Saturday, 18 July 2015
26 November 2021
قصه‌های جزیره

«قهوه‌ داغ با محمد عبدی / قسمت اول»

2014 May 15

خوانش: هادی خوجینیان / رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

محمد عبدی، متولد ۱۳۵۳ تهران آغاز فعالیت حرفه‌ای در نوشتن نقد و مطالب سینمایی از سال ۱۳۶۹. فعالیت ممتد به عنوان منتقد سینما و منتقد هنری در بیش از پنجاه نشریه و رسانه در ایران و خارج از ایران. سردبیری مجله هنر هفتم (۱۳۷۸ و ۱۳۷۹).. انتشار اولین مجموعه داستان در سال ۱۳۸۱. مهاجرت به لندن در سال ۱۳۸۴. کتاب‌ها: نقد فیلم در ایران (آگه سازان- ۱۳۷۷) راهنمای فیلم ۱۹۹۷-۱۹۹۸ (آگه سازان-۱۳۷۷) راهنمای فیلم ۱۹۹۹ (آگه سازان- ۱۳۷۸) ده فیلم دهه نود (آتیه-۱۳۷۹) از پیدا و پنهان (گفت‌و‌گو با آیدین آغداشلو- به همراه اصغر عبداللهی- سیامک و آتیه- ۱۳۷۹) راهنمای فیلم ۲۰۰۰ (آگه سازان-۱۳۷۹) مرگ یک روشنفکر (ورجاوند-۱۳۸۱) چاپ دوم (مردمک- لندن-۱۳۹۱) غریبهٔ بزرگ؛ زندگی و آثار بهرام بیضائی (ثالث-۱۳۸۳) سوسن تسلیمی در گفت‌و‌گویی بلند با محمد عبدی (اچ‌اند اس- لندن- ۱۳۹۱)  از اپرا لذت ببر (ناکجا- پاریس- ٢٠١٣)

با محمد عبدی چندین سال است که آشنا هستم. همیشه از نوشته‌هایش چه نقد سینمایی و چه داستانی و یا حتا تحقیق‌هایش خوشم می‌آمد. در یک روز بارانی در لندن با او قرار مجازی گذاشتم تا با هم حرف بزنم. مجازی ـ چون درگیر کار در جزیره بودم و فرصت این را نداشتم تا در کافه‌ای بنشینیم تا گپ واقعی بزنیم.  برای آشنایی‌تان با سبک و دنیا محمد داستان « قهوه» را برایتان می‌خوانم تا بعدش به مصاحبه‌اش گوش کنید.

abdeh

داستان قهوه از کتاب «از اپرا لذت ببر»

همین طور زل زده بود به خط‌هایی که با هر ضربه قلب، روی صفحه بالا و پائین می‌رفتند و اگر نمی‌رفتند معنی‌اش این بود که ثریا مرده است. نمی‌فهمید مرده است دقیقاً یعنی چه؟ یعنی نیست و نابود شده یا می‌رود یک جایی و منتظر او می‌ماند. فکر این که او در جایی- فرقی نمی‌کند؛ هر جایی- منتظرش خواهد ماند و بدون درد و رنج زندگی ابدی خواهند داشت مطبوع و شیرین بود، اما فکر کرد چه حیف است که بمیرد. تازه سی سالش هم نیست و همه چیز در رابطه آنها خوب و هیجان انگیز به نظر می‌رسد، بخصوص سکس‌های آتشین و طولانی‌شان که سر و صدای ناشی از آن گاه همسایه‌ها را زابراه می‌کرد. حالا او نشسته کنار ثریایی که حرف نمی‌زند و آرام روی تخت بیمارستان خوابیده، گویی که سال‌هاست نفس نمی‌کشد. از ابتدا هم از همه اتوموبیل‌های جهان متنفر بود و حالا چند ساعت قبل، درست جلوی محل کارش با یکی از آنها ماچ و بوسه کرد و حالا دکترها می‌گویند امیدی نیست.

دوست دارم داد بزنم به دکترها بگم امیدی نیست یعنی چی؟ پس شماها چه کاره‌اید اینجا؟ اما منصرف می‌شم چون حتما می‌گن «مرگ دست خداست، ماها وسیله‌ایم…» خب چه می‌دونم شاید هم راست می‌گن. خب حالا باید چه کنم؟ کاری نمی‌توانست بکند، جز انتظار. شاید مرگ ثریا را صدا کند، شاید هم دست از سر او بردارد، البته فعلاً. اما نه، نباید بمیره، بهش احتیاج دارم. واقعاً احتیاج دارد یا فکر می‌کند احتیاج دارد؟ چه فرقی می‌کند؟ همین که فکر می‌کند احتیاج دارد، پس دارد.

برگشتم رو به پنجره. برگ‌های زرد زمین ریخته بودند و کلاغ‌ها غارغار می‌کردند. خب این یه تصویر همیشگی مرگه. چرا همه مرگ‌ها تو پائیز اتفاق می‌افته؟ اما آدم‌ها چه بی خیال‌اند. دسته دسته تو کافه روبرویی راحت نشستن، انگار نه انگار که ثریا تصادف کرده، چون اصلاً نمی‌شناسنش. کاش من هم اونجا بودم و قهوه‌ای می‌خوردم. گوش‌هام چرا این‌قدر سنگین شده. با دست بینی‌ام رو می‌گیرم و از تو با باد هر چه زور دارم فشار می‌دم. آخیش حالا یه چیزهایی دارم می‌شنوم. صدای گریه یه مرد. یه مرد؟! برمی‌گردم. آقایی دست ثریا رو گرفته و زار زار گریه می‌کنه و بوسه می‌زنه به سر و دست ثریا. این دیگه کیه؟! شاید خواب می‌بینم. اما نه، صداش هم هست:

ثریا…عزیزترین…

– بله آقا؟! حضرتعالی؟

– هر کی‌ام به تو چه مربوطه؟ حتما باید عقدنامه نشونتون بدم که بشه بهش دست زد؟ آشغال‌هایی مثل تو عشق چه می‌فهمن؟ حالم از همه‌تون بهم می‌خوره، جانماز آب کش‌ها… حقوق می‌گیری که بیای تو بیمارستان هم مراقب باشی کسی به کسی دست نزنه؟

دلم یک دفعه فرو ریخت. نمی‌دونم بخاطر عشق آقا به عشق من یا این که منو با یه مامور دو زاری اشتباه گرفته. من که تو عمرم یقه کسی رو نگرفته بودم، بی‌اختیار دست بردم به لباسش و سفت چسبوندمش به دیوار.

مرتیکه پفیوز یه بار دیگه به ثریا دست بزنی می‌زنم فک‌تو داغون می‌کنم…

بله، بله؟!! اسم دوست دختر منو از کجا می‌دونی؟

نه مثل این که اتفاقی که نباید می‌افتاد،افتاده. آرام یقه اش را ول کردم.

دوست دختر؟!

GA5

بله… ثریا دوست دختر منه… سه ساله…

اما ثریا دوست دختر منه!! چهار ساله!

حالا اون دستشو برد به یقه من و شروع کرد به داد و بیداد.

خفه شو آشغال… ثریا چه صنمی با تو داره؟ تو مرتیکه اصلاً کی هستی؟ به چه اجازه‌ای اومدی اینجا بالای سرش…

همین موقع بود که دو تا پرستار سراسیمه اومدن تو و خواستن ما رو از هم جدا کنند.

خجالت بکشین… دو تا عاقله مرد… اینجا بیمارستانه نه چاله میدون…

اون یکی هم گفت:«آدم لباساشونو که می‌بینه فکر می‌کنه آدم حسابی‌اند، نگو دو تا لات‌اند که نمی‌فهمن اینجا بیمارستانه.»

البته راست می‌گفتند، اینجا بیمارستانه، ولی چطور می‌شه براشون توضیح داد؟ خودمو جمع و جور کردم و گفتم:

«آخه خانم، شما جای من! یکی اومده بالای سر دوست دختر چند ساله من، می‌گه من دوست پسرشم….»

– نخیر خانم، ایشون اومده بالای سر دوست دختر من…

– خیله خب، خیله خب… این اومده یا اون اومده، چه فرقی می‌کنه؟ خب این خانم لابد دو تا دوست پسر داشته، آسمون که زمین نیومده! چطور آقایون چند تا چند تا دارن، هیچ اتفاقی هم نمی‌افته؟!

آخ جان، خدا عمرت بده پرستار، یه جوری ماستمالیش کن جرات کنم اگه نمردم به هوش بیام. عجب گندی بالا اومد. سه سال آزگار گافی ندادم که اون یکی بفهمه، حالا این تصادف لعنتی…

پرستارها خندیدند و دو تایی پچ پچ کنان رفتند بیرون. من ماندم و یک ثریای رو به موت با یک آقایی که ظاهراً سه ساله عضو خانواده ماست، اما من خبر نداشتم. راستی چقدر خنگم. چطور نفهمیدم؟ همین طور توی چشمهاش نگاه کردم، اون هم زیر چشمی نگام کرد. می‌خوام سر به تنش نباشه، اون هم لابد همین رو درباره من می‌خواد. سکوت سنگینی اتاقو گرفته. یه نگاه به ثریا می‌کنم. نمی‌فهمم حالا دوستش دارم یا بدون این که من بدونم عشق به یه نفرت ابدی تبدیل شده. نگام با نگاه مرد دوباره تلاقی می‌کنه و این بار بیشتر چشم تو چشم هم می‌مونیم.از این مرده چطور؟ نفرت دارم؟ نمی‌دونم. اما خب اون هم مثل منه.

باز نگاش می‌کنم و با تردید می‌گم:

ااام م م… خب با یه قهوه تو کافه روبرویی چطوری؟

 

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , ,