Saturday, 18 July 2015
21 October 2021
داستان‌های خاکستری

«دختری با موهای نارنجی»

2014 November 22

شهرزاد  کریمی / رادیو کوچه

 

شاید این‌که فقط «مهتاب» کلاس اول راهنمایی بود تاثیر زیادی روی این موضوع که می‌تونست به خوبی اطرافش را درک کنه نداشت. دوستانش همه از بچه‌های بزرگ‌تر از خودش بودند. حتا چهارم دبیرستانی. این موضوع به وضوح خیلی مواقع مادرش را که یک زن خانه‌دار معمولی بود نگران می‌کرد. البته هیچ وقت نمی‌دونست چطور باید با مهتاب مسئله رو مطرح کنه.

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

 

فایل را از این جا دانلود کنید

دخترای بزرگی که با او می‌دید هم‌شون بنظر خوب و آروم می‌رسیدند و ظاهر و پوشش معمولی داشتند. بنابراین مادر به سلام و احوال‌پرسی با اون‌ها بسنده می‌کرد و چیزی نمی‌گفت.

اما مهتاب یک دوستی داشت که مادر اون رو از همه دوستان دخترش بیشتر می‌پسندید. دختری لاغر و باریک با پوستی به رنگ مهتاب و صورتی که چند کک مک قهوه‌ای در اون دیده می‌شد. موهاش که کم می‌شد از زیر مقنعه مدرسه دیدشون نارنجی کم‌رنگ بود. درست نارنجی! ولی کاملن با رنگ پوست صورتش که بی‌حال و کم رنگ و رو بود هماهنگ بود. لباس‌هاش همیشه تمیز و اتو کرده بود ولی کاملن مشخص بود که کهنه هستند شاید متعلق به خواهرش یا شخصی دیگه. اما نکته اساسی و مهم این بود که این دختر که اسمش هم در هماهنگی با صورت محو و رنگ پریده‌اش «رویا» بود، هم سن مهتاب بود. این موضوع خیال مادر رو در ارتباط دخترش و رویا راحت می‌کرد. رویا از خانواده فقیر و مذهبی بود. او دختری بود به شدت ساکت و درون‌گرا. حتا زمانی که حرف می‌زد آن‌چنان آهسته حرف می‌زد که باید برای شنیدن صداش همه ساکت می‌شدن و یا گوش رو نزدیک به دهانش می‌بردن. البته از اون جا که مدت‌ها بود هم‌کلاسی مهتاب بود او در بیشتر مواقع بر اساس لب‌خوانی حرفای رویا رو می‌فهمید و هر بار مادر از این موضوع شگفت‌زده می‌شد.

2

پاییز که می‌رسید کوچه درختی پر از برگ می‌شد. سر تاسر کوچه‌ای که دو طرفش پر از درختای کاج و صنوبر بود زرد و نارنجی می‌شد. نور خورشید بخاطر کم شدن برگ درختان بیشتر می‌تونست خودنمایی کند و توی این فصل خودش رو طلایی‌تر جلوه می‌کرد. این‌که خونه «مهتاب» که عاشق شعر و موسیقی و رمان‌های عاشقانه بود در چنین کوچه‌ای قرار گرفته بود باعث خوشحالیش بود. یک خوشحالی کاملن آگاهانه. صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شد صدای بق بقوی کبوتر‌ها و قمری‌ها و جیک جیک گنجشک‌ها بهش شور خاصی می‌داد. یک شعف وصف نشدنی. امیدواری برای یک آینده. روزهای بهتر.

مثل همیشه مهتاب با ورودش به حیاط مدرسه منتظر بود زیر تور بسکتبال رویا را ببینه. ولی خبری از او نبود. مهتاب فکر کرد که شاید مثل دفعه قبل بیمار شده.

: شاید سرما خورده. شاید مسموم شده. شاید… شاید…

دیگه بهش فکر نکرد. جای رویا روی نیمکت آخر کلاس کنار مهتاب خالی بود. ولی این اتفاق تموم نشد. تا سه روز بعد از اون این ماجرا ادامه داشت. هیچ خبری از رویا نبود. دیگه تمرکز کردن روی درس هم براش آسون نبود. آخه این دختر کجا رفته؟ اون وقت‌ها هنوز معمول نبود بچه‌ها تلفن خونه هم دیگرو داشته باشن. تازه همه خونه‌ها هنوز تلفن دار نبود. تعداد زیادی از تلفن عمومی یا حتا تلفن همسایه‌هاشون به صورت اشتراکی استفاده می‌کردن.

ولی مهتاب به رویا تلفن داده بود.

مامان گوشی را برداشت چندباری گفت الو بعدش مرتب داشت از آدمی که در اون سوی خط بود خواهش می‌کرد بلند‌تر حرف بزنه.

بلاخره گفت: رویا تویی عزیزم؟

مهتاب نفهمید چطوری خودش رو به گوشی تلفن توی هال رسوند و اون رو از دست مادرش قاپید. مکالمه کوتاه و گیج کننده. این طرف فقط مهتاب سکوت کرده بود و گاهی

می‌گفت: عجب! خوب؟ پس این طور….

گوشی را که گذاشت یک جفت چشم داشت نگاش می‌کرد و منتظر توضیح بود. مامان داشت نگاش می‌کرد اون هم نگران رویا بود.

مهتاب خیلی کوتاه گفت: شوهرش دادن. با یک آدمی پونزده سال از خودش بزرگ‌تر. بعد هم بغضش ترکید و به اتاق رفت.

مادر هنوز داشت به هیکل لاغر و شکننده و صورت رنگ پریده و اون موهای نارنجی فرخورده فکر می‌کرد.

«نوشته فوق می تواند نظر نویسنده باشد و الزامن نظر رادیو کوچه نیست»

|

TAGS: , , , , ,