Saturday, 18 July 2015
21 October 2021
معمای قدیمی روح

«روح و جان از نظر یک فیزیک‌دان»

2014 November 14

گزارش / رادیو کوچه

منبع: ماهنامه دانشمند

 

هیچ دینی را سراغ ندارم که خدا را “غیرعادی” نداند. هیچ نیرویی بالاتر و قوی‌تر از نیروی خدا نیست. زیرا او برترین روح است. ولی خود “روح” چیست؟ بعضی از یافته‌‌های جدید، معمای قدیمی روح و ارتباطش با جهان مادی را در تابش یک نور کاملا تازه‌ای قرار می‌دهد. زیرا ارتباطش با روان‌شناسی و روان‌کاوی و با صنعت رایانه و “هوش مصنوعی”، این پدیده را در محدوده علوم طبیعی قرار داده است. ولی آیا تصور یک روح بدون جسم، تصوری با معنی است؟ آیا روح پس از مرگ جسم، می‌تواند زنده و فعال بماند؟

جهان فیزیکی پر از پدیده‌های مادی است. ولی در جهان روح، ماده وجود ندارد. بلکه افکار وجود دارند که به دنیای دیگری تعلق دارند. اما هنگام تقابل این دو جهان، مشکلاتی بروز می‌کند: فکر ما به وسیله حواس ما ساخته می‌شود. مثلا هنگام مطالعه یک کتاب، صدای بلندی از بیرون می‌شنوید و چند نوع فکر در شما ایجاد می‌شود. متقابلا همین فکر‌ها شما را به عکس‌العمل‌های مختلف فیزیکی وادار می‌کند.

آن سازوکاری که طبق آن، ماده بر روح و مشکل‌تر از آن، روح بر ماده اثر می‌کند، چگونه سازوکاری است؟ تاثیرات و تاثرات فیزیکی حس شنوایی، چگونه ناگهان به صورت یک نتیجه ذهنی درک می‌شود؟ چه چیزی در این حادثه خاص در مغز شما وجود دارد که باعث می‌شود صدا را بشنوید و آن دریافت ذهنی در شما ایجاد شود؟ در عکس‌العمل‌ شما پس از دریافت ذهنی هم تضاد بیشتری ملاحظه می‌شود.

roh1

از نظر یک فیزیکدان، با مطالعه رشته‌های مختلف عصبی و قوانین حاکم بر مدار‌های الکترونیکی مغز، می‌توان به کمک یک محاسبه جامع و همه‌جانبه، علایم صادره را پیشگویی کرد و گفت که شما به طرف آن صدا می‌روید یا نه.

ولی هیچ‌کس حتی یک لحظه هم نمی‌تواند قبول کند که چنین پیشگویی‌هایی روزی ممکن خواهد شد. اینجا تضاد در این است که به موازات همین حوادث فیزیکی روزمره، یعنی تحریکات عادی الکتریکی، حوادث روحی نیز در جریان است: ‌این صدا چه بود؟ آیا چیزی شکست؟ آیا لازم است بروم ببینم چه شده؟ و درنتیجه، شما تصمیم می‌گیرید که بروید یا نه. از این به بعد، دیگر آنچه اتفاق می‌افتد، نتیجه تاثیر یک اراده آگاه است و یک انتخاب شما از بین چند امکان. حالا در بین این قوانین مشخص و معلوم و قابل پیش‌بینی حاکم بر مدار‌های الکتریکی، جای “اداره آزاد” کجاست؟

یکی از جواب‌ها این است که انسان باید روح را مثل یک شخص حساب کند که یک ماشین پیچیده را در اختیار دارد و آن را هدایت می‌کند. روح مثل یک مهندس نیروگاه برق که دکمه‌ها را فشار می‌دهد تا به یک شهر روشنایی بدهد، می‌تواند سلول‌های مغزی را  طوری تنظیم کند که بدن طبق تصمیمات آن رفتار کند. ولی این تصمیم خود‌آگاهانه که به دنبال صدایی برویم، چگونه سلول‌های مغزی مناسب خود را تحریک می‌کند و آنها را وامی‌دارد که نظم مورد نظر را به خود بگیرند؟ برای قوانین فیزیکی مدار‌های برقی چه اتفاقی می‌افتد که علایم خروجی مورد نظر را از قبل تعیین می‌کنند؟ آیا این قوانین در اینجا شکسته و نقض می‌شود؟ آیا روح در حقیقت بر ماده اثر می‌کند و مسلط است و بدین‌وسیله با قوانین اصلی فیزیک مخالفت می‌ورزد؟

ما هنوز نمی‌دانیم که “خودآگاهی” چیست و چگونه پیدا می‌شود؟ آیا میمون‌ها هم خود‌آگاهی دارند؟ سگ‌ها، موش‌ها، عنکبوت‌ها، کرم‌ها، باکتری‌ها و رایانه هم؟ آیا می‌توانیم بگوییم شامپانزه ٩٠درصد، سگ‌ ۵٠درصد، موش ۵ درصد، جنین دو ماهه ٢ درصد و عنکبوت‌ یک درصد خود‌آگاهی دارد؟ یا اینکه یک مرحله تکامل وجود دارد که در آن، خود‌آگاهی یکباره و بدون گذر از مراحل به وجود می‌آید؛ درست مثل اینکه یک ماده قابل احتراق بر اثر رسیدن درجه حرارتش به یک نقطه بحران، مشتعل می‌شود؟

roh2

خود‌آگاهی را چگونه بشناسیم؟ شخص الف می‌تواند به شخص ب بگوید که دارای خودآگاهی است و او هم بپذیرد. در مورد یک سگ مسئله پیچیده‌تر است، چون ارتباط محدود است. در رفتار سگ شعور دخالتی ندارد. گرچه صاحبان سگ این را به آسانی نمی‌پذیرند، به خصوص اگر تربیت شده باشد. ولی در مورد عنکبوت پذیرش آن آسان است و اگر رفتار خاصی هم در آن مشاهده کند، به سرعت آن را به غریزه ربط می‌دهد. می‌گویند فقط انسان قادر است موقعیت‌ها را ارزیابی کند،‌ مطابق هر موقعیتی برنامه‌ریزی و متناسب با آن رفتار کند. البته قابل تصور است که این خصوصیات برتر و کاری‌تر شعور نه تنها با آگاهی بلکه با “خود‌آگاهی” در ارتباط است و این امکان وجود دارد که مفهوم “خود” در حیوانات قوی و شدید نباشد.

در اینجا، مسئله اصلی، این سوال بسیار ساده و حساس است که آیا ماشین‌ها می‌توانند فکر کنند؟

تمام متخصصان معتقدند که بین کارکرد پیشرفته‌ترین نوع رایانه و کارکرد مغز انسانی هیچ‌گونه شباهتی وجود ندارد و طبیعتا هیچ‌کس نیست که حتی یک تصور از این مسئله داشته باشد که چگونه یک رایانه را شبیه خصوصیات انسانی برنامه‌ریزی کند و آیا اصولا چنین کاری امکان‌پذیر خواهد بود؟ و نیز این مسئله هم هنوز دقیقا معلوم نیست که مغز انسان از این نظر چگونه کار می‌کند.

قبلا بیان کردم که درک وجود روح در دیگران فقط از طریق مقایسه و تشبیه امکان‌پذیر است: من روح دارم. او هم مثل من رفتار می‌کند و سخن می‌گوید و ا دعای روح هم دارد. پس او هم مثل من روح دارد. ولی این‌‌گونه پذیرش وجود روح در دیگران اجبارا فقط می‌تواند یک عقیده باشد. در این صورت می‌تواند جواب این سوال که: آیا ماشین‌ها می‌توانند فکر کنند؟ این باشد که انسان برای برتری نسبت به ماشین‌ در این زمینه هیچ دلیلی ندارد. یعنی قبول کنیم که رایانه‌های موجود را هم مثل عنکبوت‌ها و مورچه‌های دارای نوعی شعور رشد نیافته، در همین حد صاحب شعور بدانیم.

roh3

دلایل زیادی در رد این باور که ساخت مغز مصنوعی امکان‌پذیر است، ارائه شده است. یک رایانه به هیچ وجه نمی‌تواند به اراده خودش یک موجود فعال و خلاق شود. رایانه برده و بنده صاحبش است. جواب اصلی دین در مقابل فرضیه شعور ماشینی یا مصنوعی این است که ماشین جان ندارد. در بخش‌‌های جدید‌تر انجیل، جان با “خود” هم معنی گرفته شده است و علایمی پیدا می‌کند که با عقل و شعور مطابق می‌شود. در آموزش‌های دینی، مرز جدا‌کننده بین جان و جسم مطرح شده است نه بین جان و روح. فرضیه دوقطبی جان و جسم، از فکر دکارت به مسیحیت راه یافته است. جسم ظرف یا زندان روح است و پیوستگی بین این دو از طریق مغز عملی می‌شود. جان یا روح، نه در مغز، نه در هیچ قسمت از بدن و نه در هیچ جای فضا جای دارد. صحبت در موضوع جهان، صحبت بر سر یک “جوهر” است.

گیلبرت رایت می‌‌گوید: “روح هدایت‌گر ماشین جسم است: غیرقابل دیدن و شنیدن است و وزن و حجم ندارد. انسان نمی‌تواند آن را از هم باز کند و قوانین آن عین همان قوانینی نیستند که مهندسان آنها را می‌شناسند. حضور فیزیکی روح مستقیما و بدون وسیله درک نمی‌شود و در جراحی مغز خود را نشان نمی‌دهد. روح و شعور یک قسمت از دستگاه ساعت نیست، بلکه یک قسمت از “نه ساعت” است”.

این مسئله که جای دقیق روح کجاست، از مشکلات بعدی است. آیا فیزیک جدید می‌تواند به کمک قوانین حاکم بر فضا یک محل مناسب و درست برای روح نشان بدهد؟ یک تصور می‌گوید که روح در نوعی فضا ـ چه فضایی که ما معمولا فضا می‌نامیم و چه نوعی دیگر، وجود پیدا می‌کند. در این صورت انسان می‌تواند سوال‌هایی درباره بزرگی، شکل، وضعیت و حرکت روح مطرح کند، مسائلی که با چیزی که از فکر ساخته شده و از ماده به وجود نیامده، به هیچ وجه تطابق ندارد.

به محض  این که به سراغ مسئله زمان برویم، مشکلات دیگری خود را نشان می‌دهد. یک روح در مکان جای ندارد. پس در زمان جای دارد؟ شاید بتوانیم بگوییم بلی. تا آنجا که روح منشا هوشیاری است. پس باید هوشیاری ما را نسبت به زمان هم در خود بگیرد.

roh4

علیه روح بی‌زمان می‌توان مشکلات منطقی قابل توجهی نشان داد. وقتی ارواح از مرز “قبل ـ بعد” می‌گذرند و فراتر می‌روند، پس، چه جنبه‌ای از وجود روح را پس از مرگ اندازه می‌گیریم؟ تکلیف روح قبل از تولد بدن چه می‌شود؟ این مسئله را دایره‌المعارف کاتولیکی با لحن آمیخته به شوخی اینطور بیان می‌کند:

“این باور که خدا خزانه ارواح را قبل از آنکه به جسم معینی تعلق بگیرند و در جنین دمیده شوند، در اختیار دارد، باوری بی‌اعتبار است. روح در همان لحظه‌ای که خدا آن را در جسمی می‌دمد، به وجود می‌آید”. مفهوم بیان فوق روشن است: قبل از تولد لحظه‌ای وجود دارد که در آن لحظه هنوز روح به وجود نیامده است. ولی این مفهوم صریحا بر خلاف عقیده‌ای است که می‌گوید: “روح از حوزه زمان خارج است و فراتر می‌رود…”

این مسئله اساسی مربوط به زمان، در تمام بحث‌ها به موضوع “جاودانگی” کشیده می‌شود. در یک طرف مسئله، این آرزو وجود دارد که انسان دوست دارد پس از پایان زندگی دنیایی‌اش هم وجودش ادامه داشته باشد، آن هم نه به صورت وجود یخ‌زده یا بی‌زمان. بلکه به صورتی توام با نوعی فعالیت. سخنان حضرت عیسی درباره “زندگی جاویدان” پر از باور‌هایی از زمان بی‌انتهاست. از طرف دیگر این‌گونه باور‌ها با تصور ما از زمان در دنیای فیزیکی به شدت پیوند دارد و به هیچ‌وجه با آن جدایی و دوگانگی که بین دو محدوده “فیزیکی” و “ذهنی” وجود دارد تطبیق نمی‌کند. مشکل هنگامی بزرگ و حساس می‌شود که امکان یک “پایان زمان” را به نظر آورد.

در اینجا به دو رویکرد توجه شده است. یکی ماتریالیسم و دیگری ایده‌آلیسم. ماتریالیسم همه‌چیز حتی تاثیر و تاثر ذهنی را مکانیکی می‌بیند. ولی ایده‌آلیسم معتقد است که اصلا دنیای مکانیکی و فیزیکی وجود ندارد و هرچه هست و واقعیت دارد، تصورات ذهنی است. می‌توان گفت که این دیدگاه و رویکرد دوگانه، هر دو به دام فریب افتاده است. زیرا جسم و جان را مثل دو روی یک سکه می‌بیند، در حالی که این دو پدیده هر یک به مقوله‌ای کاملا جدا از دیگری تعلق دارد. رایل در این باره می‌گوید: “انسان از یک طرف می‌تواند براساس منطق بگوید که شعور وجود دارد و از طرف دیگر هم باز براساس همان منطق می‌تواند بگوید که جسم وجود دارد. از این بیان‌ها چنین بر می‌آید که: پس دوگونه وجود وجود دارد”.

roh5

صخره و سه‌شنبه هر دو وجود دارند. ولی بی‌معنی خواهد بود که این دو را در کنار هم بگذاریم و درباره روابط آنها صحبت کنیم. ارتباط بین روح و جسم (شعور و بدن) شبیه ارتباط بین گروه مورچگان با یک مورچه و یا شبیه ارتباط بین سوژه یک زمان با حروف و کلمات آن است. شعور و بدن، اجزا یک پدیده دو بخشی نیستند، بلکه دو مفهوم کاملا جداگانه و متعلق به دو سطح از سلسله مراتب توصیف‌اند. ما در اینجا دوباره خودمان را با دو مقوله “جزءگرایی” و “کل‌‌گرایی” روبه‌رو می‌بینیم.

مغز ما از میلیارد‌ها سلول‌ عصبی که تحت یک برنامه کلی ناخودآگاهی و بی‌خبرانه کارشان را انجام می‌‌دهند، تشکیل یافته است، همانند مورچه‌هایی که در درون یک گروه کار می‌کنند. این همان دنیای فیزیکی و مکانیکی سخت‌‌افزار الکتریکی ـ شیمیایی است. در طرف دیگر، افکار، احساسات، حساسیت‌ها، آرزو‌ها و غیره را داریم. این دنیای کلی ذهنی سطح بالا به سهم خود از تک تک سلول‌های مغز خبر ندارد.

ما فکر می‌کنیم، بدون اینکه کمترین توجهی به کمکی که این نورون‌ها به ما می‌کنند، داشته باشیم. البته از آنجا که در این ماجرا، دنیای فیزیکی و سخت‌افزاری نورون‌ها (صغرای قضیه) به وسیله منطق تعیین می‌شود‌، به آسانی این نتیجه به دست می‌آید که نرم‌افزاری ذهن و روح (کبرای قضیه) هم نمی‌تواند غیر‌منطقی و متکی براحساس باشد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , ,