Saturday, 18 July 2015
20 February 2020
طنز و پرشكی (قسمت دوم)

«سه‌شنبه‌ها با حوری»

2010 March 06

علی انجیدنی/ رادیوکوچه

«هی آقاهه‌! بلند شو‌! مگه می خوای تمام روز رو بخوابی‌!» با این صدای دلنشین چشم‌هام رو باز کردم و خودم رو روی چمن‌های محله منشادین  بهشت دیدم. در‌حالی‌که یک فرشته زیبا‌! نه همون حوری خودم‌! بالای سرم ایستاده بود و سعی می‌کرد من رو بیدار کند‌! خودش بود‌، در نگاه اول شناختمش‌. با این‌که همشون یک شکلند ولی یه جورایی‌با بقیه فرق داشت‌. با صدای نازش گفت‌: «شنیدم دنبالم می‌گشتی دکتر!» من با صدای لرزان جواب دادم‌: «در چشم‌، بامدادان‌، به بهشت برگشودن / نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی‌.» گفت‌: «سعدی این رو برای عالم خاکی گفت نه برای این‌جا که بهشته!» گفتم‌: «ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است / بگشای ز رخ پرده که مشتاق لقاییم‌.» دوباره گفت: «خوب جنا‌ب شاعر‌! حالا چی کارم داشتی که همه جا رو بهم ریختی؟» گفتم‌: «باهات حرف دارم!» گفت‌: «بگو‌. گفتم یه عالمه است‌، زمان می‌بره!» گفت‌: «خوب کی شروع کنیم‌؟» گفتم‌: «سه‌شنبه‌ها‌!» گفت‌: «پس من برم امروز که چهارشنبه است‌.»

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

تازه یاد گند دیشب و فریب شیطان افتادم و با ترس و لرز گفتم‌: «ساعت چنده به وقت بهشت؟» گفت: «فکر کنم نزدیک‌های ظهر باشه‌!» بی‌اختیار داد زدم‌: «حسن پلنگ کجایی که کارم در اومد!» همین‌جوری که داشتم به سمت در خروجی بهشت می‌دویدم بهش گفتم‌: «قرار ما هفته دیگه سه‌شنبه صبح زود تو همین خیابان‌! » سرش رو تکان داد و غیبش زد‌. منم با تمام توان از سر در خروجی بهشت خارج شدم و ناگهان ماشین گشت دژبان کل جلوی پام ترمز زد و چند نفر ریختند سرم و من رو چشم بسته به برزخ بردند. وقتی چشم‌بند رو باز کردند به جای نکیر و منکر یک فرد جدید رو دیدم که داشت فرم‌های رو پر می‌کرد و چیز‌هایی رو به نکیر و منکر گوشزد می‌کرد. اونها هم بله قربان می‌گفتند و نتیجه این‌که بدون سوال و جواب تحت‌الحفظ به انفرادی جهنم‌، قسمت 109 الف منتقل شدم.

عذاب‌های جدید در انتظارم بود و چشمتان روز بد نبیند فهمیدم که سهمیه بهشت و برزخ سه هفته‌ام مالیده شده و من باید 21 روز تمام فول عذاب مدرن ببینم تا دیگر گول شیطان را نخورم و هوس دور زدن خدا به سرم نزند.

القصه ، 21 روز تمام گذشت و سه‌شنبه سه هفته بعد درست راس ساعت من‌، آش‌و‌لاش‌، جلوی بهشت پیاده شدم و یک راست به سمت خیابان موعود رفتم. از دور حوری عزیز رو دیدم که کنار یک درخت ایستاده بود و انگار داشت با یکی حرف می‌زد نزدیک‌تر شدم و داد زدم‌: «سلام حوری جون‌! بالاخره اومدم‌!» ناگهان چشمم به استاد جراحی زمان دانشجویی‌ام ، که همیشه با من لج بود، افتاد. پشت درخت جایی‌ که من از دور نتونستم ببینمش ایستاده بود و داشت با حوری من حرف می‌زد.

تا من رو دید مثل جن‌زده‌ها داد زد: «آهای بگیرینش ! همین بی پدر مادر بود‌! همینه که مزاحم حوری من میشه!» تا به خودم بجنبم یگان‌ویژه مبارزه با مفاسد اجتماعی بهشت ریختند سرم و شروع کردن به زدن! فریاد کشیدم «بابا من دکترم‌! اینم حوری خودمه باهاش قرار داشتم.» استاد جراحی صداش رو بلندتر کرد و گفت:« منم دکترم! استاد همین پدرسگ بودم! دروغ میگه مثل چی!‌« مامورین چند لحظه از زدن دست برداشتند و از حوری پرسیدند این آقا‌، اشاره به من‌، رو میشناسی؟ اون نامرد هم شانه‌هاش رو بالا انداخت و نوچ گویان رویش را برگرداند. کتک خوردن دوباره شروع شد و من نیم ساعت بعد به گارد‌ویژه نواجب ( نیروی ویژه امنیت جهنمیان در بهشت ) تحویل داده شدم و همان روز بدون رفتن به برزخ مستقیمن به قسمت 109 الف جهنم برگردانده شد.

باز روز از نو و روزی از نو ! این بار شش ماه تمام در انفرادی جهنم با انواع عذاب‌ها مستفیذ شده و پس از آن با اخذ تعهد به برنامه نامه اعمال هفتگی برگشتم. اولین سه‌شنبه پس از شش ماه که به ورودی بهشت رسیدم با خودم عهد کردم مثل سابق به سمت خوردنی‌ها بروم و یک روز را راحت بخورم و بخوابم‌. هنوز صد قدم وارد نشده باز چشمم به تابلویی آشنای دسترسی به حوری در سه دقیقه افتاد و چند لحظه بعد خودم را داخل کلوپ دیدم که دارم دنبال حوری می‌گردم‌. این بار حواسم شش دانگ به اطراف بود مبادا سر و کله استاد جراحی پیدا شود‌. در عرض چند دقیقه حوری مورد نظر را روی کاناپه لابی پشتی کلوپ پیدا کردم در حالی‌که داشت روزنامه «هم بهشتی»  را ورق می‌زد و آبمیوه‌اش را می‌خورد. جلوتر رفتم و به آرامی پهلویش نشستم و در حالی‌که اطرافم را به دقت زیر نظر داشتم.

حوری گفت:« نترس بابا!» استاد تون بستری شده تو بیمارستان‌، بنده خدا خیلی به خودش فشار آورده  و باید فتق‌اش عمل بشه‌، خیالت راحت باشه حالا حالا‌ها گیره! نفس راحتی کشیدم و گفتم‌: «خیلی نامردی! من رو شش ماه تو انفرادی انداخته بودند‌! یک کلمه می‌گفتی میشناسمش می‌مردی؟» نگاهی به من انداخت و گفت:« مگه استاد خودت رو نمی‌شناسی ؟ این رو می‌گفتم که تو کلن مقطوع الابزار شده بودی. حالا بنال ببینم چی می‌خواستی بهم بگی؟» گفتم‌:« بذار آبمیوه‌ای بگیرم و تو هم روزنامه رو بذاری کنار و بحث رو شروع کنیم.» گفت‌: «من که با تو بحثی ندارم‌! وظیفه ما این‌جا روشنه و باید همون کار رو برای همه انجام بدیم.» گفتم:« حالا نمیشه یک‌بار هم شده قبل از اون کار یه کم با هم حرف بزنیم؟» سرش رو به نشانه تایید تکان داد و منم سریعن یه آبمیوه برای خودم گرفتم و دوباره نشستم پهلوش و تا اومدم دهنم رو باز کنم یکدفعه یکی صدا زد:« سلام آقای دکتر!» برگشتم دیدم یکی از مریض‌های قدیمی که در بیمارستان مشهد درمانش کرده بودم  داره به سمتم می‌آد.

آب دهانم خشک شده بود. گفتم الانه که یک قشقرق دیگه به پا بشه! یادم اوفتاد در مورد این مریض من یک اشتباه ناجور کرده بودم که باعث شده بود طرف روز بعد فوت کند و هزار تا دردسر درست شود. در عالم خاکی هیات انتظامی پزشکان هوایمان را داشتند و بیمه مسوولیت که ماشا‌اله همه کارها را راست و ریس می‌کرد و قضیه به خوبی و خوشی فیصله یافت ولی این‌جا را چه کار کنم‌؟ به خودم گفتم عجب گوهی خوردم پزشک شدم‌! همه جا تابلو هستیم و این‌جا هم بدبخت! بیمار قدیمی به من رسید و گفت‌: «فکر نمی‌کردم تو بهشت ببینمت دکتر جون! معلومه یه کم ثواب هم داشتی تو کارهات‌!» شرمنده سرم رو پایین انداختم و گفتم: «تا چه قبول اوفتد و چه در نظر آید‌!» این مصرع نابجا کبریتی بود که بر هیزم خشک اعصابش زده شد و شروع کرد به داد و قال و دیگر نه روی ماندن در کلوپ را داشتم و نه مدیر آن‌جا این اجازه را به من می‌داد. روی صندلی‌های محوطه سبز روبه‌روی کلوپ نشستم و بر بخت خودم لعنت فرستادم که چشمم به جمال بی‌مثال حوری دوباره روشن شد‌. پیشم اومد و گفت‌: « دکتر جون! دلم به حالت سوخت‌! خیلی بدبختی! بیا بریم خونه ما با هم صحبت کنیم»   ادامه دارد

قسمت اول این ماجرا را از این‌جا بخوانید

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , ,