Saturday, 18 July 2015
16 June 2021
تقابل نوستالژی و کابوس

«تاملاتی درباره‌ فیلم امروز، ساخته‌ رضا میرکریمی»

2014 November 12

کارا عبدالملکی / مقاله وارده / رادیو کوچه

 

آخرین سنگر در برابر بدی همه‌گیر چیست؟ امروز (۲۰۱۴) میرکریمی پاسخی ساده و زیبا به این سوال دارد: سکوت. فیلم امروز (۲۰۱۴) ساخته‌ رضا میرکریمی نماینده‌ امسال ایران در آکادمی اسکار برای جایزه‌ بهترین فیلم خارجی است. بیشتر منتقدان ایرانی فیلم را نپسندیده‌اند. با این وجود، به نظر نگارنده، «امروز» در مولفه‌های سینمای فاخر ایرانی، از قبیل شاعرانه‌گی سینماتوگرافیک و مینیمالیسم در فیلم‌نامه، چیزی از بهترین‌های سینمای ایران کم ندارد.

بن‌مایه‌ «امروز» پیرامون شخصیت یونس شکل گرفته؛ جانبازی کم حرف و پژمرده که حالا با رانندگی تاکسی زندگی می‌گذراند. میرکریمی علاقه دارد ما را در همه حال در تعقیب یونس نگاه دارد، به دیدن و شنیدن هر آنچه او می‌بیند و می‌شنود، تا شاید ما راز سکوت‌اش را دریابیم. با آغاز سکانس دوم، یونس (پرویز پرستویی) را می‌بینیم که تاکسی را جلوی یک سوپرمارکت برای صرف نهار پارک کرده است.

mirkarimi

رضا میرکریمی

دوربین، ثابت در صندلی جلوست و رادیو هم مشغول پخش اخبار، که به یک باره، قسمتی از آهنگ «راز دل» با صدای علی‌رضا قربانی از رادیو پخش می‌شود. در‌‌ همان حال رضا میرکریمی، کارگردان فیلم، با کلاهی سبز رنگ در پس‌زمینه به همراه شخص دیگری ظاهر می‌شوند. اگر به متن آهنگ توجه کنیم در خواهیم یافت که انتخاب هوشمندانه‌ آهنگ و امضای هیچکاک‌گونه‌ میرکریمی پای فیلم، در این صحنه‌ به خصوص، هر دو در راستای شخصیت‌پردازی یونس عمل می‌کنند.

خود میرکریمی در مصاحبه‌اش با برنامه‌ تماشا، به فرامتنی که انتخاب پرویز پرستویی برای فیلم به ارمغان می‌آورد اشاره کرده، توضیح داده است که یونس و حاج کاظم، در آژانس شیشه‌ای، هر دو نماینده‌ نسلی هستند که در برهه‌ای برای شنیده شدن دست به خشونت زد و در برهه‌ حال حاضر، که جامعه را گرفتار در ورطه می‌بیند، سکوت پیشه کرده است. اما از فرامتن اگر بگذریم، سکوت یونس شاید‌‌ همان سکوت احمد باشد در «خانه‌ی دوست کجاست؟» سکوت یونس یک مکانیسم دفاعی است، آخرین چاره است برای فردی که کمر به زیست اخلاقی بسته، در جامعه‌ای که مملو از بی‌اخلاقی است. جعفر پناهی به درستی این سکوت را «قهرمانانه» توصیف کرده است. از‌‌ همان آغاز فیلم کم تحملی یونس در برابر بداخلاقی را از برخوردش با مسافر اول درمی‌یابیم؛ و در ادامه هم اشارات ریز کارکنان بیمارستان و بازی در سکوت‌هایشان با به نمایش گذاشتن غلظتی بالا‌تر از شر، یونس را در برابر جهان پیرامونش قرار می‌دهند.

انتخاب نام‌ها در فیلم «امروز» هم با رویکرد رواقی‌گرایانه‌ فیلم در هماهنگی است. داستان یونس پیامبر هم در عهد عتیق و هم در قران آمده است.

11

یونس پیامبری است که چون از قوم نینوا و اصلاح ایشان ناامید شد، از ارشاد آنان دست برداشت و شهر را ترک کرد و توسط نهنگ بلعیده شد تا پس از سه روز که از شکم نهنگ رهایی یافت، به نینوا بازگشت و رسالت خود را از سر گرفت. در سایه‌ این داستان دینی است که یک دیالوگ صدیقه (سهیلا گلستانی) را می‌توان تاویل کرد:

«– اینجا است. بفرمایین. »

«– نه اینجا نیست. اونجا یه حیاط بزرگ داشت. یه ساختمون نیمه کاره م روبروش بود… معلومه، شما بلد نیستین؟ یه ساختمون نیمه کاره مث یه ماهی بزرگ بود.»

در واقع بیمارستان مقصد صدیقه است و ماهی بزرگ مقصد یونس، تا در آنجا، در سکوت، رنج ببرد. اگر بگوید همسر دایم یا موقت صدیقه است، آنگاه مجبور است در قبال دنده‌های شکسته‌ او هم پاسخ‌گو باشد. اگر هم بگوید که تنها یک راننده‌ تاکسی است و نسبتی با صدیقه ندارد، آن‌گاه، به قول یکی از پرستاران، «سیستم» زنی باردار، اما بدون شوهر را قبول نمی‌کند. پس تنها راه برای یونسی که قصد کمک به صدیقه را دارد، سکوت است.

هنگامی که از سینمای جنگ یا سینمای دفاع مقدس در ایران صحبت می‌کنیم، بیش‌تر مرادمان فیلم‌هایی مانند مهاجر و دیده‌بان و حمله به اچ-۳ و کمتر فیلم‌هایی مانند باشو غریبه‌ی کوچک، عروسی خوبان و روبان قرمز است. به نظر می‌رسد در سینمای ایران، آن دوره‌ رومانتیزه کردن کشتار و پروپاگاندا به پایان رسیده و فیلم‌سازان، اگر به جنگ بپردازند، با دیدی انتقادی، تبعات ویران کننده‌ اجتماعی و روانی آن را می‌کاوند.

44

در واقع، اگر یونس شخصیتی در دست کسانی مانند جمال شورجه بود، با تحرک، انرژی و اقتدار در مقابل ارتش عراق می‌جنگید و کشته می‌شد، اما بی‌عملی و سکوت اکنون‌‌ همان شخصیت، مرثیه‌ای است برای اخوت، همدلی، و دوستی‌ای که در پس خاکریز‌ها شکل گرفت.

فیلم امروز مرثیه‌ای‌ است برای آن معنویت دوران جنگ که اکنون در ایران مدرن جای خود را به دروغ، فساد و پول پرستی داده. در سینمای جنگ، مرز میان نیکی و بدی واضح است. سرباز ایرانی نماد نیکی است که می‌خروشد و سرباز عراقی یا بازنمایانده نمی‌شود، یا اگر می‌شود، معمولن ساکت است با صورتی نازیبا و رفتاری خشن. اما در ایران «امروز»، این نیکی است که ساکت است و بدی فراگیر. سکوت یونس جانباز، نماد کسانی است که با ارتش صدام قهرمانانه و سربلند جنگیدند، حال آن‌که در پشت سرشان شکستی عظیم در نبردی بزرگ‌تر در جریان بود، شکستی که تک تک ایرانیان امروز در آن شریک‌اند.

از منظر فیلم، ایران جامعه‌ای است در حال گذار. نقل مکان پایان‌ناپذیر میان بیمارستان قدیمی و جدید نماد همین گذار است. نقل مکانی که به قول یکی از شخصیت‌های فیلم سال‌هاست طول کشیده و اسباب و اثاثیه‌ی این بیمارستان نیز هیچ‌گاه برای پر کردن ساختمان جدید کافی نخواهد بود. اینجا دیالکتیک میان کهنه و نو شکل می‌گیرد، میان دیروز و امروز، میان حاج کاظم و یونس. سکوت یونس از آن جهت است که دیروز برای او از امروز واقعی‌تر می‌نماید. دیروز یک نوستالژی است و امروز یک کابوس. تنها راه گریز، راهروی تنگ و تاریکی است که به پشت بیمارستان می‌رود، مثل گلوی یک ماهی بزرگ.

اتاق زایمان نیز برای شخصیت صدیقه جز «اتاق درد» نیست، جایی که به قول او مادر‌ها یک عمر منتظر می‌مانند تا پایشان به آنجا برسد تا «یک دل سیر» داد بزنند. جایی که «صدای مادر‌ها بهتر شنیده می‌شود.» اتاق زایمان یک هتروتوپیای فمینیستی است و صدیقه هم نماد زن ایرانی است که صدایش به جایی نمی‌رسد.

33

این‌جا هیچ ساعتی روی دیوار نیست. به عبارت دیگر، اتاق زایمان بیرون از زمان و مکان است، آن قدر بیرون که حتا خود فیلم هم از بازنمایی فریادهای زن بازمانده است. بر خلاف آن‌چه در بیشتر نقد‌ها از فیلم آمده، یونس دلیل بسیار خوبی برای ماندن و نرفتن دارد. او همیشه دلش می‌خواسته خودش را پشت در این اتاق ببیند، می‌خواسته پدر باشد. غافل از این‌که، جوهری شدن انگشتش، در ابتدای فیلم، هنگامی که به شناسنامه‌ صدیقه نگاه می‌کند، بروز آن‌چه است که در نقد ادبی به آن «عدالت شاعرانه» می‌گویند. او، بدون آن‌که خود بداند، پدر شده. همین عدالت شاعرانه، نیرویی است که در پس پیام معنوی فیلم قرار دارد. یونس امیدش را برای تغییر از دست داده، اما در پایان، کودک امید را به او باز می‌گرداند. امید به آن‌که بیمارستان جدید هم به خوبی بیمارستان قدیمی باشد. امید به این‌که معصومیت به جامعه بازگردد و امید به این‌که مردم امروز به قدر مردم دیروز اخلاقی باشند.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , , , , , 

۱ Comment

  1. 1

    I do kow a game we can play that is like Daddy is tаlking about.?Mommy ѕɑid
    making each boys need to know the game a lot. ?It?s called ?Whats the best thing about God.
    And each of us has to give you one гeally good thing
    we like about God. Who desires to go first?? Lee and Larry jumped and ѕhoսted
    ?ME МE!? waving their arms within the air like they do at school.
    Finally, Mommy stateⅾ, ?Properly Leе, since
    you are two minutes oⅼder than Larry, you possibly can go fіrst.

    my webpage :: Jack