Saturday, 18 July 2015
16 October 2021
داستان‌های خاکستری

«یک تنهایی جاودانه»

2014 November 14

شهرزاد  کریمی / رادیو کوچه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

مثل همیشه صدای زوزه باد آرومش می‌کرد. انگار که باعث می‌شد صداهای اضافه خونه اونوری رو کمتر بشنوه. اصلن همین که باعث می‌شد اهالی خونه اونوری کمتر توی حیاط آفتابی بشن و این خودش نعمتی بود. یک حیاط بزرگ و بی‌انتها که اطرافش دور تا دور فقط کوه و بیابون دیده می‌شد. پشت ساختمون جاده باریکی بود که روستا در فاصله پنج کیلومتری اون قرار گرفته بود. دوتا ساختمان توی حیاط خونه وجود داشت. یکی بزرگ و قدیمی و دیگری که «اشرف» توی اون زندگی می‌کرد نقلی و جمع و جور و البته دو‌سال ساخت بود. البته اشرف فقط یک‌سال بود که با «حسن» ازدواج کرده بود و کنار زن اول و چهار دختر او توی یک ساختمون یک خوابه زندگی می‌کرد.

یک ماه اول همه چیز مثل جهنم بود. هر رفت و آمد و هر نگاه اون‌ها مثل پتک تو سرش خراب می‌شد. اما بعد از مدتی کم‌کم فهمید چی کار کنه. از توی خونه، مگر برای لباس شستن بیرون نمی‌رفت. حتا یک‌بار که از دل درد به خودش می‌پیچید ازشون تقاضای کمک نکرد. از اون جا که خانواده‌اش هم خیلی دور بودند دیر به دیر سراغی ازش می‌گرفتن و همین باعث می‌شد رفت و آمدش به بیرون از خونه کمتر بشه. دلش تنگ شده بود برای روستای عشایری خودشون. ولی می‌دونست رفتنش احتمال داره براش گرون تموم بشه.

1

حسن سه ماهی بود که دیگه سراغش نمی‌اومد. حضور اشرف توی این خونه برای به دنیا آوردن یک کودک پسر بود که همسر اول حسن بعد از چهار بار حاملگی نتونسته بود این کار رو انجام بده. ولی وقتی سه ماه پیش دکتر گفته بود که او احتمال داره بچه‌دار نشه همه چیز عوض شده بود.

حتا نگاه دخترای حسن هم بهش فرق کرده بود. انگار دلشون به حالش می‌سوخت. قبلن نگاه‌شون خصمانه بود ولی الان مثل موجودی اضافی توی دنیا بهش نگاه می‌کردن که قابل ترحم هم هست. حتا به تازگی کمی تا قسمتی مهربون هم شده بودند. یکی دوبار که آش برای مصرف خونه و خودشون پخته بودند برای او هم آورده بودند.

امروز هوا سرد بود. باد می‌اومد و زوزه باد وقتی می‌خورد به پنجره‌ها گاهی حتا خونه رو تکون می‌داد. غذا داشت رو شعله کوچیک چراغ خوراک‌پزی وسط اتاق غل غل می‌کرد. مثل همیشه اشرف هیچی نداشت که ذهنش را باهاش سرگرم کنه جز خاطراتش. خاطرات شیرین و تلخ. ذهنش برای خودش سفر می‌کرد به روستای کوچیک عشایری‌شون و روزای کودکی. بچگی که خیلی طول نکشید و در پانزده سالگی تموم شد. اون هم با یک مرد زن‌دار. مردی که به امید پسردار شدن او رو به خونه خودش آورد. خونه‌ای پر از چشم‌های کوچک و بزرگ که مهربان نبود باهاش. از همون شروع باید با همه چیز می‌جنگید و برای هیچ مبارزه می‌کرد. ولی اون اهل مبارزه نبود.

سرش رو به بافتن قالیچه توی اتاق گرم کرد. قالیچه‌ای که روی زمین بافته می‌شد. از نوع بافت عشایری. کم کم خواب به چشماش اومد و با ترانه صدای زوزه باد به خواب رفت روی دار قالی.

صدای کلید انداختن توی در بیدارش کرد. حسن بود. تعجب کرد. چند روزی می‌شد بهش سر نزده بود و فکر نمی‌کرد که بیاد. یک صندوق انگور توی دستاش بود.

گفت:

سهم تو از انگور امسال.

اشرف فقط سلام کرد. روی عادت روسری رو جلو کشید. هنوز عادت نکرده بود که حسن شوهرش هست و لازم نیست خودش رو بپوشونه. بعد صندوق رو برداشت و برد. حالا صدای حسن رو از توی اتاق می‌شنید.

امسال سال سردی می‌شه. این انگور رو با یکم پول و چیزهای دیگه که شب می‌آرم جمع کن. می‌خوام بفرستمت روستا چند وقتی پیش پدر و مادرت. خیلی وقته نرفتی ببینی‌شون.

2

اشرف به خودش لرزید. می‌دونست که رفتنش، اون هم به خواست حسن، یعنی جدایی و جدایی یعنی نابودی.

بلند گفت: نه. نمی‌خوام برم. می‌گم اون‌ها بیان یک روز بهم سر بزنن.

این بار صدای حسن بلند‌تر شد.

:باید بری. اون پیرمرد و پیرزن رو اینجا نکش. از اون گذشته برگردی هم دیگه نباید تو این خونه زندگی کنی. باید بری توی خونه اصلی با بچه‌ها.

اشرف جا خورد. جرات بلند شدن از جای خودش را نداشت. جرات سوال کردن هم نداشت.

حسن ادامه داد:

این‌جا قرار هست کسی دیگه زندگی کنه. به نظر من بهتر هست یک مدت همون جا بمونی. تا ببینیم چی می‌شه.

حسن رفته بود. شاید یک ساعتی بود رفته بود. شاید هم بیشتر. ولی اشرف هنوز دستش زیر آب، بالای سبد انگور‌ها مونده بود و خیره از پنجره بیابان برهوت رو نگاه می‌کرد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , , ,