Saturday, 18 July 2015
16 June 2021
یادداشتی در هامش خودکشی رابین ویلیامز

«خودکشی کمدینی که دیگر نمی‌خندید»

2014 August 13

امید حبیبی نیا / رادیو کوچه

 

 

در میانه خبرهای بد محاصره شده‌ایم، ۳۶ سال جمهوری اسلامی که هر روزش با خبر مرگ شروع شده، جنایت جنگی در غزه، کردستان سوریه، قتل‌عام ایزدی‌ها، گرسنگی در آفریقای مرکزی، جنگ داخلی در آفریقا، طالبان، هواپیماهایی که یکی پس از دیگری سرنگون یا ناپدید می‌شوند، آلودگی محیط زیست و… حالا در میان این همه خبر بد، یکی از مشهورترین بازیگران کمدی چند دهه اخیر خودکشی می‌کند!

RW1

آخرین تویت‌های او درباره تولد دخترش زلدا و آخرین فیلم‌های آماده اکران‌اش ظاهرن هیچ نشانی از تصمیم برای خودکشی ندارند، شاید هم درست مانند بقیه هنرمندانی که یک‌باره خودکشی‌شان همه را شگفت‌زده می‌کند خواسته است تا ما را غافلگیر کند!

اما این واقعن شوخی بدی است آقای ویلیامز، درست وسط این همه خبرهای بد از چهارگوشه جهان!

رابین ویلیامز را قبلن در صبح به‌خیر ویتنام (بری لوینسون، ۱۹۸۸) و چند فیلم دیگر دیده بودم اما نخستین بار با انجمن شاعران مرده (پیتر وایر، ۱۹۸۹) به او علاقمند شدم، تازه از بندی دهشتناک در سال ۶۷ رها شده بودم و انجمن شاعران مرده که مدت‌ها بعد روی نوار کوچک بتاماکس با کیفیت تصویر و صدای بد به دستم رسید فیلمی بود که به آن نیاز داشتم؛ کسی که خلاف جریان پیش می‌رود.

دو سال بعد که سرانجام پس از محرومیت از تحصیل در دانشکده صدا و سیما و دانشگاه‌های دولتی به تحصیل در رشته روانشناسی بالینی در دانشگاه آزاد مشغول بودم بیداری (پنی مارشال، ۱۹۹۰) را دیدم، چون مسئول کانون فیلم دانشگاه بودم به دیگران هم نشان دادم و در باره‌اش حرف زدم. رابین ویلیامز در این فیلم نقش پزشکی را بازی می‌کند که موفق می‌شود برای مدت کوتاهی بیماران کاتاتونیک را «بیدار» کند.

بدیهی بود که بیداری برای ما در آن فیلم تعبیر دیگری داشت، اسباب بازی‌ها (بری لوینسون، ۱۹۹۲) اما بار دیگر طغیانی بود علیه نظم پدرسالارانه که ما می‌توانستیم آن را به مقابله با نظم نوین جهانی تعبیر کنیم، دوران سلطه میلیتاریسم و جورج بوش پدر بود.

ویل هانتینگ نابغه (گاس وس سنت، ۱۹۹۷) یکی از فیلم‌های محبوب من بود که آن وقت دیگر ستون هفتگی نقد و مرور فیلم‌های روز جهان را درمطبوعات داشتم، نابغه‌ای که خود را باور نداشت و روانشناسی که او را به خود باوری می‌رساند.

رابین ویلیامز در عکس یک ساعته (مارک رومانک، ۲۰۰۲) اما باز برایم نمایی دیگر از زندگی بود، تکنسینی که کاری جز کارش در زندگی‌اش نداشت و اوقات فراغتش را به تماشای بیهوده تلویزیون سپری می‌کرد تا سرانجام سرگرمی تازه‌ای برای خود یافت، وقتی از پس آن دنیای شلوغ و پرکار در تهران حالا در خلوت، تلاش برای سرگرم کردن خود با کتاب‌هایی که هر هفته از کتابخانه دانشگاه شهرمجاور می‌گرفتم و تنهایی تبعید گذر کند لحظه‌ها را حس می‌کردم.

نه فقط برای من که سه دهه از زندگی‌شم را با نقش‌های رابین ویلیامز مرور می‌کنم بلکه بسیاری دیگر در گوشه کنار جهان بوده‌اند که فلان فیلم او را وقتی دیدند که چند وقت بعد عاشق شدند، زندانی شدند، بچه‌دار شدند، افسرده شدند یا حتا زیر موشک باران بوده‌اند.

رابین ویلیامز از افسردگی شدید رنج می‌برد اما همچنان در نقش‌های کمدی ما را می‌خنداند، اما این نقش‌ها افسردگی او را بهبود نبخشید، شاید حتا بدتر کرد، شاید از خودش دایم می‌پرسید به چه باید خندید؟

در استند اپ کمدی هایش اما بیشتر فرصت داشت تا دولت‌مردان را به نیش نقد هجوآمیز خود گرفتار کند.

شاید هم خود را در نقش پالیاتچی (دلقک) می‌دید، دلقک افسرده‌ای که هر شب همه را می‌خنداند و برای درمان افسردگی به دکتر رفته بود.

شاید زیادی فروید خوانده بود، شاید ویکتور فرانکل را در میان اسکیزوفرنیایی که به آن دچار هستیم جدی نگرفته بود، شاید از خودش پرسیده بود در جستجوی کدام معنا؟

یا شاید می‌خواست در اوج برود، نقش‌های قبلی‌اش را باور کرده بود؛ قهرمان، روزنامه‌نگار، استاد، رییس جمهور، شورشی، روان‌شناس، پزشک، نقش‌هایی که با تغییر در شناخت دیگران سر و کار داشت و «نقش اصلی» بود، شاید نمی‌خواست مثل این چند سال اخیر نقش‌اش به «نقش فرعی» تقلیل یابد.

RW2

زمانی گفته بود آن چه از تو، علی‌رغم همه خراب‌کارهایت باقی می‌ماند، باید به حساب بیاید. در این صورت جدا از این چند سال که افسردگی او را ویران کرده بود، اکنون که به کارنامه‌اش نگاه می‌کنیم در می‌یابیم که بدون او سینما قطعن چیزی کم داشت. کسی که با چشمانش، با شیطنت‌هایش، با شورش‌هایش و با حرفهایش ما را بخنداند، به فکر وا دارد و حتا تغییر دهد، گویی این نقش‌ها حتا اگر برای رابین ویلیامز هم نوشته شده بودند اساسنبا بازی او تجلی از «خود» او می‌شدند.

مردم امروز باز هم با خبرهای بد از خواب بیدار شدند و هر کدام با شنیدن خبر خودکشی رابین ویلیامز خاطرات خود را مرور کردند؛ شاید روزهای خوش گذشته و هراس از آینده، اما رابین ویلیامز دیگر این خبرهای بد را نخواهد شنید.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

TAGS: , , , , ,