Saturday, 18 July 2015
25 January 2021
داستان

«آذر»

2014 September 27

بهمن مرزیجرانی / رادیو کوچه

 

روزهای بلند ماه جولای از‌‌ همان اولین بار که تابستان را در دانمارک تجربه کرد، او را به خود جذب کرد و این پیوند از‌‌ همان اولین سال که به کپنهاک آمد با همین نیمکت در کنار دریاچه (۱) گره خورد. با اینکه خورشید از دید پنهان شده است ولی هوا کاملا روشن است و این روشنائی تا نزدیکیهای نیمه شب به درازا می‌کشد. بیست و دو سال پیش بود که پس از ۱۸ ماه انتظار در کمپ پناهندگی به عنوان پناهنده پذیرفته شد و از روستای کوچکی در شمال دانمارک به کپنهاک منتقل شد. اواخر ماه مه بود و دیگر از شبهای بلند و تاریک خبری نبود. اولین باری که در کنار دریاچه قدم می‌زد دختربزرگش مهناز را برای گردش به آنجا آورده بود، یکشنبه بود و هوای بهاری کپنهاک ریه‌ها را جان می‌داد. مهناز تقریبا ۵ سال را پر کرده بود و پر از انرژی بود. برای رفع خستگی روی همین نیمکت نشست و از‌‌ همان اولین لحظه حس کرد که در این دنیا جائی هست که او می‌تواند در آنجا آرامش را حس کند جائی که گوئی همیشه به دنبالش بوده ولی پیدایش نکرده بود. در این بیست و دو سال چند ساعت بر روی این نیمکت نشسته است نمی‌داند ولی ساعتهای بسیاری در اینجا به فکر کردن گذرانده است،‌‌ همان کاری که امروز چندین ساعت است که از انجام دادنش عاجز مانده است. هر چند بر روی‌‌ همان نیمکتی نشسته که همیشه برایش آرامش به همراه داشته است و به او این امکان را می‌داده که با خودش خلوت کند و فکر کند ولی امروز نمی‌تواند فکر کند. چندین ساعت است که بی‌حرکت نشسته و تنها به آذر فکر می‌کند، که همین چند ساعت پیش او را به ایستگاه قطار رساند و همانجا ماند تا از آخرین لحظه‌ها نیز استفاده کند و او را خوب ببیند، آیا دوباره او را خواهد دید؟ رابطه او و آذر چگونه خواهد بود؟ و هزاران فکر ناخواسته که آرامش را از او سلب کرده بود به سراغش آمده بود.

11

هوا روشن بود ولی از گرمای خورشید خبری نبود، دریاچه روبرو آرام و بی‌حرکت بود. مسیر اطراف دریاچه مثل همیشه شلوغ بود، وقتی هوا خوب است خیلی‌ها این محل را برای هواخوری انتخاب می‌کنند. احساس کرد که سردش شده است، باد گیرش را به تن کرد و زیپ آنرا تا زیر گلو بالا کشید، بد جوری هوس یک سیگار کرده بود، ولی خیلی زود پشیمان شد و با خودش گفت «پاشو برو در خلوت خودت و یک اسپاگتی حسابی بزن تو رگ، پاشو» و از جایش بلند شد و از‌‌ همان مسیر همیشگی به سمت خانه رفت، به آپارتمانی که ۱۰ سال پیش پس از جدائی از همسرش اجاره کرد، جائی که گوئی برای او با تولد دوباره‌اش پیوند خورده است. شاید برای خیلی‌ها درک این مساله مشکل باشد، ولی جدائی از همسرش و شروع زندگی مجردی برای او مثل شروع زندگی واقعی بود. در این سال‌ها که به اندازه کافی وقت برای فکر کردن داشته است، همیشه این پرسش که چرا ازدواج کرد یکی از دلمشغولی‌های او بوده است که همچنان نکات نا‌شناخته‌ای در آن او را رنج می‌دهد. از پله‌ها که بالا می‌رفت با خودش فکر کرد که‌ای کاش لباس بیشتری پوشیده بود، ممکن است سرما بخورد. همین دو هفته پیش بود که راهرو و راه پله را رنگ زدند، هنوز وجود رطوبت در فضا حس می‌شد. با اینکه ساختمان در اوایل سالهای ۱۹۳۰ ساخته شده است ولی به خاطر رسیدگی مرتب و نو سازی آن به هیچ وجه احساس کهنگی به آدم دست نمی‌دهد. به طبقه سوم که رسید احساس کرد که نسبت به روزهای قبل خسته‌تر است. با خودش فکر کرد که دیگر جوان نیست، ۵۴ سال از تولدش گذشته است و این طبیعی است که بالا آمدن از پله‌ها برایش دشوار باشد. در را که باز کرد طبق عادت کلید را در لیوان سفالی زرشکی رنگی که روی میز کوچک چوبی آبنوسی که در راهرو بود گذاشت و مثل همیشه به آشپزخانه رفت و کتری برقی را آب کرد تا برای چای آب جوش بیاورد، و از آنجا به اتاق نشیمن رفت و کاری را که در همه این سال‌ها برایش عادت شده بود، یعنی خواندن روزنامه ویژه آخر هفته را شروع کرد، ولی اصلا نمی‌توانست حواسش را روی خواندن متمرکز کند. این یکشنبه مثل دیگر یکشنبه‌ها نبود. جای خالی آذر در خانه حس می‌شد، در این دو روزی که آذر در خانه او بود خیلی چیز‌ها دگرگون شد. روزنامه را به گوشه‌ای پرت کرد و به سمت قفسه کتاب‌هایش رفت، یادش آمد که چند تائی عکس از زمانی که در کمپ پناهجویان زندگی می‌کرد داشته است. بالای قفسه کتاب‌ها انباشته بود از کلاسورهای قدیمی و چند جعبه مقوائی که بسیاری از خاطراتش را در آن‌ها بایگانی کرده بود. با خودش فکر کرد که عکس‌ها را کجا گذاشته است؟ هر چه فکر کرد نتوانست به یاد بیاورد که آخرین بار چه وقت آن عکس‌ها را دیده است. تصمیم گرفت که قبل از اینکه به دنبال عکس‌ها بگردد بهتر است اول یک لیوان چائی درست کند و در آرامش از خوردن آن لذت ببرد و همزمان فکرش را متمرکز کند، شاید به خاطر بیاورد که عکس‌ها را کجا گذاشته است. حوصله دم کردن چائی نداشت و ترجیح داد که در یک لیوان بزرگ با یک چای کیسه‌ای نیازش را به چای رفع کند. طبق عادت در مبل یک نفره کنار پنجره لم داد و لیوان چای را روی میز کنار مبل قرار داد. در این ده سال گذشته با آپارتمانش و تنها بودن در آن آن چنان خو گرفته بود که هر یک از اشیاء و وسایل خانه برایش مفهومی خاص پیدا کرده بود. برای مثال همین مبل یک نفره برایش مفهوم آرامش، سکوت و کتاب را داشت، بهترین جا که یک لیوان چای را همزمان که از خواندن یک رمان خوب لذت می‌بری، جرعه جرعه مزه کنی و هر وقت حس کردی که چشات سنگین شده، با تماشای مردمی که در خیابان در حال عبور بودند، نیرو برای ادامه خواندن ذخیره کنی.

33

خیلی از شب‌ها همینجا خوابش برده بود و از درد گردن از خواب بیدار شده بود، چراغ‌ها را خاموش کرده بود و گیج و منگ به رختخواب رفته بود. قطره اشکی که بر گونه آذر غلطید، در لبخندی که تلاش می‌کرد تا از لب‌هایش محو نشود با حرکت آرام قطار در انعکاس نور سفید چراغهای مهتابی که تابلوهای تبلیغاتی بر شیشه‌های قطار تابانده بودند، او را ترک کردند. حس نا‌شناسی امروز به سراغش آمده بود که ر‌هایش نمی‌کرد. آن قطره اشک که در آخرین لحظه بر گونه آذر غلطید، طعم شور خود را در دهان او باقی گذاشته بود. حس عجیبی بود، گوئی با لب‌هایش آن قطره اشک را پاک کرده بود. لیوان چای را در دست گرفت که گرمایش را حس کند، یک قلپ گنده از آن قورت داد، لیوان را روی میز گذاشت و با عجله به سمت قفسه کتاب‌ها رفت. کلاسور‌ها را پائین آورد تا شاید بتواند عکسهائی را که در کمپ پناهندگی گرفته بود پیدا کند، مطمئن بود که اینگا (۲) در یکی و شاید دو تا از عکس‌ها باید باشد. با شتاب کلاسور‌ها را یکی یکی نگاه می‌کرد و آنهائی را که جیبهای پلاستیکی آلبوم عکس داشت جدا کرد تا بتواند سریع‌تر عکس‌ها را ورق بزند. کم حوصله بود و دوست داشت هر چه زود‌تر عکس را پیدا کند. یادش افتاد که وقتی عکس‌هایش را در این پلاستیک‌ها جا می‌داد به خاطر کمبود جا در بعضی از جیب‌ها سه تا عکس جا می‌داد و در داخل یکی از‌‌ همان جیبهای سه تائی عکسی را پیدا کرد که اینگا و شوهرش در کنار رئیس کمپ همراه مهناز، مهری و شهین در محوطه کمپ گرفته بودند. از سرسبزی درخت‌ها می‌شد حدس زد که عکس در اوایل تابستان گرفته شده است. مهناز دختر بزرگش ۴ سالش بوده و مهری یک سال از مهناز کوچک‌تر بود. بچه‌ها خیلی زود به محیط کمپ عادت کردند و از بودن در آنجا خوشحال بودند. شهین با موهای فر طبیعی‌اش در شلوار جین و کفش ورزشی گوئی هم چنان آماده نبرد علیه امپریالیسم بود. عکس در تابستان ۱۹۸۵ گرفته شده بود، احتمالا در ماه ژوئن چون اواسط ماه می‌بود که مسئول کمپ او و شهین را به دفترش صدا کرد و برای آن‌ها توضیح داد که یک خانواده دانمارکی که در شهرکی در نزدیکی کمپ خانه دارند علاقه مندند که با خانواده‌های پناهجویان دوست باشند، شاید از این راه بتوانند از دشواری زندگی در کمپ بکاهند. شهین وقتی شنید که آن‌ها یک دختر ۷ ساله و یک پسر ۹ ساله دارند خوشحال شد و پذیرفت. شهین مطمئن بود که برای بچه‌ها خیلی مثبت خواهد بود که در محیطی خارج از کمپ همبازی داشته باشند. عکسی را که پیدا کرده بود روی میز کنار صندلی راحتی گذاشت، احساس کرد که یک آبجو خنک بهتر از چای سرد است. شاید خیلی چیز‌ها در زندگی برایش اهمیت خاصی نداشت که به شیوه خاصی انجام شود، ولی آبجو را حتما باید در لیوان دسته دار ریخت و حتما موقع ریختن باید آبجو کف کند، این عادت از ایران برایش مانده بود. کف آبجو از لبه لیوان بیرون زده بود که بطری را با ته مانده آبجو در کنار لیوان قرار داد، می‌دانست که باید چند دقیقه‌ای صبر کند تا کف آبجو بنشیند. تکیه‌اش را به صندلی داد که صدای زنگ تلفن بلند شد، مهناز دختر بزرگش بود، معمولا یکشنبه‌ها زنگ می‌زد و حال با باش را می‌پرسید. مهناز چند ماه دیگه اولین نوه را برای او به دنیا خواهد آورد. از اینکه تسلیم بلند پروازی‌های مادرش نشد و راهی را انتخاب کرد که دوست داشت همیشه مورد تشویق پدر قرار گرفت. شهین به خاطر فعالیتهای سیاسی‌اش ناچار شد که دانشگاه را ترک کند، و به همین دلیل هیچوقت خودش را نبخشید و اصرار داشت که بچه‌ها فقط به دنبال تحصیلات عالی باشند که هیچ وقت از نظر اقتصادی وابسته مرد‌ها نباشند. مهناز مربی کودک شد، کاری که دوست داشت. در دانمارک مثل بقیه جوان‌ها برای خودش جوانی کرد و حالا با دوست پسرش پی‌تر که صدا بردار موسیقی راک است زندگی می‌کند. شهین هنوز هم نپذیرفته است که مهناز حق دارد راه زندگی‌اش را خودش انتخاب کند. «من رنج پناهندگی را به جان نخریدم که دخترم پوشک بچه مردم را عوض کند» این جمله معترضه‌ای است که او همیشه به زبان می‌آورد.

گوشی را که گذاشت به فکر فرو رفت یک جرعه بزرگ آبجو را فرو داد و به عکس اینگا خیره شد. اولین روزی که او را دید در کمپ پناهندگی بود، مسئولیت پناهجویان به عهده صلیب سرخ دانمارک بود که پناهجویان را در نقاط مختلف دانمارک در مکانهائی که در اختیار داشت اسکان داده بود. در شمال شبه جزیره جاتلند (۳) نزدیک دریا ساختمانی که در گذشته سازمان پیشاهنگی برای تعطیلات تایستان استفاده می‌کرده محل اسکان بیش از ۲۵۰ نفر از پناهجویان بود که همگی ایرانی بودند. مسئولین پناهجویان را به دو گروه خوانواده‌ها و مجرد‌ها تقسیم بندی کرده بودند او همراه همسرش و دو دخترشان در بخش خانوادگی زندگی می‌کردند. اینگا به همراه شوهرش و بچه‌هایشان به دیدن آن‌ها آمدند. در سالن تلویزیون که ساختمان مستقلی بود در جوار بخش خانوادگی در مبلهای قدیمی و کهنه جا برای همگی آن‌ها بود. اینگا کیک خانگی را که خودش پخته بود برای آن‌ها هدیه آورده بود، اولین چیزی که در اینگا جلب نظر می‌کرد عینک ته استکانی‌اش بود که چشم‌هایش از پشت شیشه‌های زخیم عینک ریز به نظر می‌رسید. کیک را روی میز گذاشت، دستش را دراز کرد و به انگلیسی گفت: اسم من اینگا است و محسن گفت: خیلی خوشحالم من محسن هستم. پی‌تر شوهر اینگا مرد بلند قد و ورزیده‌ای بود، او چیز زیادی نمی‌گفت و این در واقع اینگا بود که مرتب توضیح می‌داد. آرام و شمرده سخن می‌گفت و محسن نقش مترجم خانواده را داشت، نقشی که در تمام مدت زندگی در کمپ بر دوش او ماند. عکس را به آرامی روی میز گذاشت و لیوان آبجو را بلند کرد و جرعه‌ای دیگر نوشید، الکل به تدریج اثر می‌کرد و کم کم در صندلی یله داد و مثل همیشه زیر لب برای خودش شعری زمزمه می‌کرد، چیزی بین شعر خوانی و خراباتی. بی‌آنکه بخواهد یاد انتظامی در فیلم پستچی افتاد و مثل او زیر لب زمزمه کرد «به کجا می‌روم و آمدنم بهر چه بود».

22

جرعه بعدی او را به حیاط خانه پدری برد، تابستان و گرما، بوی نم آجر‌های آبپاشی شده حیاط، و عصر جمعه که پدر بر تخت جلوس می‌کرد و مادر سماور نفتی عالی نسب را که به تازگی جایگزین سماور ذغالی روسی شده بود به ایوان می‌آورد و بساط چای را بر قرار می‌کرد. عصمت و عذرا خواهر‌های کوچکش دستیار مادر بودند و پسر‌ها هم اگر باغچه مرتب بود و در انبار هم کار خاصی نبود می‌توانستند به مشق‌هایشان برسند. محسن فرزند ارشد خانواده بود و عصمت یک سال از او کوچک‌تر بود. عذرا آخرین فرزند خانه بود. حسن سه سال از محسن کوچک‌تر بود و از‌‌ همان سنین نوجوانی عاشق بازار و کاسبی بود، او دستیار پدر بود و تابستان‌ها زود‌تر از پدر مغازه را باز می‌کرد و شب‌ها با او به خانه می‌آمد. محسن احترام پدرش را همیشه نگهمیداشت ولی علاقه‌ای به کار در مغازه پدر نداشت. پدرش امین کاسبهای ملایر بود و همه او را مردی درستکار و قابل اعتماد می‌دانستند. پدر سیگاری پیچید، با فندک بنزینی آنرا روشن کرد، پک ملایمی به سیگار زد و چای را که مادر ریخته بود هورت کشید. آخرین جرعه آبجو را سر کشید، لیوان را روی میز گذاشت و عکس را برداشت و به آن خیره شد. اینگا دست روی شانه شهین گذاشته و مهناز و مهری در جلوی آن‌ها با لبخندی که بر لب دارند شادی خاصی به عکس داده‌اند. شهین سرش تا شانه‌های اینگا است و در کنار او کوتاه به نظر می‌آید. بعد از اولین دیدار قرار گذاشتند که شنبه‌ها اینگا ساعت دو بیاید و همراه با شهین و بچه‌ها به شهر بروند. صلیب سرخ هم هزینه‌های اضافی برای سرگرمی بچه‌ها مثل ورودی به باغ وحش را پذیرفت تامین کند. مشکل زبان امکان ایجاد ارتباط عمیق بین اینگا و شهین را مشکل کرده بود و به همین دلیل شهین اصرار داشت که محسن در کنار آن‌ها باشد که براشون ترجمه کنه، بچه‌ها از این رابطه خیلی لذت می‌بردند و بعد از یک ماه اینگا شنبه‌ها به کمپ می‌آمد و تمام بعد از ظهر را با آن‌ها بود، رابطه‌ها به تدریج صمیمی شد و خیلی وقت‌ها اینگا برای شام در کمپ می‌ماند، و در بسیاری از مسائل به خانواده کمک می‌کرد. محسن یک آبجو دیگر باز کرد و در صندلی راحتی‌اش لم داد. انبوه دو چرخه‌ها با چراغهای قرمز در تاریک روشن غروب در آن سوی خیابان جاری بودند. جرعه‌ای از آبجو را که کف روی آن بود هورت کشید، همیشه سعی می‌کرد که کف آبجو در دهانش نیاید ولی امکان پذیر نبود، از طعم کف ابجو خوشش نمی‌آمد. لیوان را رو میز گذاشت و کمی بیشتر در صندلی راحتی فرو رفت. اولین باری که اینگا به زندگی او توجه نشان داد، یک روز بعد از ظهر بود که بچه‌ها در محل بازی سرگرم بودند و شهین برای دیدن دوستش به کمپ پناهندگی به شهر دیگری رفته بود. اینگا خیلی کنجکاوانه پرسید که علت پناهنده شدن محسن چه بوده؟ و محسن برایش از فعالیتهای سیاسی‌اش در یک گروه سوسیالیستی گفت و زندگی مخفی و غیره. آن روز محسن در چشمان اینگا حسی را دید که هرگز ندیده بود، ترکیبی از تعجب، تحسین و همدردی که با خود داری از گریه گوئی بغض کرده بودند. از آن روز به بعد رابطه محسن و اینگا تغییر کرد، اینگا علاقه ویژه‌ای به گذشته محسن نشان می‌داد و شاید این‌‌ همان کمبودی بود که محسن در زندگی‌اش حس می‌کرد، اینکه کسی به او اهمیت بدهد. چند سال بعد که شهین او را‌‌ رها کرد تا مدتی سردرگم بود و یک دوره درمانی به نزد روان‌شناس رفت، در روند درمان بود که با این حقیقت روبرو شد که همیشه نیاز مبرمی به تائید شدن و پذیرفته شدن از طرف دیگران داشته است، شاید برای همین بود که به سیاست روی آورد. لیوان آبجو را به آرامی بلند کرد، و با لذت تمام یک جرعه نوشید، چقدر دلش یک مزه شور می‌خواست. خودش را از صندلی راحتی با اکراه جدا کرد و به سمت قفسه‌ها رفت تا شاید پسته یا بادام زمینی برای مزه پیدا کند، ولی تنها مقداری چوب شور پیدا کرد. طعم شور نمک، دهان را تازه می‌کرد، هوا تقریبا تاریک شده بود، یکشنبه‌ها راننده‌ها آرام‌تر رانندگی می‌کنند، انگار می‌دانند که فردا باید به سر کار بروند و بهتر است که مواظب خودشان باشند. تصویر خودش را در شیشه پنجره بر انداز کرد، با خودش فکر کرد که پیر شده است، چهره آذر و اشک او تمامی قاب پنجره را پر کرد. چوب شور دیگری به دهان گرفت و در صندلی فرو رفت. دیگر شکی نداشت که اینگا دیگر به خاطر بچه‌ها نبود که هر شنبه به کمپ می‌آمد، لباس پوشیدن اینگا تغییر کرد، به ظاهرش بیشتر می‌رسد و آرایش را فراموش نمی‌کرد. به بهانه بردن بچه‌ها به استخر روزهای سه شنبه هم به ملاقات‌هایش اضافه کرد، مستقیم از سر کار با ماشین می‌آمد بچه را بر می‌داشت و به نزدیک‌ترین شهر که ۲۴ کیلومتر از کمپ فاصله داشت می‌برد تا آنجا شنا کنند. در بیس‌تر موارد محسن با آن‌ها همراه می‌شد. در همین رفت و آمد‌ها بود که اینگا از زندگی خصوصی‌اش و نیازش به محبت بیشتر برای محسن گفت. دقیقا یک هفته پیش بود، یکشنبه هفته گذشته ساعت ۹ شب که تلفن زنگ زد و دختری که خودش را آذر معرفی می‌کرد به او گفت مادرش اینگا که یک ماه پیش به علت سرطان فوت کرده است برای او یک امانتی دارد که باید شخصا به او تحویل بدهد. در هفت روز گذشته هزاران فکر مختلف از ذهن او گذشته بود، که این امانتی چه می‌تواند باشد. جمعه ساعت ۸ شب آذر زنگ در خانه را زد و وارد زندگی محسن شد. آذر یک تکه شیرینی با قهوه‌اش خورد و از کیفش یک جاسیگاری چرمی رنگ و رو رفته بیرون آورد و روی میز گذاشت. محسن خیلی زود آنجاسیگاری را شناخت، آنرا برای تولد اینگا خریده بود. آذر گفت که مادرش تا یک سال پیش که سرطان ریه گرفت اینجاسیگاری را استفاده می‌کرد و به من گفت که آنرا به شما بدهم و ادامه داد که مادرش یک ماه قبل از مرگش به او گفته است که پدر او محسن است. و نام آذر را به این خاطر انتخاب کرده است که ماه تولد محسن است.

این مطلب بدون ویرایش رادیو کوچه منتشر شده است

پی‌نوشت‌ها

۱ ـ در مرکز شهر کپنهاک چند دریاچه مصنوعی وجود دارد که در واقع در زمان گذشته بخشی از سیستم دفاعی شهر بوده است، که امروز محل تفریح و پیاده روی مردم است.

۲ـ Inga

۳ـ دانمارک از چندین جزیره و یک شبه جزیره به نام جاتلند Jutland که بیشترین مساحت دانمارک را شامل می‌شود تشکیل شده است.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,