Saturday, 18 July 2015
28 October 2021
تکرار چندین ساله

«اگر راننده اتوبوس خواب بماند»

2014 November 05

عباس مودب / مقاله وارده / رادیو کوچه

 

هر روز صبح، ساعت پنج صدای نه چندان دلنشین ساعت مرا با خبر می‌کند که باید به سر کار بروم و این شروع پنج روز از روزهای هفته در زندگی من است. فکر می‌کنم دیگر به خاطر تکرار چندین ساله این مساله واکنش‌های من به این صدا و کار هائی که تا بیرون آمدن از خانه می‌کنم شکلی از حرکتهای شرطی به خود گرفته است. اولین کاری که می‌کنم چراغ کم نور آشپزخانه را روشن می‌کنم که روشنائی‌اش مزاحم دیگران نشود، شیر آب را باز می‌کنم، چند لحظه‌ای صبر می‌کنم که آب خنک و تازه در لوله جاری شود و کتری برقی را تا نیمه پر می‌کنم و دکمه‌اش را می‌زنم تا وقتی که از حمام آمدم آب جوش برای یک چائی فوری کیسه‌ای آماده باشد. برای من این از بدیهیات است که برق باشد، آب باشد و آب گرم هم در دوش حمام جاری باشد و هیچ وقت به این فکر نمی‌کنم که بدون شک کسانی در نیرو‌گاه برق تمام شب را بیدار بوده‌اند و مراقب بوده‌اند که برق شهر تامین شود تا من از موهبت روشنائی بهره‌مند شوم و بتوانم آب جوش برای صبحانه داشته باشم. و حتما در طول شب چندین نفر نیز مراقب بوده‌اند که آب به مخازن آب برسد تا من بتوانم کتری‌ام را پر از آب کنم.

آشپزخانه را ترک می‌کنم و چند لحظه بعد در زیر دوش آب گرم عرقهای تنم را به آب می‌دهم تا بوی بدنم باعث آزار همکارانم نشود و باز باید از کسانی که در مرکز تامین آبگرم شهر تمام شب دستگاه‌ها را کنترل کرده‌اند که دمای آب پائین نیاید تشکر کنم که هر روز من داشتن آب گرم را یک امر بدیهی می‌دانم. نیم ساعت بعد ظرف‌های صبحانه را در ماشین ظرفشوئی می‌گذارم و خانه را به سمت ایستگاه اتوبوس ترک می‌کنم، از در ساختمان که بیرون می‌آیم چراغهای خیابان هنوز روشن است، در ایستگاه اتوبوس مثل همیشه مرد جوانی با لباس کارگری و خانم کوتاه قدی با کیف پارچه‌ای که همیشه در دست چپش آنرا نگه می‌دارد زود‌تر از من منتظر اتوبوس هستند و من طبق عادت به آن‌ها صبح به خیر می‌گویم. دو دقیقه بعد اتوبوس می‌رسد، به ندرت اتفاق می‌افتد که راننده‌‌ همان راننده روز قبل باشد، ولی مسافران تقریبا همیشه آشنا هستند. زن محجبه‌ای همیشه در سمت راست ردیف سوم در صندلی کنار پنجره می‌نشیند. دیگران هم تقریبا جای ثابتی دارند و اگر روزی یک نفر سر جایش نباشد، غیبتش حس می‌شود.

bus

 

ساعت ۵ و ۴۰ دقیقه صبح است و در فصل پائیز هوا کاملا تاریک است، مسافران اتوبوس همگی برای رسیدن به سر کار‌هایشان از خانه بیرون زده‌اند. می‌دانم که سه ایستگاه بعد مادر بسیار جوانی با موهای ژولیده سوار خواهد شد. می‌دانم که او هر روز صبح زود باید فرزندش را به مهد کودک ببرد و پس از آن اتوبوس را بگیرد تا به سر کار برود. بعضی وقت‌ها احساس همدردی خاصی با او دارم. شاید ۲۱ یا ۲۲ سالش باشد و حدس می‌زنم که از مادران تنهاست. خستگی را همیشه می‌توان در چهره‌اش خواند، ولی او نیز باید به موقع به سر کار برسد. با خودم فکر می‌کنم که بقیه مسافر‌ها حتما زود‌تر از من بیدار می‌شوند که بتوانند به اتوبوس برسند، ولی بدون شک راننده اتوبوس زود‌تر از همه ما از خواب بیدار شده است تا ما را به مقصد برساند، حتما وقتی از خانه بیرون می‌آید بچه‌هایش خواببند. ۱۱ دقیقه بعد در ایستگاه قطار اکثر مسافران پیاده می‌شوند تا برای رفتن بر سر کار قطار را بگیرند. طبق معمول ۷ دقیقه دیگر قطار می‌آید و طبق عادت وقتی از اتوبوس پیاده می‌شوم به طرف جعبه روزنامه می‌روم و روزنامه‌ای بر می‌دارم تا از اخبار روز با خبر شوم، کاری که اکثر مسافران می‌کنند. چندین نفر روزنامه نگار، گرافیست و چاپگر روز قبل تا پاسی از شب کار کرده‌اند که روزنامه را به موقع بیرون دهند و چندین نفر ساعتی پس از نیمه شب این روزنامه‌ها را درتمام ایستگاه‌های شهر پخش کرده‌اند که در دسترس مسافران قرار بگیرد. بدون شک همگی آن‌ها وقتی من روزنامه را برمیدارم در رختخواب گرم خستگی یک روز سخت کاری را از تن بیرون می‌کنند.

سر فصل خبر‌ها را خوانده‌ام و یک مقاله در باره ریشه‌های شیوع ابولا نظرم را جلب کرده است که قطار وارد ایستگاه می‌شود، قطار بین سوئد و دانمارک شبانه روزی است، دقیقا نمی‌دانم چه ساعتی لکوموتیو ران‌ها ساعت کارشان اغاز می‌شود و دیگر خدمه قطار چه ساعتی تعویض می‌شوند ولی مطمئنم که به غیر از کسا نی که مسئول قطار هستند صد‌ها نفر دیگر در ایستگاه مرکزی و مرکز کنترل ترافیک تمام شب را بیدار بوده‌اند که تردد قطار‌ها طبق برنامه پیش برود. شاید خدمه قبلی به خانه‌هایشان رفته‌اند تا استراحت کنند و در پست‌های مراقبت نیروهای تازه نفس آمده‌اند، شاید هم کسا نی خسته از یک شب طولانی، دقیقه شماری می‌کنند تا محل کارشان را تحویل نفر بعدی بدهند و به خانه‌هایشان بروند. تقریبا همه مسافرانی که با من در ایستگاه قطار پیاده می‌شوند مقصدشان دانمارک است.

1

شهری که من در آن زندگی می‌کنم، مالمو، شهر مرزی است بین سوئد و دانمارک و این مساله که بسیاری از مردم این شهر در دانمارک کارمیکنند امری عادی است. یکی از ویژگی‌های این قطار تنوع ملیت هائی است که با آن‌ها در یک قطار هستی، زبانهای مختلفی که مسافران به کار می‌برند آدم را کنجکاو می‌کند که ملیت مسافران را حدس بزند. سوئدی، دانمارکی، لهستانی، عربی، دری، فارسی، صربی زبانهائی هستند که راحت می‌توان تشخیص داد. آفریقا ئی‌ها ئی که فرانسه صحبت می‌کنند و یا انگلیسی را آنچنان با لهجه محلی در هم آمیخته‌اند که به سختی می‌توان چیزی از حرف‌هایشان فهمید، تو را به یا د دوران استعما ر مستقیم آفریقا می‌اندازد. همه این افراد با پیشینه‌های متفاوت و زبانهای مختلف صبح زود عازم دانمارک هستند تا بر سر کار بروند. از آنجا که اولین ایستگاهی که قطار در دانمارک توقف می‌کند فرودگاه کپنهاک است، روزهای جمعه قطار مملو است ا ز کسانی که عازم مناطق گرمسیر هستند. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم چند نفر در فرودگاه شبانه روز کار می‌کنند که مسافران به راحتی بین کشور‌های مختلف رفت و آمد کنند؟.

قطار به ایستگاه کپنهاک می‌رسد، بخش زیادی از مسافرانی که همراه من بودند پیاده می‌شوند تا با قطار و یا اتوبوس شهری به محل کار خود بروند. مثل همیشه ۱۲ دقیقه باید منتظر باشم تا قطاری را که باید بگیرم به ایستگاه بیاید. هیچ کس در ایستگاه فرصت ندارد که متوجه دیگران باشد همه عجله دارند که به قطارشان برسند و بتوانند به موقع بر سر کار حاضر شوند. همراهانم در قطار بعدی را می‌شناسم بی‌آنکه با آن‌ها صحبت کرده باشم. می‌دانم چه کسی در کدام ایستگاه پیاده می‌شود و چه کسانی در کدام ایستکاه سوار خواهند شد. خدمه قطار برایم آشنایند ولی هیچوقت لکوموتیو ران را ندیده‌ام. کارم که تمام می‌شود باید به خانه باز گردم و‌‌ همان مسیری را که آمده‌ام باز گردم. کسا نی که صبح بر سر کار بودند به خانه رفته‌اند تا خستگی کار را از تن بیرون کنند و به جای آن‌ها افراد جدیدی وظیفه را به دوش می‌کشند.

2

با خودم فکر می‌کنم برای اینکه من به موقع بر سر کارم حاضر شوم و دوباره به خانه بازگردم، چند صد نفر کار می‌کنند بدون اینکه من آن‌ها را بشناسم. آنچه ما را به یکدیگر پیوند می‌دهد کار است. آن مربی کودکی که از کودک زن جوان سوئدی نگهداری می‌کند، دستهای زن را‌‌ رها می‌سازد تا او بتواند با کارش به جامعه پیوند بخورد. این کار است که همچون زنجیره‌ای محکم راننده اتوبوس را در سوئد به لکوموتیو ران در قطاری که به سوی دانمارک می‌رود پیوند می‌دهد و این پیوند نامرئی مرا به لکوموتیو ران قطار محلی در دانمارک وصل می‌کند تا بتوانم به موقع در سر کار حاضر شوم.

در این سوی مرز، کار سوئدی‌ها چرخهای زندگی را در حرکت نگاه می‌دارد و با عبور از پل به چرخه زندگی در دانمارک تحویل می‌دهد. می‌توان این زنجیره را به سطح جهانی گسترش داد تا متوجه شد که همه ما را در این سیاره کوچک، کار به یکدیگر پیوند زده است. قهوه‌ای که می‌نوشیم، بنزینی که در اتوموبیل خود استفاده می‌کنیم، موزی که برای بچه‌ها می‌خریم… همگی با کار کسانی به دست ما رسیده است که هزاران کیلومتر با ما فاصله دارند. شاید با درک این مساله دریابیم که دیگری نه مزاحم زندگی من که یاور ما در زندگی است و اینکه چه باوری در زندگی دارد دیگر نقشی در سست شدن این پیوند نخواهد داشت. اگر فردا راننده اتوبوس خواب بماند، من یک ساعت دیر‌تر به سر کارم خواهم رسید و تنها من نیستم که با این مشکل روبرو خواهم شد، بلکه تمام مسافرانی که با آن اتوبوس می‌ایند دچار همین مشکل خواهند شد و تاخیر ما در رسیدن بر سر کار سکته‌ای هر چند ناچیز در چرخه کار ایجاد خواهد کرد. پس به سلامتی راننده اتوبوس که هر روز پیش از همه ما بر سر کار حاضر می‌شود. شاید او هم مثل من ساعتی دارد که هر روز صبح او را با صوتی نه چندان دلنشین با خبر می‌کند که باید به سر کار برود.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,