیداها را در اختیارم گذاشتند. نتیجه مرا مبهوت‌تر کرد. بدون هیچ گزارش تقلبی آراء احمدی نژآد حتی در اقشار بالا دست نیز قابل توجه بود و کم و بیش با  آمار وزارت کشور مطابقت داشت. من هنوز متقاعد نشده بودم.  از یک یک دوستان و آشنایان پی جویی رأی‌شان را کردم، از دانشگاهی تا کارگر و بازاری. برآیند این پیگری‌ها هم همان بود. اگر برخورد  بد نیروی های دولتی با مردم نبود و آن ماجرا های تاسف بار، شاید باورم میشد؛ اما این بار آن برخورد ها را دلیل  تقلب انگاشتم. شبه‌های  مخالفین و داستان شیب یکسان رای،  و بقیه شبهات را با آغوش باز پذیرفتم و منتظر توضیحات طرف مقابل شدم. توضیحات وزیر کشور  اگر چه خوشایندم نبود اما قانع کننده مینمود. نمیخواستم موج جریانات مرا با خود ببرد. باید حقیقت را میدانستم. در سایت های نزدیک به  کاندید های دیگر کماکان شواهدی دال بر وجود تقلب عنوان میشد اما وزن آنها چندان با حقایق بدست آمده برابری نمیکرد. توضیحات  جناب محتشمی پور را شنیدم اما بیشتر به گمانه‌زنی می‌مانست تا دلیلی روشن.

55

از آن روز ها تا به امروز من فقط حمایت های طرفداران  احمدی‌نژاد را دیدم و نوید به روشنگری های دیگر از سوی باورمندان به تقلب را. دوستان باور کنید من هم مثل شما میخواستم موسوی  انتخاب شود. دوست داشت مباور کنم تقلب را. اما تقلب تقلبی را نمیشود بر حقیقت حقیقی رجحان داد. دوستان، احمدی نژاد، در سال 88  رای آورد. اخیراً باز نویدی بر افشاگری های تازه در این مورد داده شده است. که آن سردارسپاه چنان گفت و این فعال سیاسی چنین. همان داستان  های تکراری. ما سالها  فرصت داشتیم همه‌ی دلایل خود هم بیان کنیم. مانعی اگر برای انتشار داخلی آن بود، در سایتها و خبرگزاریها  چنین منعی وجود نداشت بلکه استقبال هم میشد. بیار آنچه داری ز مردی و زور. باور کنید اگر تمرکز خود را به چرایی گرایش مردم به  مثل احمدی نژاد گذاشته بودیم به نتایج سود مندتری می رسیدیم. ریشه این گرایش در جهل بود یا  تبلیغات، در زود باوری و خوشباوری  توده‌های مردم بود یا در فریب دولتیان، بد عمل کردن روشنفکران بود یا درک عمیق نداشتن از باور های مردم ، هر چه بود نتایج آن  میتوانستراهگشای آینده باشد. تأسف در این است افسانه‌ی دیگر بر افسانه‌های تاریخی ما افزوده شده است. و شاید هرگز زدوده نشود.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , ,