Saturday, 18 July 2015
02 August 2021
همسر شهید همت

«به آقای خامنه‌ای بگویید من ولایتش را قبول ندارم»

2010 March 02

دکتر مهدی خزعلی

«این گزارش از ذکر پیام همسر شهید همت پرهیز کرده است، مگر او چه گفته است که گزارشگر می نویسد:«دیگه من نگم چی گفت!» او توسط سردار علایی برای رهبرش پیامی ارسال کرده است که : « به آقای خامنه ای بگویید من ولایتش را قبول ندارم، و روز قیامت جلوی همشون رو می گیرم» قطعن سردار علایی شهامت بیان این پیام را ندارد، اما امانت‌داری ایجاب می کند تا پیام همسر شهید دلاور حاج محمد ابراهیم همت به گوش رهبری برسد.»

یکی از حاضران در جلسه سال‌گرد شهید باکری طی یادداشتی روایتی از مراسم سالگرد شهادت حمید باکری را شرح داده است. وی نوشته است:

شب جمعه‌ی هفته‌ی گذشته به مناسبت سال‌گرد شهادت حمید باکری مراسمی در خانه‌ی این شهید برگزار شد. یه مراسم ساده که حاضرینش غالبن نزدیکان خانواده‌ی باکری و هم‌چنین عده‌ای از فرمانده‌هان اسبق سپاه و هم‌رزمان آن شهید بودند. برنامه با خواندن دعای کمیل شروع شد. اواسط دعا بود که مهندس موسوی هم تشریف آورد. حین خواندن دعا و پخش فیلم‌هایی از حمید و مهدی باکری مهندس خیلی گریه کرد، گریه‌هایی که از کوهی از غصه حکایت می‌کرد .

گویا دردهایی داشت که تنها خدا و یاران سفر کرده‌اش محرم این دردها بودند. بعد از دعای کمیل سردار علایی به عنوان سخنران خاطراتی از حمید و مهدی باکری و حال و هوای جبهه‌ها گفت. برای منِ نسل سومی شنیدن این حرف‌ها به غایت دل‌نشین بود انگار که گمشده‌ی زمان خودم رو در آیینه‌ی این حرف‌ها یافته بودم. سردار از تاکید امام بر رفتار محبت آمیز با اسرا زیاد صحبت کرد. از مهدی گفت و روزی که برای بازیابی سلامت یکی از اسرای عراقی که به امام و رزمنده‌ها هتاکی کرده بود نه تنها خودش خون داده بود بلکه رزمنده‌هایی که از دادن خون به خاطر اون هتاکی‌ها منصرف شده بودند رو هم به انجام این عمل سفارش کرد.

سردار از شدت علاقه‌ی حمید و مهدی به هم گفت و گفت که روزی که حمید به عنوان فرمانده‌ی گروهان خط‌شکن(گروهانی که به طور معمول فرماندهاش شهید میشن) در عملیات خیبر منصوب شد چطور مهدی با گفتن این جمله به سردار که «‌می‌دونستی حمید بچه داره» اوج دل‌نگرانیش رو نسبت به حمید بیان کرده بود. با وجود این اما روزی که حمید در همین عملیات بعد از دفاع جانانه از میهنش به شهادت میرسه و جنازش هم مفقود میشه؛ مهدی جلوی جمعی رو که قرار بود برای آوردن جنازه ی حمید جلو برند می‌گیره. چرا؟ تنها به این دلیل که عده‌ای از جوانان دیگر این سرزمین در همین عملیات مفقود شدند و امکان آوردنشون نیست. همین رفتار بود که خانواده‌هایی که برای پی‌گیری وضع فرزندان مفقود شدشون به منطقه آمده بودند رو آرام و شیفته‌ی مهدی باکری و مرامش کرد. نه تنها این خانواده‌ها که همه‌ی نسل من و هر انسان آزاده‌ای شیفته‌ی این منش و امامی خواهد بود که مکتبش مروج و مولد این منش بوده است.

سردار علایی از خوبی‌های حمید و مهدی زیاد گفت، اما من تا آخر مجلس تنها به این یک جمله‌ی مهدی باکری به سردار علایی فکر می‌کردم که می‌دونستی حمید بچه داره. انگار مهدی امروز ما را می‌دیده. روزهایی که قراره ضربات باتوم و شوکر کسانی که ادعای ادامه‌ی راه امثال حمید رو دارند‌؛ در نبود پدر باید بر سینه‌ی پسر فرود بیاد روزهایی که قراره به همسر حمید جلوی چشم همه‌ی همرزم‌هاش توهین بشه.

آخر مجلس اما یک عده مهمان ناخونده هم آمده بودند تا به سبک خودشون البته خانواده‌ی شهید باکری رو دل‌داری بدهند. جماعتی از اراذل معلوم‌الحال که سبزها خوب می‌شناسندشان. شخصشان رو شاید نه اما منش و حامیشون رو خوب می‌شناسند. اون‌ها همون کسانی بودند که قبل انتخابات به تجمع مادران و همسران شهید حامی مهندس موسوی وحشیانه حمله کرده بوند؛ چادر از سر دختران شهید کشیده بودند؛ خون همسران شهدا رو بر قبر شهدا جاری کرده بودند و به همسران شهدا بد‌ترین توهین‌ها رو کرده بودند. کسانی که خانم شهید همت رو کتک زده بودند اون روز دو‌باره آمده بودن تا داغ دیگه‌ای بر دل خانواده‌های شهدا بگذارند.

خانم شهید باکری بعد از بدرقه‌ی مهندس موسوی پیش سردار علایی آمد تا به خاطر حضور و صحبت‌هاش تشکر کنه. ازسردار علایی تشکر کرد اما معلوم بود که یه بغضی تو گلوی این مادر رنج کشیده گیر کرده .اون‌جوری که من می‌شناختمشون حتی موقعی که حمیدش رو قبل ۳۰ سالگی از دست داده بود یا تو اون روزهایی که دست تنها بار سختی‌های بزرگ کردن دو تا بچه رو به دوش می‌کشید هیچ‌وقت لب به شکایت نگشوده بود. ولی من نمی‌دونم این جماعت چه داغی به دلش گذاشتن که این‌جوری شروع کرد با سردار علایی درددل کردن.

« آقای علایی کجای کار رااشتباه کردیم که به اینجا رسیدیم‌؟

چرا اینجوری شد‌؟

آقای علایی بهشون بگو که ما دیگه خسته شدیم

حرفهای حمید رو براشون بزن

بگو ما دیگه واقعن خسته‌ایم

بهشون بگو آقای علایی بگو…»

دیگه نتونست ادامه بده بغضش شکست دستش رو گرفت جلو صورتش و شروع کرد آروم آروم گریه کردن ….

باقی حرف‌های نزده‌ی خانم باکری رو البته خانم شهید همت زد دیگه من نگم چی گفت فقط همین رو بگم که گفت که «‌آقای علایی بهشون بگو که روز قیامت جلوی همشون رو می‌گیریم همشون رو»

شکی نیست که اگر همسران شهدا مثل کوه پشت شهدا نایستاده بودند هرگز اون دلاوری‌های هشت ساله اتفاق نمی‌افتاد؛ بانوانی که برای از دست‌دادن عزیز‌ترین کسانشون دلاورانه صبر کردند و هم‌چون کوه استوار موندند….

اما واقعا باید به این جماعت نوخوارج تبریک گفت‌. هیهات که این‌ها جزو مردم ایران باشند اما شاید باید جدن به کسانی که از این جماعت حمایت می‌کنند و بر رفتارهای شنیعشون سرپوش می‌نهند و به اون‌ها عنوان مردم رو می‌دهند تبریک گفت چرا که این عده تو پروژشون موفق شدند… این‌ها کوه رو از پا در آوردند… کار ناتمام صدام رو این عده تمام کردند…اگر دستشون به پدر نرسید اما…. در عوض اشک مادر رو در آوردند.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: ,